تبليغاتX
تنهایی های کرگدن و آنی شرلی
آنجا
نگاه تو یخ زده.
اینجا
من دارم می سوزم.
نه!
این دستهای تو نیست.
انگشتان سرد مرده های هزار ساله است.
بازوانت را از مبدا زندگی ام
به دور استوای کمرم حلقه کن.
تو که از قطب نیامده ای؟!

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

 اینقدرگله نکن ....
گله نکن ازسکوت من ،گله نکن ازلبهای بسته ام.
می دانم که حرفهای من به تو اطمینان می دهد...ولی می دانی که برزبان آوردن خیلی ازحرفها برایم مشکل است .
مرا واداربه گفتن سخت ترین جمله عالم نکن.
مرا واداربه گفتن ازاحساسم نکن... چون برایم سخت است .
مرا واداربه گفتن رازدرون قلبم نکن چون برایم سخت است .
من به گفتن و حرف زدن عادت ندارم، ولی می دانم اگر نگویم اثبات کردن عشقم کارسخت تری است. پس می نویسم :
می نویسم که پاکترین احساسم راتقدیم به تو کردم .
می نویسم که لطیف ترین گل زندگیم هستی.
می نویسم که ازتمام این دنیاجز عشقت و از تمام آدمهایش جزتو را، باورنکردم.
می نویسم اگرچه سرمای دستانم حرارتی از عشق را نشان نمی دهد...امااین اطمینان رامی دهد که تو را باوردارد.
و دیگر نمی نویسم اعتراف می کنم :
دوستت دارم .......

نوشته شده توسط آنی شرلی

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

همیشه از دیدن یه سطح سفید، حالم بهم می خوره. (یه چیزیه شبیه مردن...تنهایی...سرگیجه، یه چیزی شبیه همین سه نقطه ها ...)
باید یه طوری سیاهش کرد. سیاه سیاه....
یه قسمت کوچولو هم بد نیست اگه سفید بمونه. به اندازه ی جای خواب یه کرگدن! آره همون گوشه خوابش می بره.
خالا ببینیم چه جوری می شه اون سفیدی رو سیاه کرد. باید نوشت اما از چی؟
سفیدی خیلی زیاده از هر چی هم که بنویسی باز خیلی جاهاش سفید می مونه(البته به غیر از جای خواب کرگدن)
نه... هیچی نمی تونه تمام این سفیدی ها رو سیاه کنه....یعنی هیچ چیزی اینقدر زیاد نیست؟
اولاش فکر می کردم ، که واقعا همینطوریه. اما حالا....
نه! قضیه فرق کرده. سفید ترین کاغذای دنیا هم راحت راحت سیاه می شن.
میدونی باید از چی نوشت؟ .....از خوبی تو.
پس دست به کار می شم . سرخط می نویسم: تو خوبی، خوب، خوب، خوب،خوب..... و همینجور تا بینهایت توخوبی، خوب، خوب...
همه ی کاغذ سیاه شده و میون یه ذره سفیدی وسط کاغذی که از خوبی های تو سیاه شده، کرگدن خوابش برده و خوابای رنگی می بینه.
تو رو خدا بیدارش نکنین!
داره خواب دستایی رو می بینه که قراره صبح بیدارش کنه.

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1383ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

آنی شرلی!

هیچ فکرمی کردی یه روزدلت پیش یه کرگدن....طوری گیر کنه که حتی خودتم نفهمی کجای کاری؟
تااومدی به خودت بیای، تمام فضای ذهنتو، قلبتو، وجودتو،حجم یه کرگدن زمخت ودیوونه پرکرد و دیگه جایی برای کسی نذاشت.
فکرش یه لحظه رهات نمی کنه، صبح که بیدارمیشی، شب که می خوابی....
یه روز فقط یه کرگدن بودحالا شده .......
وقتی هست بودنش، حرف زدنش، حتی دیوونگی هاش آرومت می کنه.
وقتی نیست دلت تنگ میشه، دنیاباهمه بزرگیش کوچیک میشه.
ای وای ازترس یه روزنبودنش، یه روزندیدنش......
حالام که دیگه هیچی .
ازوقتی که میدونی اون تشنه عشق نیست، لایق عشقه! بیشترازهروقت دیگه ای احساس میکنی اون بیشترازاین حرفامی ارزه.
خیلی بیشتر............

نوشته شده توسط آنی شرلی

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1383ساعت 4:50 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

من با تردیدشروع کردم . هنوزهم سخن گفتن ازاحساسی که تا به حال تجربه نکرده بودم، سخت است .
حالاکه به یقین رسیده ام می دانم شکستن این سکوت عجیب فقط کار لبهای توست .
ای دیریافته باتوسخن می گویم،سخن ازیک راز.......
سکوتم لبخندعشق است،قصه نیست ،نغمه نیست،صدانیست ویاچیزی که ببینی وبدانی،بایدحس کنی باتمام وجود.
من باتوسخن می گویم، بدون کلام، بی صدا، می شنوی ؟
صدای من باصدای تو آشناست. تویی که نقطه شروع بودی!
می خواهم باشی تاخط آخر.
همراه من وهمسفرلحظات تنهایی من.
ممتد و بدون توقف. تا آخرخط باهم بودن.
خطی که نمی دانم زمان پایانش کجاست؟

نوشته شده توسط آنی شرلی

+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1383ساعت 2:5 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

خیلی از وقتا ، خیلی از آدما خوابشون نمی بره.
خیلی از آدما که خیلی از وقتا خوابشون نمی بره ، ستاره ها رو می شمرن...یک...دو....سه...چهار....پنچ
خیلی از آدما که خیلی  از وقتا خوابشون نمی بره ، گوسفندا  رو می شمرن....یک....دو...سه .....چهار
خیلی از آدما که خیلی از وقتا خوابشون نمی بره ،  همینجوری الکی تا هزار می شمرن...یک...دو....سه
اما من ، خیلی از وقتا که خوابم نمی بره، چشماشو می شمرم...یک...دو.
حالا خوابم برده....

