چنان گرفته تو را بازوان پيچكيام
كه گويي از تو جدا نه كه با تو من يكيام
نه آشناييام امروزي است با تو همين
كه ميشناسمت از خوابهاي كودكيام
عروسوار خيال مني كه آمدهاي
دوباره باز به مهماني عروسكيام
همين نه بانوي شعر مني كه مدحت تو
به گوش ميرسد از بانگ چنگ رودكيام
نسيم و نخ بده از خاك تا رها بشود
به يك اشارهي تو روح بادبادكيام
چه بركهاي تو كه تا آب،آبي است در آن
شناور است همه تارو پود جلبكيام
به خون خويش شوم آبروي عشق آري
اگر مدد برساند سرشت بابكيام
كنار تو نفسي با فراغ دل بكشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختكي ام
حسین منزوی
نوشته شده توسط کرگدن
نوشته شده توسط کرگدن
تقدیم به تنهاترین تکیه گاهم
دوستت خواهم داشت
بیشتراز دیروز
باکی ندارم از هیچ کس و هرکس
که تو را دارم
عزیزدلم
ایدیشکا
من وتو هنوزقصه های نگفته از بهار با هم بودنمان داریم
به گمانم آن روز را و آن لحظه را و آن شهامت را یافته ایم که از عشق بگوییم و من تنها از تو بگویم از تو تو تو ...
نوشته شده توسط آنی شرلی

نوشته شده توسط کرگدن
نوشته شده توسط کرگدن
نوشته شده توسط کرگدن
نوشته شده توسط کرگدن
نوشته شده توسط کرگدن
شب که می شه هزار تا فکر جورواجور یه دفعه می ریزه توی مغزت. کلافه می شی. سرسام می گیری. دلت می خواد با یکی حرف بزنی اما همه خوابن تازه اگه خوابم نبودن تمایلی نداشتن به حرفای تو گوش بدن. سیگار پشت سیگار و سینه ای که عین پیکان مدل ۵۷ صدا می ده. کاغذایی که سیاه می شن بعد می خوره تو ذوقتو یه دفعه همه شونو پاره می کنی.
این مسئله مثل یه میضی می مونه. آرامشو ازت می گیره. خوره می افته به جونت. زجر می کشی. صدات در نمیاد. فقط فکر می کنی. می ترسی. می ترسی از این افکار عجیب غریب. دستت می لرزه. از دست خط کج و کولت معلومه. بساط یه جنون زشت و ترسناک فراهم می شه. راه فراری نیست. باید باهاش ساخت. نه باید تحملش کرد. نه تحملش هم غیر ممکنه...
باورت نمی شه همه ی این ماجرا از عشق سرچشمه می گیره. عشقی که داره داغونت می کنه. خودت خواستی. یادت باشه خودت خواستی دیگه تنها نباشی و عاشق شدی. حالا هم باید ثانیه های کش دار و ترس و اضطراب رو تحمل کنی. هر چی عاشق تر می شی بیشتر می ترسی.
دنبال راه فرار می گردی. پوست تنت رو سوراخ سوراخ می کنی. چشماتو از کاسه در میاری. خون گرم می پاشه روی کاغذ. تیکه های مغزت پحش می شن روی میز و ... داد می زنی. ولی فایده نداره صدات تو خودت خفه می شه. صدای یکی میاد. زود باید این ریخت و پاشو جمع کرد. ناراحت نمی شه ولی از این کثافت کاری یه جورایی چندشش می شه. میاد جلوت می شینه. سلام نمی کنه. منتظره از دهنت یه جمله ای خارج بشه. بهش می گی:(( من تو رو دوست دارم))
بعد آروم آروم میره بیرون. خیالت راحت باشه. دیگه از ش خبری نمی شه. بلده چه جوری یادت بندازه که چقدر بدبخت و بی کسی. میاد نقش بودنش رو بهت نشون بده. بعد می زاره می ره تا نباشه و تو بدبخت تر و تنهاتر بشی. اما تو باز در حالی که داری تیکه های مغزت رو که ریخته توی فنجون چای خالی می کنی توی توالت زیر لب می گی:(( من تو رو دوست دارم))
نوشته شده توسط کرگدن
زندگی من جاده ای بود که می رفتم و می رفتم. فقط برای نرسیدن. برای نرسیدن بود که تند تند داشتم در مسیر زندگی خودم جلو می رفتم. تا اینکه یک تابلوی ورود ممنوع جلویم را گرفت. آن تابلو تو بودی. نمی شد دیگر جلوتر رفت. باید لختی می ایستادم و نگاه می کردم. نگاه کردم و دیگر از جایم تکان نخوردم. سیگاری روشن کردم و در لذت مالیخولیایی تو محو شدم. نه که قیافه ی ظاهرت یا خنده های کنترل شده ات مرا گرفت. نه!
هاله ای از بی قیدی و عدم تعلق به آدمیان و تمام چیزهایی که اطراف ما وجود دارد تو را در بر گرفته بود.
از این موضوع خوشم آمد. درست است که آرام بودی اما سرکشی در اعماق ذاتت زبانه می کشید...
من حس کردم. نپرس چطوری. فقط این را بدان که حس کردم.
نوشته شده توسط کرگدن