تبليغاتX
تنهایی های کرگدن و آنی شرلی

تنهایی های کرگدن و آنی شرلی

تک نگاری


با علم به زیستن در ماه تیر و دمای هوای ۴۰ درجه سانتیگراد، با درود به روان پاک اخوان پاک نهاد ،با رعایت حقوق صنفی مولف، با ضرص قاطع، در کمال هوشیاری و گیجی ، می نویسم:

                                                                            زمستان است!
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 


ستون نامه‌هایی به سانی تعطیل شد. برای همیشه تعطیل شد. اگر ایراد و كاستی داشت پای من. اگر حسنی داشت پای سانی. سهم ما هم یك یادش به‌خیر خالی. آنچه امروز می‌نویسم یك وقایع‌نگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را مبسوط نوشت.

طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد

مهدی كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای پلك‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تكلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و كماكان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! يقين پیدا می‌كنم یا كردان هنوز از وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد كروبی سفارش نخوابیدن نمی‌كرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌كند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یك‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌كند و برخورد می‌كند و... برخورد می‌كند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساكت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساكت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اكبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌كنیم، ماچ نمی‌كنیم كه حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا كرده‌اند ول‌كن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونك. كسی شعار نمی‌دهند، كسی حرف نمی‌زند، كسی پلك هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌كنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم كه می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو كنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌كند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول كن نیستند. یك‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌كنند. سیاوش كمی بلند عطسه می‌كند و یك ربع از مردم سكوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداخته‌اند. شب الله‌اكبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) كماكان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یك سرش توپخانه است یك سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو می‌كنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌كنند و كماكان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اكبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!

سی‌ویكم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 


دوران بد سیب زمینی طی شد

خرداد فقط سیب درختی دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 




داریم میان گریه ها می گندیم

با دوز و کلک دهان خود می بندیم

یک ماه اگر صبر کنی خواهی دید

با میر حسین موسوی می خندیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 3:56 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

عشق تو مرا اَلـَسْتُ مِنٌکُم به بَعید

هجر تو مرا عِندَ عَذابی لََشَدید

بر کنج لبت نوشته یُحیی و یُمیت

مَن ماتَ مِنَ العِـشق فََََـَقََـَدْ ماتَ شَهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

مورچه ها
رژه می روند
از دهان من
از بستری که
خواب را بغل کرده ای
و
خیابان دراز
با کاجهایی که راه می روند
به تو که نه
به هیچ زن دیگری نمی رسد

***
آقای شاعر!
صلوات بفرست
تمام گاوهایمان که زایید
گوساله هایشان مردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

 

بدون مقدمه سینماهای کرمانشاه تعطیل شدند و شهری با حدود ۲ میلیون جمعیت که یکی از کلانشهرهای ایران محسوب می شود، حالا سینما ندارد.
چند تن از اهالی فرهنگ و هنر کرمانشاه یادداشت هایی را در این مورد نوشته اند. یادداشت های ماهان ولی زاده، منصور یاقوتی، بامداد سمیعی و بهزاد خالوندی را در این باره بخوانید:

 


