فکر می کنم این روزها خطر بسیار بزرگی جامعه ایران را تهدید می کند و آن نژاد پرستی است. ماجرای اول مربوط به واکنش های جامعه ایرانی به ادعای امارات در مورد جزایرِ سه گانه بود. واکنش ها سیری را طی کرد که دفاع از تمامیت ارضی ایران به میهن پرستی و ناسیونالیسم ملی رسید و به نژاد پرستی و عرب ستیزی ختم شد.
ماجرای دوم ممنوعیت حضور اتباع افغانستان در استان مازندران بود که واکنش های گوناگونی را در پی داشت. از یک سو موافقانش در کوچه و خیابان و تاکسی در مذمت شهروندان افغانی داستان سرایی ها کردند و از سویی دیگر جمعی از هنرمندان و سینماگران همین جامعه با افغانی ها اعلام همبستگی کردند و اعتراض خود را به این نژادپرستی های سازمان یافته نشان دادند.
نکته خطرناک این دو ماجرا آنجا است که در ماجرای اول- ایران و امارات- شور ملی آنچنان بالا گرفته که هیچ متفکر و سیاستمدار و روشنفکر و ... جرات نمی کند در مقابل این نژادپرستی و عرب ستیزی روز افزون موضعی خلاف احساسات جامعه بگیرد.
مواظب باشیم که در مرداب برتری جویی های قومی و نژادپرستی ملی گرفتار نشویم و تا فرصت هست ضمن دفاع از تمامیت ایران ، رفتارهای نژادپرستانه را هم مذموم شماریم . چرا که اگر روزی این رفتار احساسیِ غلط در ایران نهادینه شود آن روز دیگر کسی مجال مقابله نخواهد یافت.
ادبیات بومی چیست؟خیلی ها این واژه را در مقاله ها و یادداشت ها و یا در مصاحبه هایشان مورد استفاده قرار داده اند. اما چنان که باید تاکنون این موضوع به چالش کشیده نشده است. «ادبیات بومی» مثل دیگر مفاهیم در وادی ادبیات این سرزمین مستعمل شده ، اما کنه اش را کسی درنیافته است.
خیلی ها فکر می کنند اگر در داستانی کاراکتری با لهجه محلی تکلم کند یا هر از چند گاهی نگاهی سوزناک به دوردست ها بیندازد و تک بیتی با زبان مادری اش بخواند و نویسنده محترم این رمان بومی! هم شماره ای بالای جمله مذکور بگذارد وحواله مان دهد به پانوشت و هر چه این پانوشت ها بیشتر باشد علی القاعده غنای داستان روبه فزونی می گذارد و الی آخر...
در حالی که سخت خوان می شود داستان و اگر نویسنده زرنگ نباشد داستان از دستش در می رود و ماحصل در حد اعلایش مقاله ای است حاوی اطلاعات جغرافیایی و اندکی مثل و ضرب المثل و توصیفات نا کارآمد از نحوه زندگی مردمانی از یک دیار یا یک قوم. اما در واقع اتفاقی در عرصه ادبیات بومی رخ نداده است و آقا یا خانم نویسنده یک جورهایی حرف مفت می زند اگر بگوید اثری بومی آفریده است.
مشکل در نگاه نویسنده به مقوله «بومی شدن اثر هنری» است. تا وقتی که نویسنده خود را مقید می داند در روند آفرینش اثر بومی ، فراوانی المان های بومی را بدون توجه به کارکرد و ارتباط دوسویه با روایت و فضای داستان افزایش دهد، اوضاع به همین منوال است که هست.
بومیت یک اثر باید در رابطه ای بینامتنی با روایت باز تعریف شود تا خواننده را پس نزند. احساس تعلق شدید وشیفتگی ذهن نویسنده نسبت به فرهنگ و آداب و رسوم بومی وقومی پیچ تندی است که اگر ارابه نوشتن به سلامت از این پیچ گذر کند ،در صورت رعایت باقی جوانب و معیارهای ادبی شاید اثر بومی راستین متولد شود.
