خوشم می آید اول داستان پرتتان کنم وسط ماجرا. اما کورخوانده ای!
همه ی مخاطبهای این دوره زمانه اینطوری هستند. حال و حوصله این را ندارند که دل بدهند به دل نویسنده و یواش یواش تا آخر داستان با او جلو بیایند.
همفری بوگارت را همه می شناسند. با آن قیافه ی هندسی و سیگار کشیدن خارق العاده اش.
به اندازه ی رقصیدن معشوقه ام در جلوی چشمانم از سیگار کشیدن بوگارت خوشم می آید. چنان با لذت پک می زند که همه سلولهای ریه اش توی دود غوطه ور می شود. پس تصمیم می گیرم اسم این داستان را بگذارم:«سلام آقای بوگارت»
نه....نه..... اصلا خوشم نیامد. خوب سیگار کشیدن بوگارت دلیل نمی شود که اسم این داستان را اینطور انتخاب کنم.
باید فکر کنم. فکر می کنم توی خیالم با مریلین مونرو تنها شده ام. خدا کند که آنی از این جریان چیزی نفهمد، وگرنه جیغ می کشد و کاری می کند که مریلین فرار کند از خیال و فکرم.
زنها همیشه همینطورند. حسودی می کنند یک خوشگل دیگری را با شوهرشان ببینند. می ترسند شوهرشان را بر بزنند، که در بهتربن حالت باید هوو داشته باشند و در حالت دیگر شاید مردها ولشان کنند و بروند به دنبال عشق جدیدشان...
نویسنده اینجا می خواهد به توی مخاطب بگوبد که تصمیم گرفته اسم این قصه را بگذارد:«خوابهای آشفته ی مونرو»
نمی دانم چرا نویسنده با این اسم هم کنار نمی آید. یک جورهایی اسمش خیلی کلاسیک است. بر می خورد به مخاطب عام. مخاطبی که عمری داش آکل ته ذهنش چاقو کشیده و خواب گنج قارون را دیده است از روشنفکر جماعت خوشش نمی آید.
نویسنده سرسام گرفته است. همین اول داستان مثل خر توی گل مانده است.
زنش از توی آشپزخانه داد می زند:«خرفت! اول داستان رو بنویس، بعد براش اسم انتخاب کن»
نویسنده اصلا گوشش بدهکار این حرفها نیست. باید قدم اول را محکم بردارد، وگرنه تا آخر داستان باید با شخصیت های کج و کوله ی داستانش گلاویز باشد.
«گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب، بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده...»
صدای چرخ دنده های ضبط کهنه ای که از سمساری خریده ام، بیشتر از صدای سیمین توی خانه می پیچد.
سراغ کشو می روم. تفنگ را بر می دارم و آرام نوک آن را روی گیجگاهم تنظیم می کنم.
«پای مرگ در راهست، دست مرگ نزدیک است
آسمان تقدیرم آبی است و تاریک است
لوله روی پیشانی، دست و ماشه آماده
راححتت کنم شاعر: وقت، وقت شلیک است»
حالا نویسنده مرده است و توی مخاب مانده ای با یک داستان که نویسنده اش برای آن اسمی انتخاب نکرده است.
نوشته شده توسط کرگدن
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|