خداحافظ سینما
ماهان ولي زاده

شهر ما کرمانشاه است، در اين شهر انسان_هاي زيادي زندگي مي_کنند. در روز مردم اين شهر برنج و روغن و قند مصرف مي_کنند، مدتي سر صف نان هستند و مقداري از وقتشان هم در ترافيک مي_گذرد.
تلفن يکي از دغدغه_هاي اصلي مردم شهرماست. خط_هاي ثابت، خط_هاي موبايل دائمي، همراه اول و ايرانسل پاسخگوي اين نياز هستند. فرستادن و دريافت کردن اس ام اس هم به اندازه نان شب براي خيلي از مردم ما مهم است.
از آنجا که مي_دانيم اين مردم به غير از نيازهاي مادي مقداري نياز فرهنگي هم دارند و پاسخگوي بخشي از اين نياز وجود سينماست؛ مي_توانيم بپرسيم ما در اين شهر چند سينما داريم؟
براي هر شهروند بايد يک تخت در بيمارستان وجود داشته باشد. چنين وضعيتي در شهر ما وجود ندارد اما بعد از جنگ هيچ وقت موقعيتي پيش نيامده که کسي نياز به بستري و تختي پيدا کرده در بيمارستان برايش مهيا نباشد.
حالا سوال اينجاست، در شهر ما براي هر چند نفر يک صندلي سينما وجود دارد؟ لازم است به اطلاع برسانم که ديگر براي تمام جمعيت ما حتي يک صندلي سينما هم وجود ندارد.
به غير سينما »فرهنگ« که وجه_ اسمي تجاري دارد در شهر ما سه سينما وجود داشت. استقلال، آزادي و پيروزي. سينما استقلال که چند سال پيش تعطيل شد و چند روز پيش خبر تعطيلي سينما آزادي و پيروزي هم اعلام شد. دليل فوت اين دو سينما: ورشکستگي.
توجه! توجه! بدين وسيله مرگ سينماهاي خاطره_انگيز شهرمان را به اطلاع دوستان  و همشهريان عزيز مي_رسانيم. به همين مناسبت مجلس ترحيم زنانه و مردانه آن عزيزان از دست رفته برگزار نخواهد شد و حضور شما هم باعث تسلي خاطر بازماندگان و شادي روح آن_ها نيست چرا که ما همه بازماندگان اين حادثه دلخراشيم.
اين که سياست_هاي فرهنگي دولت يا حوزه هنري و بي_توجهي_هاي آن_ها باعث اين اتفاق شده باشد به هيچ وجه موضوع اين يادداشت کوتاه نيست. سوال اصلي من چيز ديگري_ست.
بي_شک علاوه بر سياست_هاي فرهنگي مسئولين، بي_توجهي مردم را هم بايد در نظر بگيريم. مردم چنان سرگرم مشکلات معيشتي خود شده_اند که با سوء تغذيه فرهنگي خود کنار آمده_اند. نامادري_هايي مثل ماهواره و سي_دي_هاي کپي مردم را با مادران اصلي سينما و تئاتر بيگانه کرده_اند و کجاست مولوي که بگويد:
»شير چشيد موسي از ما در خويش ناشتا
گفت که مادرت منم ميل به دايگان مکن«
اگر روزي واردخانه شويد و ببينيد يکي از اعضاي خانواده، مثلاً برادرتان ميل به خوردن نهار ندارد و بعد شام هم نخورد و همينطور تا چند روز لب به هيچ چيز نزند، به سادگي از کنار اين قضيه نمي_گذريد و شانه بالا نمي_اندازيد که »خب نمي_خورد، که نخورد، به جهنم، چه اهميتي دارد«
وقتي هم يک شهر با هم به سادگي از کنار گرسنگي سينمايي و تئاتري خود رد مي_شوند بايد منتظر نوعي رکود و پسرفت فکري بيش از پيش بود. اين مسئله_اي است که هر انسان فهيمي نسبت به آن مسئوليت دارد. جوانان يک شهر وقتي که درمحيط سالم سينما از نظر رواني تخليه نشوند بايد منتظر انواع ناهنجاري_ها از آن_ها بود: نافرماني مدني، اعتياد، مزاحمت_هاي خياباني، قرص_هاي نيروزا، قرص_هاي روانگردان و... فقط گوشه_اي از اين کاروان هزار شتر است که هر روز در غياب سينما و تئاتر گوشه چشمي به ما دارند.

 

  

 

مصيبتي به نام با فرهنگ نزيستن!

