تبليغاتX
تنهایی های کرگدن و آنی شرلی
انگار
هزار سال است که
می شناسمت،
یک ثانیه
بیشتر بمان.

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اسفند 1383ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

مرد وارد اتاق شد. خسته بود. آنقدر خسته که کفشهایش را در نیاورده روی کاناپه ولو شد. دیگر داشت به این وضعیت عادت می کرد. فکر کردن هم فایده نداشت. باید می خوابید. بالاخره این یک کار از دستش بر می آمد.
خوابش نمی برد، توی جایش قلت می زد...
بلند شد.... والیوم.... و خواب.
خواب خوبی بود. خواب دید معشوقه اش می رقصد و با صدای بلند اسم او را فریاد می زند.
خواب خوبی بود. دلش نمی خواست بیدار شود. من هم اگر جای مرد بودم هیچ وقت خواب به این خوبی را از دست نمی دادم. به همین خاطر مرد تصمیم گرفت هیچوقت بیدار نشود.
چند روز بعد دوستانش او را در حالی که خوابیده بود پیدا کردند. آنها فکر می کردند، مرد مرده است.
اما مرد خواب بود و از خوابی که می دید لذت می برد.
مرد هیچوقت از خواب بیدار نشد.

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

سلام خانم آنی شرلی
می دانم حال و حوصله ندارید و مزاحمت های پی در پی یک کرگدن خاطرتان را آزرده می کند، اما اگر می شود تا آخرین خط این نامه را بخوانید.
آنی عزیز، شما که بهتر از هر کس دیگری می دانید  کرگدن چقدر زجر می کشد. اصلا نمی خواهم  خاطر عزیزتان را مکدر کنم؛ اما دور از انصاف است که این کرگدن تنها را که حالا فکر می کند غیر از شما کسی را ندارد به این گونه آزار دهید.
کرگدن با هر کلمه که از دهان شما خارج می شود، می میرد و زنده می شود. اما شما با سکوتی که پیشه کرده اید، این لذت را هم از من دریغ می کنید.
(( تو خاموشی کرده ای پیشه، من سماجت
    تو یکچند ، من همیشه...))
بانو!
این کرگدن برای زنده بودن به دو چیز بیشتر نیاز ندارد:
دستانت که پوست کلفتم را نوازش می دهد و صدایت که روحم را نوازش می کند.
تصمیم با شما است.
خانم آنی شرلی منتظر جواب شما هستم.
                                                                   با احترام فراوان
                                                                          کرگدن

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

کوچک و کوچکتر می شوم
بزرگ و بزرگتر می شوی
این معجزه ی  فاصله است!

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

بهشت را خدا نساخت
کار دستهای تو بود...
و 
دوزخ
از آن زمان شروع می شود 
که من
دستهایت را نداشته باشم.
(خدا توجیه بیهوده ی نبودن تو است)

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1383ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |