به مناسبت زادروز احمد شاملو
ناگهان
عشق
آفتابوار
نقاب برافکند
و بام و در
به صوت ِ تجلي
درآکند،
شعشعهی آذرخشوار
فروکاست
برخاست.
۳
شما که این همه بازیگرید
اسکارتان را کجا گم کرده اید خانم؟
یک بوس
که این همه داد و قال ندارد
هزار بار هم اگر با من بخوابید
قول می دهم
پرده ی بکارتت دست نخورد.
(ای بابا. این دوره زمونه مرد کجا پیدا می شه؟!)
۴
راست می گفتید
من وصله شما نیستم
شما بوی ادکلن و رژ لب می دهید
من
بوی عرق سگی و سیگار
( ـ مثانه هایم دارد می ترکد.
توالت کجاست؟)
۵
دیدی گفتم
یک روز می رسم
هزار و سیصد و شصت و دو پله را
یک نفس
سگ دو زدم...
حالا اگر دستم را دراز کنم
به ابرها می رسد.
اینجا هوا خوب است
۶
تو آن پایین چه می کنی؟
مگر قرارمان این بالا نبود
نزدیک ابرها؟
ـ من را بگیر که آمدم
... کاش همه ی زندگی افتادن بود
چه بی دردسر
آدم زود می رسد!
۷
حدس می زدم
اشتباه کرده باشم.
تو نیستی
حالا جسدم را
که وسط این پیاده رو پهن شده
چه کسی جمع خواهد کرد؟
نوشته شده توسط کرگدن