منصور ياقوتي

 کرمانشاه، (اين شهر اسطوره_اي و تاريخي) شهر کوچک و بسيار زيبايي بود با کوچه باغ_هاي معطر و رنگارنگ که بوي بهشت مي_دادند و باغ_هايي که هر کدام همچون مشتي جواهر بر سينه اين شهر اصيل و با فرهنگ مي_درخشيدند. با سينماهايي که هميشه آنقدر شلوغ بود که صندلي براي نشستن کم مي_آمد. فقط در فاصله کوتاه بين شهرداري سابق و ميدان مصدق چهار تا سينما وجود داشت به نام_هاي:
سينما مولن روژ-که تابستاني بود و غير مسقف-، و سينما متروپل، سينما کريستال، و سينما ديانا...
در خيابان شاه بختي سابق (معلم امروز)، بالاتر کوچه ارمني_ها سينماي تابستاني ديگري به نام »سينما رکس« وجود داشت و  روبرو مسجد جامع نزديک شهرباني تا همين چندي پيش سينما ايران بود که با کمال تأسف اکنون تبديل به پاساژ شده براي فروش اجناس بُنجُل و در سال_هاي دورتر »سينما باربد« بود بالاتر سينما ايران...
سينماهاي »آتلانتيک« و »فرهنگ« و »استقلال« به تازگي وارد تاريخ اين شهر شده_اند.
يک زماني در سينما ايران فيلم_هاي تخيلي مربوط به فضا و سيارات دوردست نمايش داده مي_شد که نزديک سه ساعت يا بيشتر طول مي_کشيد و برخي آبگوشت و ناهار خود را هم توي سينما مي_آوردند و مي_خوردند!
فيلم_هايي که در سينماهاي شهر نمايش داده مي_شد همگي متنوع، جذاب و متعلق به سينماي جهان بود و در کنار آن فيلم_ها، فيلم_هاي ايراني و سينماي ايران هم به خوبي رقابت مي_کرد و سليقه و ذائقه هنري و استتيک تماشاگر ايراني را اقناع مي_کرد. در فيلم_هاي ايراني از بهترين خواننده_هاي ايراني استفاده مي_شد.
اين که چه دلايلي دارد که اکنون اين شهر بزرگ با يک ميليون نفر جمعيت، سينما ندارد و چه دليلي دارد که در همين شرايط هر فيلم خوبي که در سينماهاي آمريکا روي اکران بيايد فروش ميليارد دلاري مي_کند، پاسخش طبيعتاً اين نيست که بازار CD از حضور تماشاچي_ها در سينماها کاسته است. پرسش اين است: تماشاچي برود چه فيلمي تماشا کند؟ داستان مکرر و تمام نشدني عروسي و ازدواج و طلاق؟
تماشاچي کرمانشاهي (يا ايراني) برود با کدام بازيگر روبرو شود؟ با يک مشت آدم که تفاوت بين تئاتر و سينما را تشخيص نمي_دهند و جز حرافي درباره مسايل پيش پا افتاده همچون ازدواج و تولد بچه و قهر و آشتي عروس خانم چيزي ندارند بگويند؟
و در کجا به تماشاي فيلم_هاي مبتذل و کسل کننده و تکراري بنشينند؟ در سالني که نه بلندگوهاي مدرن و و قدرتمند دارد که صدا را به خوبي انعکاس بدهد؟!... بر روي صندلي_هايي بنشينند که زانو درد و کمر درد مي_آورد و در شرايط نامناسب نور و صدا و پرده_هاي فرتوت و کهنه و زهوار دررفته...
و کنار کساني بنشينند که فرهنگ و آداب سينما رفتن را نمي_دانند و هر کدام با خود يک کيسه تخمه کد و يا جا پني مي_آورند و سوت مي_زنند و آمده_اند چشم چراني و ايجاد مزاحمت کنند...
تعطيلي سينماهاي کرمانشاه ارتباط دارد با سياست_هاي کلي در حوزه فرهنگ و هنر ^[....]
مردم علاوه بر اين که مي_خواهند ساعاتي از وقت و زندگي خود را در سالن_هاي سينما به بهترين نحو سرگرم کنند، همچنين از طريق سينما مي_خواهند با فرهنگ_هاي ديگر و نوع زندگي در جهان معاصر آشنا شوند. با صراحت و راستي بايد گفت که سينما فقط مي_تواند در »آزادي« و »امنيت«  و »رونق اقتصادي« شکوفا شود.
بيشترين فشار بيکاري به طرز خرد کننده_اي برگرده و ستون فقرات اين شهر فشار مي__آورد. مردم براي تامين نان روزانه خود درمانده_اند. کساني که در اين شهر صادقانه کارفرهنگي مي_کنند و مي_توانند به نوعي فرهنگ سينما رفتن را ترغيب کنند ايزوله شده_اند و به نان شب محتاجند. با مرثيه خواندن و برانگيختن احساسات نوستالوژي و مقاله نوشتن در سينماها گشوده نخواهد شد و سالن سينماهااز حضور مردمي که مي_خواهند ساعاتي شاد باشند و بخندند پر نخواهد شد.
ريشه_هاي اين معضل بسيار همه جانبه، ژرف و گسترده است و تهيه ويژه_نامه و مصاحبه، ورشکستگي و فلاکت سينماي ايران را بر زمينه بحراني کنوني رفع نخواهد کرد و همه_ي اين حرف_ها آب در هاون کوبيدن است. تاهنرمند منزلت نبيند و فرهنگ و هنر به نياز روزانه تبديل نشود و سرمايه_هاي کشور -لااقل بخشي از آن- در حوزه فرهنگ تزريق نگردد ، اين در پوسيده بر همين پاشنه خواهد چرخيد و اين تازه آغاز تراژدي و طليعه مصيبت بزرگ است، مصيبتي به نام با فرهنگ نزيستن!

 

 

 

 

   

جشنواره چه کلمه غريبي است

بامداد سميعي

 جشنواره چه کلمه غريبي است. دستت را مي_گيرند و سوار ميني_بوس مي_شويد و داخل ميني_بوس هم بعضي راجع به آن حرف مي_زنند و ميني_بوس تا خود شهر فرنگ مي_رود. »کودکي ايوان« تويي را که در رديف_هاي جلو نشسته_اي عجيب مي_گيرد و پنجره_هاي گرد و چوبي سينما روياي مضاعفي است. ايوان هم سن توست و او درگير جنگ ناخواسته_اي که اين_قدر دلت را مي_برد، بعداً تو هم مثل ايوان در شهر کوچکي پناه گرفته_اي، اخبار جنگ را صداها مي_آورند راديوها و انفجارهاي دور، هر وقت اوضاع آرام_تر مي_شود براي حمام و آب دادن به باغچه برمي_گرديد و سري به خانه مي_زنيد. »عقاب_ها« را در يکي از همين بازگشت_هاي کوتاه مي_بيني در سينمايي که آن زمان بود و از جنگ سالم مانده و حال سال_هاست که نيست>. سوت و دست تماشا گران و هواپيماهاي اف14 و... بايد برگرديم و به شب خوردن عاقلانه نيست.

خيابان سعدي بند آمده. ازدحام دور وبر گيشه و انبوه زنان و مردان اطراف سينما. فکر نکنم بليط به ما برسد. سانس قبل تعطيل مي_شود، جمعيت از درکناري بيرون مي_زنند خودمان را در مسير حرکت آن_ها قرار مي_دهيم. »-چه_طور بود داداش؟« »- مزخرفه آقا!« پاهايمان کمي سست مي_شود... مي_رسد... نمي_رسد... و بالاخره بليط مي_رسد »ناصرالدين شاه آکتور سينما« مزخرف نبود حتي براي کساني که پشت درماندند و کساني که سرپا نگاه کردند. سرم گيج مي_رود از دوران جامانده ساندويچ_هاي ارزان و صندلي_هاي تاشو. »رقصنده با گرگ_ها« را در انشاي خود نقد مي_کنم، کيفيت بد صدا را متذکر مي_شوم، انگار سينما دارد خراب مي_شود ديگر صداها بم و بم_تر مي_شوند، حالا پنجره_هاي گرد سينما آدم را ياد يک سمعک بزرگ مي_اندازند انگار بازيگرها زيرآبند....

.... و بالاخره بازيگرها غرق مي_شوند ديگر صداي »سرشار« »اجاره_نشين_ها« و »شجريان دلشدگان« مثل دخترک »پرنده کوچک خوشبختي« گنگ مانده و »شايد وقتي ديگر« مي_تواند عنوان سانس بعدي سينماهاي کرمانشاه باشد. حالا بازيگران و صداها و تصويرهايشان ارواح سينماهاي خالي شهرند، شهري که چند سال سينماهايش به خاطر رونق، موضوعي کار مي_کردند و هر کدام به انواع خاصي از فيلم تعلق داشتند و علاقمه_مند واقعي و آگاه سينما در آن از خيلي جاها بيشتر است واقعاً که جشنواره چه کلمه غريبي است.

 

  

  

 

سينماهاي شهر را به ميراث فرهنگي واگذار كنيد

 بهزاد خالوندي

سينماهاي شهرمان هم به خير و خوشي و بدون هيچ گونه تنش و اعتراضي از سوي طرفداران پروپا قرص آن  تعطيل شدند. شايد پرو پاي طرفداران سينما در شهر ما چندان قرص نيست و يا اينكه اصولا سينما در اين شهر ديگر طرفداران پروپاقرصي ندارد. قبل ترها(دهه 60 خورشيدي) يادش به خير، به غير از سينما هيچ رسانه اي براي عرضه فيلم هاي روز سينمايي در كشور وجود نداشت و سينماها رقيبي را براي خود متصور نبودند و حتي هيچ مكاني هم داراي جذابيت هاي سينما براي گذاران اوقات فراغت وجود نداشت. آن سال ها كه تلويزيون هفته اي حداكثر يك فيلم سينمايي و يك سريال براي بينندگاش پخش مي كرد، حتي سينماي درب و داغاني همانند سينما ايران(22 بهمن)كه امكانات بسيار فرسوده و قديمي داشت،  لبريز از تماشاگر بود و علاقه مندان از شهرستان ها و روستاهاي اطراف هم به ديدن فيلم ها مي آمدند. مردم حتي توجهي به شايعه وجود موش در اين سينما نمي كردند. و واقعا اگر موشي هم وجود داشت در زير قدم هاي استوار مشتاقان سينما جان سالم به در نمي برد.