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

من می گم اما شماها باور نکنین:
(( فرصت بی شرمانه کوتاه است))

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

حالا می توانی راحت تر از هر زمانی تمام اتفاقات گذشته را فریم به فریم مرور کنی.
نترس ، جا نزن! نقش اول تمام این سکانس ها خودت هستی. تو همان آدم بده هستی یا همان کسی که نقش یه کره خر معصومو باز می کنه. تو توانایی این را داری که هر لحظه یه نقشو بازی کنی.
نو بهترین بازیگر تمام احظات زندگی من هستی. به دنیا می آیی ، دروغ می گویی، می خندی، عاشق میکنی، عاشق می شوی...
این را باور کن، که تو چیز مهمی در این جهان نیستی. تو اصلا چیزی نیستی.
مثل یک نقطه ی سفید می مانی روی کاغذی بزرگ و سفید. پس بیخود دنبال خودت نگرد. تو گم شده ای. جای دوری نرو. همین نزدیکی هایی، توی خنده های من، روبروی آینه ای که پشتش به توست، بایست و خودت را پیدا کن.
نوی جیوه... ایمان بیاور که هیچوقت پیدا نخواهی شد.
حالا سه بار دور نگاهت بچرخ...یک...دو..سه.
سرت گیج می رود. این پیک را هم بگیر و به سلامتی گم شدنت نوش کن!
بیشتر گیج می شوی. حالا تو قدرتمندی... مثل گذشته ات نیستی. این جهان است که به دور چشمان خمارت می چرخد. حالا نچرخ کی بچرخ؟
چرخ چرخ عباسی، خدا منو نندازی...
طول می کشد. اما بالاخره نوبت تو هم می رسد. باید یه چیزی پیدا کنی و دورش بچرخی. نمی شود که دنیا تا ابد دور سرت بچرخد. می شود؟( چون آدم دیوانه می شود)
باید یه چیز درست و حسابی پیدا کنی ، تا هی دورش بچرخی، بچرخی...
آها... پیدا شد، آفرین... محورت را پیدا کردی. حالا نچرخ کی بچرخ؟
بچرخ دور چشمانش... بچرخ.
چرخ چرخ عباسی، خدا منو نندازی...
دیوونه شدی؟... نه
حالا اگه صد بار هم از مدارت خارج شوی، به سرعت بر می گردی سر محور چشمانش و چزخشت را شروع مش کنی.
خیچ حرکتی مثل چرخیدن قشنگ نیست. چون هیچ وقت نمی رسی.( رسمش همین است و زیبایی اش )
بچرخ ... بچرخ... و تا می توانی سرعتت را بیشتر کن.
فدای این چرخیدنت بشوم. شده ای مثل کدو قل قله زن.
بچرخ...بچرخ....بچرخ...
سلام خانم...
ببخشید من یک چرخونک هستم؟!!
پس دور چشم شما بچرخم الهی...

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

دو سگ هار
پاچه ی دلم را گرفتند
در چشمان تو
دو سگ هار بودند
که
پاچه ی دلم را...

 

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

نمی دونم چه جوری شد. من یه کرگدن بودم و هستم. اما یه فرق بزرگ با همه ی کرگدن ها دارم و اون اینه که من دیگه تنها نیستم. من شرمندم!
اما تقصیر من نیست. همش تقصیر آنی شرلیه! آره مقصر اصلی اونه.
پس انقدر چپ چپ نگاهم نکنید. برای یه بار هم تو عمرتون مثل آنی شرلی دیوونه ی من بگید: باش!!

به همین بزرگی.... باش؟

نوشتته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

کرگدن پاهایش مثل جوجه تازه از تخم درامده می لرزد. بیچاره کرگدن!
کرگدن را به باغ وحش می برند. باید همانجا باشد تا عاشق میله ها شود.
کرگدن تنها بود. اما حالا هزار تا میله نگاهش را راه راه می کند. دیگر برایش هیچ فرقی نمی کند. هویج بخورد یا سب ترش؟!
قیافه اش از همیشه معصوم تر شده. او سفر را فروخت.
فریادی ته گلویش قلمبه شده. خجالت می کشد. آخر او قول داده بود. رویش نمی شد زل بزند توی چشم تمام آدم هایی که بلیط خریده اند. بلیط خریده اند که بخندند به همه... به میمون ها... به شیر... به زرافه... به خرس... حتی به کرگدن! ......
آدم ها باورشان نمی شد که کرگدن هم خنده دار باشد. اما این باز پول بلیطشان حرام نشد.
کرگدن داااااد زید:  " من عاشق شده ام"
و همه آدم ها بلند بلند خندیدند.

 

نوشته شده توسط کرگدن.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |