موقعیت! حالم به هم می خورد از این موقعیت. موقعیتهای دوگانه. موقعیت یعنی منگنه. یعنی که موظفی حتما چیزی را برگزینی. یعنی وقتی میان ماندن و رفتنی، یا باید بروی یا باید بمانی. نمیشود بایستی مثل احمق ها تا ابد فکر کنی و زُل بزنی به اُفقهای نامعلوم در خلسه تمصمیمی که نمیخواهی بگیری غوطهور شوی.
موقعیت یعنی اجبار، یعنی باید و نباید، یعنی سرنوشت محتوم. یعنی هزار کوفت و زهرِمار دیگر. جایی خوانده ام که انسان اگر در موقعیتی گرفتار آید و مجبور به انتخاب باشد، اولین و سریعترین تصمیمی را با جانش میگیرد. لختی که درنگ کند و بیندیشد تصمیم را با عقلش میگیرد و اگر روندِ اندیشدن طولانیتر بشود از سرِ ترسش به انتخاب راهی دست میزند.
و قطعا تا ابد در گیر و دار انتخابهایی که کرده ایم، انتخابهایی که نکردهایم... آدونیسِ شاعر میگوید:« چشم راهیاست/ راه، دو راهی.»
سلاخ خانه شماره پنجِ کورت ونه گات یک رمانِ جنگی پدر و مادردار است. بیانِ طنزآلودی از بیلی پیل گریم دستیارِ دست و پا چُلُفتی کشیش ارتش آمریکا که ناخواسته با زشت ترین وجوهِ جنگ چهره به چهره می شود. بیلی پیل گریم مسخره نیست و عمیقا درد میکشد. از مصیبتهایی که میبیند به ستوه میآید و متاثر است. اما جهانِ پیرامونیاش، تاثرِ تراژیک او را کمدی وار به نظاره مینشیند. دردهایِ عمیقِ خنده دار...
رمانی که با خواندنش باید بیشتر به این سوال فکر کرد که تا کی باید به انتظار خلقِ اثری شایسته با مضمون جنگ در ادبیات ایران بود؟ نویسندگانِ روشنفکر که نمیخواهند خدایِ ناکرده دامانشان به جنگ آلوده شود و از کنارِ اسمِ جنگ هم با ترس و لرز عبور میکنند تا مبادا گ. آنسویِ داستان هم قضیه توفیری نمیکند. ارشاد نشینان و مدیران آفرینش و خلق حوزههای هنری و متعهدین و مومنین به قلم همه را نهی میکنند تا به عوالمِ مقدس جنگ نزدیک نشوند، و اینگونه است که داستانِ جنگ در این مُلک اَبتَر مانده.
بر
بلندی بنشین و قعر دره هایت را خوب تماشا کن. تنت می لرزد. بغض می کنی. دلت
شور می زند. اما چاره ای نیست. با درد که همراه شوی و دست در کمرش بیندازی
و به بستر ببری اش، رام می شود و لذت از کوچکترین انگشت پایت جوانه می
زند.
آه اِی دردهای جاودان!
شرق- ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ - http://sharghdaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=78&pageno=8
مهسا جزینی، سعید رضاییسعید: آنقدر که دیگران درباره «مرتضی آوینی» صحبت میکنند کمتر از اعضای خانواده او (همسر و فرزندان) سخنی درباره پدر شنیده شده است. بچهها اگرچه زمان رفتن سیدمرتضی کوچک بودند اما این مانع از این نشد که میراث او بدون وارث بماند. کوثر دختر دوم نقد فیلم مینویسد و «سجاد» تنها پسر آوینی هم در کار فیلمسازی است. کوثر آوینی که هنگام مرگ پدر 10ساله بود، سال گذشته در گفتوگویی کوتاه با «ایسنا» به چهرهای نهچندان واقعی از مرتضی آوینی که بعد از شهادتش ساخته شده اعتراض کرده بود. او پیشتر هم در یادداشتی با عنوان «آوینی خوب، آوینی مرده است» درباره تصویری که از آوینی ارایه شده است، نوشته بود: «وجوهی از زندگی و تفکرات او را که به اعتقادات خودشان شباهت دارد، جدا کردهاند و یک «شهید آوینی مطلوب و شبیه به خودشان ساختهاند تا بتوانند با خیال آسوده به زندگیشان ادامه دهند.» 20 فروردین درست 20 سال از شهادت مرتضی آوینی میگذرد. به همین مناسبت به سراغ کوثر آوینی رفتیم تا اینبار از او سوال کنیم «مرتضی آوینی که بود؟»
آيا اين حق اجتماعي بر مردماني( اعم از سواره و پياده) که تحمل 30 يا 60 ثانيه ايستادن پشت چراغِ قرمز را ندارند مفروض است که متعرض رفتارهاي غيرقانوني و محدوديت هاي اعمال شده بر حقوقِ شهروندي باشند؟ تضادي بي بديل در جامعه شناسي رفتارهاي قانون گريزانه مشهود است و سوالي که پاسخي ندارد. بسياري خودمان را با توجيه نقص قوانين سرگرم کرده ايم و بي مهابا قانون مي شکنيم، در همين حال ساده دلانه از سطوح بالاتر رعايت قانون و عدالت را طلب مي کنيم.
درست است که نمي شود عدد دقيقي از کثرت قانون گريزي در جامعه امروز ايران ارائه داد، اما آنچه که در اداره و کوچه و خيابان و همسايه ها مي بينيم هم کافي است که ايمان بياوريم اکثريت جامعه بيشتر انرژي خودشان را مصروف گذر از خطوط قرمز قوانين مي کنند. البته اين رفتارهاي قانون شکن هيچ مجوزي براي قانون شکني هاي سازمان يافته و اعمال محدوديت بر حقوق انساني و قانوني نيست.
به هر حال سيکل ناتمامي است که از سيستم اداري و بوروکراتيک شروع مي شود و به رفتارهاي به ظاهر ساده شهروندان ختم مي شود و بالعکس. پيشنهاد من اين است: از پشت چراغ راهنمايي شروع کنيم
خوب که بنگریم یک خاله زنک گوشهای در درونمان جا خوش کرده است. فرقی ندارد این خودِ لعنتی زن خانه داری باشد که برای گذران وقت و سرگرمی پنبه یک خاندان را میریسد یا فلان منتقد و نویسنده که پشت میز کافهای سیگار بر لب در لذت ور رفتن با مسائل شخصی یکی دیگر از نویسندهها- مثلا- غوطه ور است.
تمام روابط فرهنگی و هنری و سیاسی و اجتماعیمان پیوند سخت ناگسستنی ای با مفهومِ خاله زنک بازی برقرار کردهاند و هر روز شاهد مثالی از این قضیه مثل دمِ روباه از گوشه و کناری بیرون میزند. درگیر بودن با این آفتِ رفتاری ربطی به تیپ و طبقه و تحصیلات افراد ندارد. همه به نوعی درگیرش هستند. این مناسبات شرقیِ ریاکارانه- روی شرقی بودنش به شدت تاکید دارم- کار را تا بدانجا کشانده که ابزار و لوازم نشر تولیداتِ حاصل از فعل و انفعالات خاله زنکی را هم به نفعِ خویش فتح کرده اند و بی دغدغه قضاوتِ افکارِ عمومی کار خود را می کنند. البته باید دید که این افکار عمومی نازنین این رفتارها را ضد اخلاقی می شمارد یا با سقوطِ اخلاقی ای که در سالیان اخیر شیبش تندتر شده سرِ کاسه آشی می نشیند که خاله زنک ها پخته اند.
من و شما هم از دایره بیرون نیستیم. باور کنید!
علی میرفتاح یک کرگدنِ روزنامه نگار است. این بهترین تعریفی است که می شود از میرفتاح ارائه داد. در عینِ حال میرفتاح نماد شکست روزنامه نگاری مستقل در مطبوعات ایرانی است. در همان روزهایی هم که فکر می کردیم مطبوعات خیلی آزادند چون مثل خیلی از جماعت روزنامه نگار با این و آن، چپ و راست، درویش و روشنفکر و ... مرزبندی و خط کشی نداشت تحمل نشد.
نگاهی به رمان دوره گردها اثر پل هاردینگ
منتشر شده در روزنامه آرمان روابط عمومی
لینک بخش اول
http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=191&pageno=9
لینک بخش دوم
http://www.armandaily.ir/Default.aspx?NPN_Id=193&pageno=9
متن کامل یادداشت در ادامه مطب:
همیشه از عادی بودن میترسیدم. اگر چه شاید به زعم خیلیهای دیگر تمام تلاش آدمی در راستای عادی بودن و عادی زیستن است. هر شخصی میتواند سبک و شیوه خاص خود را در اموراتی هر چند جزئی به کار گیرد. مهم شخصی بودن این شیوه و راه است اگر چه شاید به نتیجه ای مهم نیز منتهی نگردد. اما همین جزییات کم اهمیت شاید رنگ زندگی ما را عوض کند. احساس میکنم کمبود شیوهها و روش های شخصی در زندگی روزمره بیماری فزاینده امروز جامعهی ماست.
در جهانی که رسانه و سیستمهای اداری و بورکراسی و آموزش بر همسان سازی جمعی تاکید میورزند تا همه چیز بر روال معمول طی گردد و عادی باشد، خلاقیت فردی و کنشهای شخصی فراموش شدهاند. فردیت قوام نیافته در سطوحِ مختلف جامعه استعدادهای ذاتی را هم به زوال میکشد. صحبت از رفتار جمعی و کار گروهی نیست که سخت از آن بی بهرهایم، بلکه جنبههایی از شخصیت ماست که همواره از سوی جامعه به علت غیر عادی بودن زمینه ظهور نیافتهاند. و این سرنوشت محتومی است که در پاسخ فرزندانمان که میپرسند چه در زندگی خود چه کاری کردهاید؟ سکوت خواهیم کرد . زیرا که چندان کاری نکردهایم. رباتهایی بودهایم با عملکردهایی عادی، خندههایی عادی، ازدواجهایی عادی، معاشی عادی و بی گمان مرگی عادی را نیز به انتظار نشسته ایم.
جلسهیِ نقد و بررسی رمان «در خرابات مغان» آخرین اثر نوشتاری داریوش مهرجویی که یکی دوهفته پیش برگزار شد، حاشیه کم نداشت. مهرجویی که هامون، اجاره نشینها و گاو را در کارنامه سینمایی خود دارد در این رمان از زبان راوی اول شخص زندگی کسی را روایت میکند که در آمریکا و در مهد امپریالیسم و سوء تفاهم و قدرتهای پلیسی وحشتناک ظرفیت های معنویاش- شما بخوانید کراماتش!- شکوفا میشود. آینده را پیشگویی میکند، در کازینو دست قمار بازانِ حرفهای را با چشم بصیرتش میخواند و صاحب صدها هزار دلار میشود. در جستجویِ معنویت و خدایش از هیچ کوششی فروگذار نمیکند و سرانجام با فرار به جزایر باهاماس و خرید هتلی چند طبقه و لوکس از دنیایِ پر زرق و برق آمریکا فرار میکند و رستگار میشود.
هر چند هر اثری که نامِ مهرجویی را به عنوان خالق بر پیشانی داشته باشد مخاطبانی بسیار را نیز در پی خواهد داشت. اما این دلیل نمی شود سنتوری فیلم خوبی باشد یا در خرابات مغان شاهکارِ رمان ایرانی. مهرجویی در همان جلسه نقد و بررسی که در آغاز یادداشت اشارتی به آن شد، مهرجویی در توجیه رفتاری شخصیت اصلی رمان به اظهاراتی پیرامون علوم غریبه و متافیزیک پرداخت. از جوانکی به نام هیوم گفت که با نگاهش پیانو را جابجا می کند یا در یک عمل محیرالعقولِ دیگر قدش را 10 سانتی متر کوتاه یا بلند کرده است. از کتب جن گیران و ساحران و جادوگران گفت . هر چند علاقهی مهرجویی به متافیزیک از کتاب«جهانهای هولوگرافیک» نمایان شده بود، اما پرداختن به این مفاهیم و عرفان هایی از این دست در یک اثر هنری از سوی وی تازگی دارد.
به راستی کارگردانی که روزگاری از لحاظ فکری به جریان چپ نزدیک بوده و فلسفه خوانده است چگونه می شود که سر از مکاشفات شهودی محض درمیآورد؟ به راستی این شبهِ علمهایی که مهرجویی را اینچنین شیفته کرده است به چه کار انسانِ ایرانیِ ایستاده بر آستانه قرن 21 می آید؟
روندِ معکوسِ جریان روشنفکری ایرانی کارش دارد به جاهای باریک میکشد و روشنفکر ایرانی به مثابه قوچِ اخته رمهيِ بزهای سرگردان به جادهها و گردنههای خطرناکی رهنمون میکند.تا به حال چند بار شده است که بر خودتان نهیب بزنید که :« من چه کار کرده ام؟»
جستجویی در گذشته خویش و نگاهی به آنچه کرده ای و کوهی از چیزهایی که می خواستی به سرانجام برسانی و نرساندی، می تواند فیل را هم از پای درآورد. هر چند که فیل طبق عادت مالوف هر چند قدم که بر می دارد سر برمی گرداند و راهی را که آمده نگاه می کند.
حسرت، این چهار حرفِ دیوانه کننده. حسرت از عمری که بر باد رفته است و ترس از بر باد دادن نصفِ دیگر عذابی است الیم. همه ما در ذهنِ خودمان قرار بود یک چیزی بشویم ورایِ این چیزی که هستیم. با خودمان دائما این مسیرِ چیزی شدن را بررسی می کنیم و می بینم که خودمان نخواسته ایم. وقت به بطالت گذرانده ایم و روزگار به تنبلی.
اما این حسرت و درد و ترس دوامی ندارد. به راحتی فراموش میشود تا دفعه دیگر که دوباره این سوال لعنتی در سرمان متولد شود. پس تا آن هنگام می شود در سایه سار بی خیالی خوش بود و به فیلها خندید.
روزگاری داستان نویسهای این مرز و بوم تنها از روستا قصه ساز میکردند. تا آنجا که خیلی از منتقدان آن دوران را با اطلاقِ واژه ادبیات روستایی یاد میکنند. از غلامحسین ساعدی گرفته تا محمود دولت آبادی و علی اشرف درویشیان و منصور یاقوتی ، همگی در داستانهایشان به روستا و مناسبات روستاییان با یکدیگر و قدرت مرکزی پرداختند.
گرایش چپ حاکم بر فضای جامعه ادبیات داستانی را نیز تحت تاثیر قرار داده بود. همچنین انقلاب سفید و اصلاحات ارضی هم مزید بر علت شده بود. تفکر چریکی هم با دنباله رویِ ایده تصرف شهرها از سنگر رو.ستا هوادارانی فراوان داشت.
دهه پس از انقلاب هم روستاها در کانون توجه داستان نویسان قرار داشتند. عدالت طلبی و شرح عقب ماندگی روستاها و روستانشینان مضمون اکثر داستانهای دهه 60 بود. اما این روال با گذشت زمان تغییر یافت. کم کم جامعه که انقلاب و جنگ را از سرگذرانده بود، آرام گرفت و ادبیات هم به همین نسبت تجربه فضاهای جدید و شخصی تری را در پیش گرفت. نویسنده با خیالی راحت تر می توانست از مناسبات طبقه متوسط و دغدغه های شخصی اش سخن بگوید.
در این سالهای اخیر گسترش حضور شهرها و بازآفرینی فضاهایِ شهری و آدمهایش مشهود است. شاید از بهترین نمونه هایش بتوان «یوسف آباد خیابان سی و سومِ » سینا دادخواه، «شبِ ممکن» محمد حسن شهسواری و« آویشن قشنگ نیست» حامد اسماعیلیون را نام برد. اما این روند تا کنون به آفرینش دیگرگونه شهرها در ادبیات داستانی ایران منجر نشده است. خیلی وقتها هم حرکت به سمت این فضا موفق نبود. شهر در ذهن کوچک و کم تجربه نویسنده در فضایِ آپارتمانها و کشمکشهای زناشویی گم شد.
چه کسی نمی پذیرد نیویورک در داستانهای سالینجر دوباره متولد شد؟ شهرها در خیلی از نمونه های موفق ادبیات داستانی جهان هویت بخش و الهام بخش بوده اند. البته این رابطه دو سویه است. چه بسا شهرهایی که در داستانهای بی شمار هویت خود را جسته اند. البته پرداختن به فضای شهری در داستان راهکار نیست بلکه باید صرفا یک پیشنهاد تلقی شود.
از وقتی که کسی می میرد تا فراموش شدنش راه درازی نیست. غم کم کم کمرنگ می شود تا فقط حسرت ته نشین شدهای بر دل میماند. اما این یاد است که گاهی خاطری را پریشان می کند و خاطره ای که دریغ تکرار دوباره اش آتش به پا می کند بی دلیل در هر دلی. و کم هستند کسانی که یادشان در سر می پرورد و هر روز بزرگ و بزرگتر میشوند، تا آنجا که اگر با مرگ رفاقتی نداشتند نیز اینچنین قدر نمی یافتند.
از ذات مرگ پرست شرقیمان که بگذریم ، ور رفتن با خاطرات مردگان و نقل گفتن از دیدار و گپ و گفتن با ایشان رواج بی رویه ای یافته در این روزهای سرزمین. خدا نکند کسی از این جهان رخت بندد و اندک آبرویی داشته باشد و نامی. هزار جور عکس یادگاری با آن بندهی خدا از آرشیو بیرون کشیده میشود تا فضل فروشی در شبکه های مدرن اجتماعی درمانگر کوچکی دلها و مغزهای ما باشد. این تناقض برآمده از متن سنت خودپرستی و تنیده با ابزار تکنولوژیک هر روز بیشتر بسط پیدا می کند.
این است که آن حسرت ته نشین شده از فراق دوستان عمومی می شود و ساحت هیچ خاطره خصوصیای از آن یار بدون تعرض باقی نمی ماند. جنون انتشار در رسانه دامن مرگ را گرفته یا باید اینگونه گفت: برای انتشار دست به دامانِ مرگ هم می شویم.
در روزهایی که تلاش برای خواندن اکثر مجموعه های داستان کوتاه یا رمان هایی که از قفسه کتابخانه بیرون کشیده ام، نافرجام مانده، خواندن سفرنامه ای از رضا امیرخانی تجربه ای دلچسب بود.
«جانستان کابلستان» شرح سفر امیرخانی به افغانستان است. سرزمینی که گرچه روزگاری جزوی از وطن بوده و امروز دستخوش تغییر و تحولات شتابانِ اجتماعی و سیاسی و اقتصادی است، برای اکثرِ ما بسی ناشناخته و مرموز است. حتی از حسن همجواری با افغان در شناخت سرزمین کوه های هندوکش و مزارِ شریف و دره پنجشیر بهره ای نجسته ایم.
«جانستان کابلستان» چون دیگر اثر غیر داستانی امیرخانی یعنی «نفحاتِ نفت» نثر محکم و توانمند و صریحی دارد. نویسنده هر کجا که لازم بوده از تعریض و نقد فروگذار نکرده. چه آنجا که از رفتارِ عجیب و غیرِ کنسولی سفارت ایران در کابل می نویسد و یا وصف رقابت انتخاباتی کرزای و دکتر عبدالله و مقایسه این رقابت با انتخابات 88 .
نگاه امیرخانی به افغانستان، که هر نقطه اش را آینه ای از سرزمین مادر یعنی ایران می پندارد، آشنایی و دورافتادگی را توامان تصویر می کند.
پیش تر افغانستان را از نگاه مخملباف و رسول جعفریان هم دیده بودم. اما آنچه افغانستانِ«جانستان کابلستان» را برایم دلچسب تر می کند، شخصیت مستقل و فرهنگی و نگاه واقعی و دقیق امیرخانی است. او نکته سنج است و می داند هنگام روایت یک واقعه یا شرحِ یک وضعیت اجتماعی کجایِ صحنه بایستد که حتی مخاطبی هم که از لحاظ فکری او را همراه نمی پندارد نسبت به متن یا خالقش موضعی تدافعی نداشته باشد.
نظر او درباره توسعه یافتگی ناقص الخلقه و توسعه نیافتگی و مقایسه این دو مقوله با یکدیگر از نکات قابل تامل این سفرنامه است. روستاهای افغانستان را مثال می آورد که به دلیل عدم تکمیل شبکه برق رسانی از سرِ اجبار و ناچاری به سمت انرژی خورشیدی و تامین برق از سلولهای آفتابی رفته اند و نتیجه می گیرد که پذیرش یک جامعه توسعه نیافته نسبت به پیشرفت مدنی و تکنولوژیک بیشتر از جامعه کمی تا قسمتی توسعه یافته است.
حالا شاید بعضی زیرِ لب بگویند که کتابهای امیرخانی با ضرب و زور حمایتهای خاص مجوز می گیرند و به چاپهای پنجم و ششم می رسند، اما باید گفت نویسنده ای که در این سطور نفس می کشد، بی شک در منظر مخاطب قدر خواهد یافت. نه به این خاطر که با جهات فکری خوانندگانش همسو است، بلکه استقلال نظر و ایده اش است که مخاطیبنی از دو سویِ تفکرات سیاسی و اجتماعی را جذب می کند.