اما حال وضعيت كاملا به گونه اي ديگر رقم خورده است و سينماها رقباي بسيار قدرتمندي همانند تلويزيون و ماهواره دارند كه در طول شبانه روز حجم انبوهي از فيلم هاي سرگرم كننده را براي بينندگان خويش پخش مي كنند. صدا و سيما با دارا بودن چندين شبكه تلويزيوني و برخورداري از بودجه فراوان، توان رقابت را از سينماهاي ما ربوده است. شبكه هاي ماهواره اي هم كه حكايت مخصوص به خود را دارند. تب استفاده از ماهواره در طي سال هاي اخير آنچنان گسترش پيدا كرده كه شهرها را درنورديده و روستاييان ما را هم مفتون خويش كرده است. اگر تازگي ها ديداري از اقوام روستايي خويش به عمل آورده باشيد، از نزديك نظاره كرده ايد كه بر بام خانه هاي روستايي به جاي يكي، دو ديش ماهواره خود نمايي مي كند. كانال هاي ماهواره اي اين روزها براي هر سليقه اي برنامه دارند و بسياري از علاقه مندان به سينما را جذب خويش كرده اند و فيلم هاي روز دنيا را 24 ساعته با زيرنويس فارسي براي آنها نمايش مي دهند. همچنين فيلم هايي كه قرار است در سينماها اكران شوند، به صورت كپي هاي غير مجاز و با قيمت هاي نازل به مردم عرضه مي شوند. سينماهايي كه روزگاري يكي از فلسفه هاي وجوديشان، اكران فيلم هاي روز كشور و دنيا بود، حال چند ماهي نيز از شبكه غير رسمي اكران عقب مانده اند. عرضه غير مجاز فيلم هاي در حال اكران چنان ضربه اي بر پيكر سينماي ما وارد كرده كه توان كشيدن نفس هاي آخر را هم از آنها گرفته است. تعطيلي سينماهاي شهر ما واقعا دور از انتظار نبود و حتي دوام آن ها تا امروز، بيشتر به معجزه شبيه است. متاسفانه صنعت سينما در دهه هاي اخير با وجود مواجه شدن با رقباي قدرتمندي مثل ماهواره و تلويزيون، تلاش چنداني براي تقويت توان رقابتي خويش انجام نداده و روز به روز از جايگاه قبلي خويش تنزل مقام پيدا كرده است. سينما ديگر در نظر مردم جايي براي تفريح و سرگرمي نيست و اگر قبل ترها سينما محلي براي قرار تازه دادمادها و نامزد دارها بود، الان به لطف حضور سبز و صميمي كافي شاپ ها، ديگر كسي براي گذارندن اوقات فراغت به سراغ سينما نمي رود. بازگشايي سينما هايي كه تعطيل شده اند بسيار بعيد به نظر مي رسد و پس از چندي اينها نيز همانند سينما ايران تبديل به پاساژ تجاري شده و به بازاريان فروخته مي شوند. سينما داري به شيوه سنتي بسيار زيان ده است و اين روزها تنها نهادهاي دولتي مثل ميراث فرهنگي توان سرپا نگه داشتن يك سينما( آن هم به صورت نمادين) را دارند و بهتر است اداره سينما ها را از اين پس به همين نهاد واگذار كنند. با اينحال اكتفا كردن به ذكر مصيبت كار چندان پسنديده اي نيست و براي جلوگيري از محو شدن سينماها در شهرمان بايد چاره اي انديشيد و مسئولان مربوطه پرس و جو كنند كه در ديگر شهرها و كشورها، سينماها چگونه روي پاهاي خويش ايستاده اند؟ شايد با اين كار فرجي حاصل شد و سينماهاي شهر ما دوباره بازگشايي شدند.  البته دريافتن  راز ماندگاري سينما ها هم چندان مشكل نيست. الان در تهران عاملي كه باعث جذب تماشاگران به سينماها شده، وجود سيستم هاي پخش ديجيتال است كه فيلم ها را با بهترين كيفيت صوتي و تصويري براي مشتريان  خويش اكران مي كند. متاسفانه امكانات سينماهاي ما در همان حالت قديمي باقي مانده بود و تماشاي فيلم درآنها لطف چندان قابل توجهي نداشت. نكته ديگراينكه امروزه در كشورهاي غربي سينماها را به صورت مجموعه هاي تفريحي اداره مي كنند و سينماهايمدرن برخوردار از؛ كافي شاپ شيك، كافي نت مجهز، رستوران با كيفيت، سالن بيليارد، محل فروش نشريات معتبر، وسايل تفريحي و حتي آرايشگاه هم هستند. امروزه سينماهاي ما (درصورت بازگشايي) بايد طبق تحولات تكنولوژيكي روز دنيا خود را متحول كنند تا شايد دوباره نظر شهروندان را به سمت خويش جلب كرده و آنها را راغب به پرداخت هزينه براي ديدن فيلم هاي اكران شده شوند.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 


تو
داستان شب های بدون پیراهن و
ماه ،
سه بار هم اگر
خواب طلوع می کرد
این جنگ
تمام که نه...
عشقمان
توی مایکروویو
برشته می شد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

منصور ياقوتي نويسنده نام آشناي کرمانشاهي يکي از شاخصين ادبيات اجتماعي دهه 50 محسوب مي شود. وي به تازگي اقدام به تاليفات پژوهشي گسترده اي در زمينه شاهنامه و ديوان حافظ کرده است. آخرين اثر چاپ شده ياقوتي »خط مرزي« است. »خط مرزي« مجموعه داستاني با محوريت موضوع جنگ است. به بهانه چاپ اين کتاب با ياقوتي گفتگويي کرده ايم که در پي مي آيد:

* آيا شما به وجود ژانري به نام ادبيات جنگ در ادبيات امروز ايران اعتقاد داريد؟
- در رابطه با ادبيات جنگ در ايران عده اي کار کرده اند، منتها کارهاي انجام شده در حوزه هاي گوناگون به نظر من يک مشکل اساسي دارد. آن هم اين است که قريب به اتفاق آن ها از سطح استانداردهاي ادبيات جهاني بسيار پايين تر است. البته وجود جريان ادبيات جنگ را نمي توان کتمان کرد، اما کيفيت آن جاي بحث فراواني دارد.
* اجازه دهيد اول به تعريف مشخصي از ادبيات جنگ برسيم، بعد در مورد کيفيت اين ژانر در ادبيات ايران بحث کنيم.
- ادبيات جنگ به طور مشخص بعد از جنگ جهاني دوم به صورت جدي در سطح جهان مطرح شد. آثار مطرح اين حوزه در اروپا و به ويژه فرانسه از شاخص ترين آثار قرن اخير قلمداد مي شود. نويسندگاني مانند شولوخف و تولستوي و گونترگراس و... همه و همه در زمينه ادبيات جنگ آثار فاخري را به وجود آورده اند. آلمان و فرانسه در زمينه داستان کوتاه سردمدار ادبيات جنگ جهان بوده و هستند.
آن چه که مي توانيم بعد ازمطالعه آثار گوناگون ادبيات جنگ به عنوان معيار قلمداد کنيم، نگاه بي طرف به هر دو جبهه جنگ است. يک نگاه کاملاً رئاليستي و واقع گرايانه که از هر گونه جانبداري به دور است. به طور خلاصه بگويم ادبيات جنگ سعي در واکاوي انسان و رفتارهايش در موقعيت سخت و دشواري به نام جنگ دارد.
* در ايران وضع ادبيات جنگ چگونه است؟
- ماهنوز تعريف درستي از پديده ادبيات جنگ در ايران ارائه نکرده ايم، به همين خاطر شاهد هستيم که کار شاخصي هم تا کنون توليد نشده است. بايد بپذيريم که رئاليست با عکاسي از واقعيت تفاوت اساسي دارد.
اينجا گزارش سطحي از واقعيت را به عنوان رئاليسم مطرح مي کنند در اصل آدرس را گم کرده اندو هر چه قدر هم که کار کنند به جايي نمي رسند. رئاليسم يک جريان پيچيده و ظريف است.
اگر ما ادبيات جنگ درست و حسابي مي خواهيم بايد به قواعد رئاليسم پايبند باشيم به نظر من هنوز هم باید به شاخصين رئاليست در دنيا رجوع کرد.
* تحت عنوان ادبيات جنگ ژانري ديگري به نام »ادبيات دفاع« وجود دارد که بيشتر در کشورهايي که مورد تهاجم قرار گرفته اند، شکل گرفته و به راه خود ادامه مي دهد. شما فکر نمي کنيد ادبيات جنگ رايج در ايران بيشتر متعلق به اين بخش است؟
- ببينيد »ادبيات دفاع« همان ادبيات جنگ است، ما زياد سر لفظ مشکلي نداريم، اين طبيعي است که نويسندگان فرانسه داستان مقابله و دفاع کشورشان را در برابر ارتش نازي به تصوير بکشند و يا بعد از جنگ ويتنام نويسندگان آمريکايي به نوشتن »ضد جنگ« ها بپردازند.
جنگ يک واقعيت است و نمي شود آن را کتمان کرد، بايد وجودش را پذيرفت، چون اتفاق افتاده است. باز هم تکرار مي کنم پايبندي به اصول رئاليسم تمام زواياي جنگ را در قالب ادبيات نشان خواهد داد. تمام کساني که به صحنه جنگ وارد مي شوند (چه مدافع و چه مهاجم) انسان هستند و در شرايط صلح با همديگر سر يک سفره مي نشينند، اما شرايطي به وجود مي آيد که اين انسان ها با هم درگير مي_شوند. نويسنده رئاليست قبل از هر گونه قضاوت به اصل انسان بودن دو طرف جنگ مي پردازد. حالا درست است که شرايط غيرانساني سبب شده است که عده اي به هر صورتي حمله را آغاز کنند و آتش جنگ را شعله ور سازند، اما اصل انسانيت آدم ها را که نمي توان ناديده گرفت. چون همين آدم ها دوباره در شرايط انساني و صحيح هيچکدام از اين رفتارها را ندارند.
* ديدگاه هاي مختلفي در مورد جنگ وجود دارد، اين تفاوت ديدگاه ها چه طور در ادبيات جنگ نمود مي يابند؟
- بله ديدگاه ها خيلي وسيع و متنوع است. چون نحوه برخورد انسان ها با يک حادثه يکسان متفاوت است. تفاوت ديدگاه را مي شود پذيرفت، اما واقعيت را که نمي توانيم کتمان کنيم ما مردم کرمانشاه هر روز شاهد بمباران و کشته شدن زيادي از اقوام و دوستان و آشنايان خود بوديم. حالا نمي شود که اصل تهاجم عراق به ايران را منکر شويم. با واقعيت نمي توان شوخي کرد. ما مورد حمله عراق قرار گرفتيم و از خودمان دفاع کرديم، اين واقعيت است حالا هر کس مي تواند از يک زاويه به اين واقعيت نگاه کند.
* بزرگترين آسيب ادبيات جنگ در ايران را چه مي دانيد؟