حیاطِ دبیرستانِ قدیمی دور تا دور نردهکشی بود. فقط آسمان گوشهای از دیوار که به مرکز مخابرات مجاور دبیرستان راه داشت، راه راه نبود. شده بود محل رفت و آمد بچه ها به دنیایِ آزاد بیرون. یکی میرفت به امید دیدار معشوقهاش نزدیکیهای مدرسه دخترانهای که همان حوالی بود، دوری بزند و برگردد. یکی دیگر می رفت نان داغی می خرید و بر میگشت. من هم فرار میکردم با دستانی پر از روزنامه برمیگشتم.
مهم برای ما فرار از جهنم دبیرستان بود، به هر بهانه ای. در جریان یکی از همین فرارها همین که از ارتفاع دومتری پریدم تویِ حیاطِ مرکز مخابرات، دستانی برزگ لباسم را گرفت. برگشتم، نگهبان مرکز بود با نگاهی خشمگین که فریاد میکشید:«پدرتان را در میآورم..کره خرها... بی پدر و مادرها...» پاهایم از ترس میلرزید، بغضی از ترس تهِ گلویم گره خورده بود. التماس می کردم. به تمام مقدسات قسمش می دادم. اما فایدهای نداشت. بی محابا من را میکشید به سمتِ اتاقکِ نگهبانیاش. انداختم توی اتاقک و در را بست. با خودم گفتم کار تمام است. الان مدیر مدرسه و ناظم و ... را خبر میکند و چند سیلی و تلفن به خانه و دادهای پدر و محرومیت از فوتبالِ عصرگاهی. تویِ همین فکرها بودم که پیرمرد آمد با صورتی برافروخته. حالا که خوب که فکر میکنم قیافهاش خیلی شبیه جک نیکلسون بود. تویِ چشمهایم زل زد. چند تا فحشِ چارواداری حوالهام کرد و گفت:« برو گورت را گم کن. دفعه بعد اگر اینجا ببینمت به خاطر همه جنسهایی که توی این مدت از انبار مرکز مخابرات دزدیده شده، تویِ ریغور را تحویل پلیس میدهم.» هر فحشی که میداد دریچهی امیدی در دلم گشوده میشد. چون میدانستم پیرمرد همین بد و بیراهها را تاوان ورود غیر مجاز من به محدودهاش قرار داده بود و عقوبتی بزرگتر در انتظارم نبود.
هفتهی بعد از آن اتفاق تنها راه فرار از دبیرستان را مسدود کردند. همیشه خدا یک نفر باید باشد که دلخوشی های کوچک را از دستت برباید. آن پیرمرد نگهبان یکی از آنها بود. در تمام سالهایی که گذرانده ام حضور این افراد را در زندگیام حس کرده ام. شما چند نفر از این ربایندگان دلخوشی را از نزدیک ملاقات کردهاید؟
جهانِ امروز بر مدارِ تملکِ شمایلِ آدمهای معروف می چرخد . یکی از این شمایل مرتضی آوینی است که واقعن تنها شمایلش دست جماعت مانده و متولیان فرهنگی قیچی دست گرفته اند و بریده اند و قیچی کرده اند هر بخش از زندگی و افکار و حرفهای آوینی را که نمی پسندند و حاصلش شده همین شمایلِ آوینی که هر سال همین روزها جمع می شوند و برایش اشک می ریزند بارها از زبان نزدیک ترین دوستان و یارانِ آوینی شنیدم قضیه ی شهادتش را و این تعبیر را :« شهادتی خودخواسته». بس که رنجانده بودنش آن مرد را. چرا که آوینی مستقل بود. صحبت از تطابق فکری با آوینی نیست. صحبت از رنجی است که انسانِ فرهنگی برای مستقل بودن در جامعه ای که سیاست بر تمام شئونش سایه افکنده باید تحمل کند.
سیده کوثر آوینی ، دختر مرتضی در مصاحبه ای با ایسنا حرفهای جالبی زده که خواندنش خالی از لطف نیست:« متاسفانه همه چيز به همين مراسمهاي سالگرد محدود شده كه در اغلب آنها حرفهاي كليشهاي و تكراري زده ميشود و معمولاً هم اظهارنظرهايي انجام ميشود كه ربطي به شخصيت پدرم و افكارش ندارد. بيشتر سخنرانهايي كه در اين نوع مراسمها حاضر ميشوند درباره آن شهيد آويني كه خودشان در ذهنشان ساختهاند حرف ميزنند. متاسفانه خيليهايشان حتي يك سطر از نوشتههاي ايشان را نخواندهاند... اين روزها كمتر كسي يادش مانده كه پدرم در يك سال آخر حياتش بسيار تحت فشار بود و از نظر همانها كه امروز برايش مراسم برگزار ميكنند يك چهره فرهنگي نامطلوب به حساب ميآمد. تصور ميكنم اگر امروز در قيد حيات بود نه خودش علاقه داشت و نه به ايشان اجازه داده ميشد كه به فعاليت فرهنگي بپردازد... اما از اين حدس و گمانها كه بگذريم تاريخ تولد و درگذشت انسانها خود گوياي حقيقتي است و درنتيجه تصور زنده بودن ايشان و پيشبيني اينكه در سال 1391 به چه كاري اشتغال داشت، واقعاً برايم غيرممكن است... در اين سالها بارها تجربه كردهام كه اكثر مخاطبان تصوري از پدرم دارند كه مبتني بر آثار منتشرشده از ايشان نيست؛ تصوري است كه با ديدن برخي برنامههاي تلويزيون يا حضور در چند نشست يا سمينار حاصل شده و آن را با تصوري كه از مفهوم شهدا ـ به معناي عام كلمه ـ در ذهن دارند، تركيب كردهاند. درنتيجه وقتي يكي از اعضاي خانواده يا دوستان نزديك نكتهاي را در مورد ايشان گفتهاند كه با تصور آنها در تضاد بوده است، گوينده را به جعل در تاريخ يا سياسيكاري متهم كردهاند.»(ایسنا-19/1/1391)

«وردی که بره ها می خوانند» رضا قاسمی تنها کتابی است که توی این دو ماه اخیر توانسته ام تمامش کنم. به نوعی واگویه یِ خاطراتِ درهم و پیچیده نویسنده است . زبانِ رضا قاسمی در سیرِ داستان بدون اینکه روایت را فراموش کند، شعرگونه است. دغدغه مردی که دیوانه وار می گردد دنبال چوب درختِ توت تا سه تار جادویی را بسازد، کودکی ، بلوغ و واگویه های تنهایی انسانی درمانده رویِ تخت بیمارستانی در پاریس سه خط داستانی این رمان را تشکیل می دهند. جالب اینجاست که این رمان به صورت آنلاین و در محیط وب نوشته شده است. یعنی قاسمی هر شب بخشی از این رمان را در وبلاگ خود نوشته است. تمام شخصیت های این داستان بی دفاع ول شده اند تویِ صفحاتِ سفیدِ وب و خیلی کارٍِ نویسنده سخت تر است. چون نمی تواند وقتی دارد فصل پنجم را می نویسد برگردد و دست ببرد تویِ اتفاقات فصل دوم. و همین جاست که باید ایمان آورد ذهن رضا قاسمی کلمه را به خوبی خرج می کند و بس چیره دست است. حالا دستش خودکار باشد یا سه تار فرقی نمی کند، خوش می نوازد.
فصل های پایانی داستان و هدایت کردن تمام روایت هایِ پراکنده در فصل ها به نقطه ای مشترک نقطه قابل تامل این اثرِ خوب و جاندارِ رضا قاسمی است.
درِ تاکسی را محکم بست و هیکلِ کوچکش را وِل کرد روی صندلی. خودم را جمع و جور کردم. خیس خیس بود. زیرچشمی نگاهش کردم. لباسِ درست و حسابی و شیکی تنش بود اما به درد این هوای بارانی نمی خورد. زیادی تابستانی بود. ترافیک دلشوره به دلم انداخته بود. همیشه از شلوغی گریزان بودم. طاقت انتظار را نداشته ام هیچوقت. این موجودِ خیسِ عجیب و غریب هم که خیلی بی قید یله داده روی صندلی و من هِی مچاله شوم.
بی مقدمه با صدایی که میلرزید گفت:« می شود یه لحظه گوشیتون رو قرض بگیرم، آخه...» نگذاشتم حرفش تمام شود موبایل را گرفتم طرفش. روی هوا قاپید و تند تند شماره ای گرفت مشغول صحبت شد. بریده بریده و آرام حرف می زد. لابد می خواست صدایش را نشنویم. صدایِ نحیفش در اخبار ساعت 8 رادیو پیام حل می شد.
بعد از یکی دو دقیقه پچ پچ گوشی را پس داد. به راننده گفت که می خواهد پیاده شود. تاکسی متوقف شد و آن موجود خیس کوچولو دوباره به آغوش باران برگشت. در احوالِ خودم بودم که ناگهان، تلفن، رینگ، رینگ و زنی پشت خط التماس می کرد که بگویم دخترش کجای این شهر درندشت است. آه و ناله و گریه بود آن ورِ خط و من مات و مبهوت هر چه می خواستم توضیح بدهم که هیچ کجای ماجرایشان قرار ندارم و فقط برای یک لحظه گوشی ام را قرض داده ام به یک موجودِ خیسِ کوچولو، رگبار گریه و خواهش و التماس قطع نمی شد.
صدای زن که از ریتم افتاد و کلامش که قطع شد تا نفس بگیرد برای ادامه حرفهای درهمش، فرصت دست داد تا بگویم دخترت حوالی میدان فردوسی پیاده شد از تاکسی. یکی نیست بگوید چرا من این روزها اینقدر مچاله می شوم؟
یادم هست در اوایل دهه هشتاد تکنیک عنصرِ غافلگیر کنندهیِ پایانی به شدت مد شده بود. چه در شعر و چه در داستان. بحثی در گرفته بود که تاکید بر این عنصر دهن کجی است به مخاطب و اینگونه تفسیر میکردند که کشاندن ذهن خواننده به سمت و سویی خاص و در آخر چیزی خلافِ آن جریان را رو کردن و کیفور شدن از این که مخاطب فکرش را هم نمیکرد اینطور تمام شود، توهین است به خواننده.
البته این تفسیر هم نزدیک به واقعیت نبود. به هر حال یک تکنیک بود، اما شعرا و داستان نویسان محترم گندش را درآوردند و این شد که الان استفاده از این تکنیک به دلیل دِ مده شدن گناهی است نابخشودنی.
حالا که رفت و برگشتهای زمانی و ذهنی تکنیک غالب داستانهای امروز است چه کار باید کرد؟ شاید اقبال یک رمان یا مجموعه داستان به خاطر کاربرد یک تکنیک ، تمایل استفاده از این تکنیک را در دیگر نویسندگان نیز انگیخته می کند. اصلا بعضی طرح اولیه داستان را بر مبنای به کاربردن تکنیک های مدِ روز طراحی می کنند. اگر تکنیک زده نباشیم و هر ترفند را به مقتضای روایت در داستان به کار بندیم مطمئنا از این آسیب دور خواهیم ماند که چند سال بعد کسی جرات نکند در داستانش زمان گذشته و حال را با هم تلفیق کند.
داشت یادم می رفت. بعضی از تکنیک های داستان نویسی هم شدهاند وسیله ای برای پوشاندن عدم توانایی نویسنده. به عنوان مثال نویسنده به علت خالی بودن چنته اش از پرداختن به زوایای مختلف داستان ناتوان است، پس به جایِ کلنجار رفتن با با کلمه و عرق ریختن، با یک فلش فوروارد یا بک فوروارد و تغییر زمان و فضا قضیه را هم می آورد. شاید هم چند تا مربع بگذارد و داستان را اپیزودیک کند که هر اپیزود جزء هایی ابتر از یک کل ابتر ترند.
گاهی وقتها سرت پر می شود از دغدغه های کوچک و بزرگ و دستت نمی رود که خطی بنویسی از این دغدغه ها. منگ می شوی، بی تحرک.انگار تویِ سرت فشفشه روشن کرده اند و مثل پیرمردی فلج روی ویلچری که چرخهایش نمی چرخد به انتظار دستانی پرتوان نشسته ای تا هلت دهد و از اینجا دورت کند. رویِ هیچ کدام از این دلمشغولی ها نمی توانی تمرکز کنی و کارش را یکسره کنی و یک جایِ خالی تویِ سرت باز کنی برای کمی فکر کردنِ آدمیزاد گونه!.
خیلی اوضاع و احوالِ عجیب و رنج آوری است. گیج مثلِ برگی افتاده رویِ سطحِ رودخانه ای خروشان. ذهنت می رود همه جا و به هیچ جا نمی رسد. حالت خوب نیست. نوشتن به مثابه جان کندن!. حکایت این روزهایِ من در مالیخولیایی که مثل گرداب دارد غرقم می کند. یکی هست دستِ مرا بگیرد نجاتم دهد از این پریشانی؟
محورهای مطالب:
داستان کوتاه
داستان مینیمال
ترجمه ی داستان کوتاه
نقد و بررسی آثار نویسندگان کرمانشاهی
افسانه ، متل و باورهای مردم کرمانشاه
شریط ارسال اثر:
اثر ارسالی قبلن چاپ نشده باشد.
اثر ارسالی حتی المقدور تایپ شده باشد و در صورت امکان فایل آن نیز همراه با اثر ارسال شود.
حداکثر مهلت ارسال اثر 90/11/1 می باشد.
آثار نویسندگان کرمانشاهی ایلامی و کردستانی در اولویت می باشند
به همراه اثر، شماره تلفن و عکس نویسنده ارسال شود.
زندگی هنری و پیشرفت در عرصه های مختلف زندگی در رابطه با مفهومی مدرن به نامِ «شهرستانی بودن»- مدرن از لحاظ تعریف چهارچوب این مفهوم، نه از منظر تکامل یافتگی اجتماعی- به شدت در تضاد و چالش است. البته لازم است مقداری با این مفهوم بیشتر آشنا شد تا از چنگال سوء تعبیرها در امان ماند.
فردیت هر هنرمند، متفکر و نویسنده ای در ماهیت اثری که می آفریند نمایان است و همین فردیت است که مخاطب را درگیر ارتباط دوسویه ای می کند که به حرکت سازی و پویا شدن هنر و تفکر می انجامد. فردیت هنرمند هم ناشی از محیطِ زیستی او و همچنین جهانِ فکری ای است که خودش و دیگران آن را شکل داده اند. اینجاست که نقش مکانی و جغرافیایی محل تولد و زیستن فرد به همراه پس زمینه های فرهنگی، قومی و ... بیش از پیش روشن می شود.
پس اطلاق واژه« شهرستانی بودن» به یک جریان فکری و هنری نه از منظر نژادی مطرح می شود و نه از منظر طبقه بندی اجتماعی. البته نباید فراموش کرد این مفهوم زاییده عدم توسعه یافتگی اجتماعی در بسیاری از نقاط کشور است و از بروز آن گریزی نیست.
