یک شعر از دوست عزیز ما وریا قادرپناهی:
گیره ی کراواتش را باز می کند!
کراوات را شل می کند و از سر ش در می آورد
بعد آهار یقه
بعد شال گردن و کلاه
بعد جلیقه
پیراهن و کت و..... زیر پیراهن
بعد شلوار و زیر شلوار
کفش آلاگورسونیش و جوراب ابریشمی
....
عزیز!
تو که قرارت واسه رختخوابه
من که آس و پاس و لخت و عور بودم
از همون اول و ازل...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|
خوب می دانی که در نبودنت پژمرده خواهم شد
چشمهایم در انتظارتو
گامهای بی انتها را می شمارد ،
اما بوی عطر رخسارت
هنوز بر فضای دلم باقی است ....
نوشته شده توسط آنی شرلی
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|
یک نیمچه شعر بود و انگار نبود
من شاهد بخت با تو هم یار نبود
معنای تو را اگر کسی می فهمید
لبهای تو همصحبت سیگار نبود
نوشته توسط کرگدن
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|
شروع نشدی تو
اصلا به تو چه
که دارم تمام می شوم!
حالا هرچه نمی خواهی
اشتباه کن.
نوشته شده توسط کرگدن
+
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|