- کليشه، کليشه و باز هم کليشه.من نمي دانم چرا از گذشتگان خود سرمشق نمي گيريم. به نظر من استاد جاودانه ادبيات جنگ در تمام دوران تاريخ فردوسي است فردوسي در شرح جنگ هاي گوناگون هيچ وقت دشمن را خوار و زبون و احمق تصوير نکرده است. »شود کوه آهن چو درياي آب/ اگر بشنود نام افراسياب« توجه کنيد، اين جا فردوسي دارد دشمن را توصيف مي کند.عقل هم مي گويد غلبه بر دشمن سست و کوچک و احمق چندان کار سخت و بزرگي نيست. فردوسي براي اين که از رستم اسطوره بسازد، دشمنانش را با قدرت و عظيم نشان مي دهد.
اشتباه استراتژيک ما در ادبيات جنگ اين است، دشمني تصوير کرده ايم که احمق است، بي دست و پا است. آن وقت بچه هاي من و شما به خاطر شکست دادن اين کوتوله ها برايمان دست نمي زنند. به نظر من سطح جنگ را با اين نوع نگاه خيلي پايين آورده ايم.
واقعيت اين است که صدام با حمايت مالي تمام کشورهاي عربي و با امکانات و تجهيزات مدرن و پيشرفته به ايران حمله کرد.
ما با تمام اين مشخصات از کشورمان دفاع کرده ايم. حالا نمي دانم چه اصراري است که ارزش اين دفاع را کاهش دهيم. متاسفانه مروج همين نگاه غلط دستگاه هاي رسمي متولي ادبيات جنگ هستند. اين قضيه بايد حل شود، و گرنه حرفي براي گفتن نخواهيم داشت.
* آيا آسيب پذير بودن ادبيات جنگ در ايران به نحوي مربوط به کم کاري نويسندگان مطرح در اين زمينه نيست؟
- بله، اگر ميدان ادبيات را عده اي به بهانه هاي واهي خالي نمي کردند اوضاع خيلي بهتر از اين بود. جنگ پديده ي خوبي نيست، اما يک واقعيت است. اين ديد را نمي توانم بپذيرم که نوشتن در مورد جنگ مخالف اصول روشنفکري است. يکي از مهيب ترين جنگ هاي دوران تاريخ در اين مملکت رخ داده است. اگر اين جنگ هر جاي ديگر دنيا اتفاق افتاده بود، صدها رمان ارزشمند در موردش نوشته مي شد.
البته نبايد نگاه هايي که مي خواهد ادبيات جنگ را کاناليزه کنند، فراموش کنند. اين نوع برخوردها هم بر جلوگيري از توليد آثار خوب موثر است. هنرمند مستقل است و با اساسنامه و بخشنامه نمي توان صاحب ادبيات جنگ شد. اگر محدوديت ها کاهش يابد شايد نويسندگان رغبت بيشتري براي کار در اين حوزه پيدا کنند.
* در مورد آخرين کتابتان، »خط مرزي« براي ما توضيح دهيد؟
»خط مرزي« را بر اساس يک نياز دروني نوشتم. البته اين سوژه ها مدت ها مغز من را درگير خودش کرده بود. قبل از اين که شروع به نوشتن کنم آثار شاخص ادبيات جنگ جهان را مطالعه کردم تا از تجربيات آن ها هم کمال استفاده کرده باشم. تمام سوژه هايي که اين داستان ها براساس آن ها شکل گرفته کاملاً مستند است. دوستاني داشتم که به نوعي با جنگ مرتبط بودند يا اسير بودند و يا مجروح جنگي و يا کسي از اعضاي خانواده شان را از دست داده بودند؛ به عبارتي کوچکترين خيالبافي اي در مورد اين سوژه ها صورت نگرفته است.
سعي کردم از وادي افراط و تفريط دور بمانم. البته اقتضاي سن من هم اينطور ايجاب مي کند منصور ياقوتي الان 61 ساله است.
شايد بعد از اين هم در اين حوزه کار کنم. به تازگي با يک نفر آشنا شده_ام که برادرش شهيد شده، زندگي اين شهيد خيلي برايم جذاب است و قصد دارم در قالب داستان آن را بازگو کنم.
* ظاهراً در کرمانشاه سوژه هاي مناسبي جهت فعاليت در زمينه ادبيات جنگ وجود دارد، »خط مرزي« نمونه موفقي است. اما چرا تا کنون آن چنان که بايد و شايد به اين سوژه ها پرداخته نشده است؟
- به غير از يک داستان، تمام داستان هاي اين مجموعه به بيان رخدادهاي جنگ در کرمانشاه مي پردازد. البته عمدي در کار نبوده اما نتيجه کار اين است.
من دوستاني دارم که 10 سال در مناطق جنگي بوده اند و داستان نويس هم هستند، اما تا به حال يک خط هم درمورد جنگ ننوشته اند. واقعاً دليل اين بي ميلي رانمي دانم.
* دستگاه هاي رسمي متولي ادبيات جنگ در شکوفا شدن ادبيات جنگ چه نقشي دارند؟
- به نظر من اين دستگاه ها بايد پاي خود را از حوزه تعيين خط مشي و استراتژي براي ادبيات جنگ بيرون بکشند و به عنوان يک منبع تغذيه کننده فکري براي نويسندگان عمل کنند.چون اگرنتيجه اي داشت طي اين چندين سال ما مي ديديم. تمام سرمايه گذاري هاي دولتي در مورد ادبيات هرز رفته است.
ادبيات جنگ نياز به متولي ندارد و اگر هم کسي مي خواهد در اين حوزه متولي باشد ،بايد از اهالي ادبيات باشد، نه از صنف هاي ديگري که اصلاً ادبيات را نمي شناسند. 
 در حال حاضر مشغول چه کاري هستيد؟
- منتخب بهترين داستان هاي کوتاه دنيا توسط يک ناشر براي اخذ مجوز وزارت ارشاد ارائه شده است. تصحيح ديوان حافظ براساس يک نسخه قديمي و مجموعه داستان »پروانه بر خاک« هم اگر مشکل خاصي پيش نيايد در آينده به چاپ خواهند رسيد. البته رمان »دهقانان« که در سال هاي 57و 58 منتشر شد، مجدداً تجديد چاپ خواهد شد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

این آقا و خانم
خیلی وقت است
با هم می عشقند!
بدونِ رعایت دستور زبان و ...
بدونِ  فلسفه‌ ي هيچ فرويدي
جاذبه
ساده ترين قانون فيزيك است
و فرمولش
سيبي كه
هميشه مي‌افتد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 


به خط می شوند
خاطرات خط خطی ام
در حیاط سرد
و نظمشان...
استغفرالله من الآنارشیسم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

این جزیره
به هيچ اقيانوسي
راهي ندارد
كريستف كلمب هم
راهش
به آن طرف ها
نمي افتد كه...
نه!
نارگيل
سر من نيست
كه با سنگ مي شكني اش!
بانو!
خورشيد
نجات غريق توست
دستانش را
بگير
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 

 

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 



بانو!
برایِ بی کلمه ترین شاعرِ آسیا
قامتت
خط گرینویچ می شود
چشمانت
موشک های کروز...
بگو
به
بی کلمه ترین شاعرِ آسیا
چگونه می خواهی ام؟
استعمارِ عشقت
نظم نوین مغزم را
مغشوش کرده است
بگو!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  | 


این آینه
هیچ دل خوشی
از من
هیچ دل خوشی
از تو
به افتخار تمام سیاه دلان تاریخ
هورا بکشید....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط سعید رضایی سعید  |