در یک جامعه توسعه یافته از منظر اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی فردِ هنرمند فارغ از اینکه در چه شهر یا موقعیت جغرافیایی ای زیست می کند از لحاظ دستیابی به امکانات، فرصت های طرح و ارائه آنچه آفریده، ارتباط مستمر با رسانه ها و خیلی چیزهای دیگر تفاوت چندانی با هنرمند مرکز نشین یا پایتخت نشین ندارد. البته باید پایتخت های چندگانه هنری و فرهنگی جهان از جمله نیویورک و پاریس را از این قاعده مستثنی کرد.
اما در مقابل کشوری در حال توسعه که دوران گذار را از سنت به مدرنیسم طی می کند – مانند ایران- مرکزی متراکم و انباشته از امکانات و رسانه ها و امیال و آرزوها و بوق و نور فلش دوربین های عکاسان دارد و حاشیه ای که- به استثنای همین مرکز یاد شده - تمام کشور را در برمی گیرد. چاره چیست؟ گسیل شدن فوج فوج هنرمندان و نویسندگان به مرکز؟
از خیل درناهایی که به قصدِ پر گرفتن در وادی هنر و فرهنگ و ادب راهی دوزخ پایتخت شدند، اندکی پریدند و عده زیادی از آنان ساکن گوشه و کناری از این مرداب شدند. چرا که هنرمند برای زیستن در ابر شهری به مثابه تهران باید از پس غولِ هزینه ها برآید. از این روی کارمند می شود و هنرمند بودنش تحت تاثیر این کارمند بودن و تامین هزینه ها تخفیف می بابد.
اگر چه باید ایمان آورد مفاهیم امروز به شدت متضادند. با تمام آنچه در شرح مصیبت مرکز نشینی هنرمندان گفته شد، مقایسه کسانی که از گوشه نشینی فرهنگی رهایی یافتند با استعدادها و نبوغ هایی که در کنج عزلتهای «شهرستانی بودن» شعله شان نم کشید، به ما می گوید که یگانه سرنوشت محتوم و موجود در زمانه فعلی – متاسفانه- حرکت به سمتِ مرکز و تن دادن به قواعد و روابط پایتخت نشینی است که نقد همین مرکز گرایی فرهنگی و هنری مجالی فراختر از این می طلبد.
یکی از دوستان سینماگرم خاطره ای گفت که شاید به روشن شدن زوایایِ مختلف «شهرستانی بودن»، «مرکز گرایی» و زیست هنرمندانه کمک کند:
تورج اصلانی یکی از بهترین فیلمبرداران سالهای اخیر سینمایِ ایران است. اتفاقا اصلانی زاده یکی از روستاهای سنقر در حوالی کرمانشاه است. او سالیانی نه چندان دور در کرمانشاه فیلمبردار مجالس عروسی بوده است.
کسی که اندکی با زندگی و فرهنگ مردم کرمانشاه و شهرهای اطرافش آشنا است، می تواند تصدیق کند که مراسم ازدواج و ثبت و بازنمایش آن از طریق فیلمبرداری چه اهمیتی برای خانواده ها دارد.
تورج اصلانی مثل همیشه مسئولِ فیلمبرداری از مراسم عروسی خانواده ای می شود، در دولت آباد کرمانشاه. یادش می رود دکمه ای را فشار دهد و سراسر فیلم عروسی را از ابتدا تا انتها پرده ای آبی می پوشاند و فیلم خراب می شود. چند روز بعد که مشتری های عصبانی از نتیجه کار اطلاع می یابند، با چاقو و چماق به مغازه ی تورج اصلانی حمله می برند. اصلانی آنقدر وقت می کند که خودش را به خانه برساند و تمام زندگی اش را در ساکی خلاصه کند و راهی تهران شود. این فرارِ ناخواسته مسیر زندگی هنری او را عوض می کند و حالا او جزو بهترین فیلمبرداران ایران است!