تبليغاتX
تنهایی های کرگدن و آنی شرلی
باور کن عزیزم
از(( دوستت دارم)) حالم به هم می خورد
سرم را روی پاهایت بگذار
کرم ها را از توی مغزم در بیاور
دیوانه شدن،
در خانواده ما ارثی است!

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

این خط ها که به هم نمی رسند
ردپای قطاری است
که هر شب
ساعت۹
اینجا را شلوغ می کند
این خط ها که به هم نمی رسند
جای خوابیدن مردی است
که هر شب
ساعت ۹
توی سرش شلوغ می شود.
وقتی روی ریل ها می خوابی
صدای لالایی مادرت را فراموش کن
قطار از راه می رسد و
بیدارت می کند
برای همیشه

نوشته شده توسط کرگدن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

 


(1)افسانه‌ای کوچک
موش گفت:"دريغا كه جهان هر روز كوچك‌تر می‌گردد!در آغاز به قدری بزرگ بود كه می‌ترسيدم،هی می‌دويدم و می‌دويدم،و خوشحال بودم كه سرانجام در دور دست ديوا‌رهایی در راست و چپ می‌ديدم،اما اين ديوارهای دراز چنان زود تنگ شده است كه من ديگر در آخرين اتاق هستم،و آنگاه در گوشه تله‌ای هست كه من بايد تويش بيفتم ."گربه گقت:"فقط بايد مسيرت را تغيير دهی"و آن را بلعيد .
(2)ولش کن
صبح خيلی زود بود،خيابان‌ها پاكيزه و خلوت،من رهسپار ايستگاه بودم.همچنان كه ساعت برج را با ساعت مچی‌‌ام مقايسه می‌كردم پی‌بردم كه بسيار ديرتر از آن است كه انديشيده بودم و می‌بايست بشتابم؛تكانِ ناشی از اين كشف احساسِ ناخاطر جمعی درباره‌ی راه به من داد،هنوز خيلی خوب با شهر آشنا نبودم؛از بخت نيك، پاسبانی دمِ دست بود،پيشش دويدم و نفس بريده ازش راه را پرسيدم.لبخند زد و گفت :" راه را ازم می‌پرسی؟"گفتم:"آره،چون نمی‌توانم خودم پيدايش كنم ."گفت:"ولش كن! ولش كن!"و با تكانی ناگهانی رو گرداند،مانند كسی كه می‌خواهد با خنده‌اش تنها باشد .
(3)شبانگاه
گم وگور شده در شب.درست همانطور كه كسی گاهی سرش را برای تأمل كردن پايين می‌آورد،بدین سان به كلی گم شدن در شب.در همه‌ی دور رو بر مردم خواب‌اند.بازی كردن است و بس،خودفريبی معصومانه‌ای است كه آنها در خانه‌ها می‌خوابند،در بسترهای امن،زير سقفی امن،دراز كشيده يا گلوله شده روی دشك‌ها،لايِ ملافه‌ها،زير پتوها؛به راستی آنها گرد هم آمده‌اند مانند گذشته و مانند بعد در بيابان،اردويی در برهوت،عده‌ی بی‌شماری انسان‌ها،لشكری،قومی،زير آسمانی سرد،روی زمين سرد؛ فرو افتاده در جايی كه زمانی بر پا ايستاده بودند،پيشانی فشرده به بازو،چهره بر زمين،آرام نفس كشان.و تو می‌پايی،تو يكی از پايند گانی،نفر بعدی را با نورمشعلی كه از هيمه‌ی سوزان كنارت برداشته‌ای و تاب می‌دهي می‌يابی.چرا می‌پايی؟می‌گويند كه بايد بپایی. كسی بايد آنجا باشد .
(4)حقيقتِ راجع به سانچو پانسا
سانچو پانسا،بی‌آنكه بلافد،در طی سالها موفق شد كه به ياری خوراندنِ داستانهايِ فراوانِ شواليه‌ها و ماجراجويان به خودش غروبگاهان و شامگاهان ،اهريمنش را كه بعدا آن را دُن كيشوت ناميد از خود واگرداند.اين اهريمن بی‌درنگ پس از آن پيِ ديوانه‌ترين دلاوريها را گرفت كه،به سبب نبودنِ هدفی مقدر كه می‌بايست خودِ سانچو پانسا می‌بوده باشد، به كسی آسيب نمی‌رساند. سانچو پانسا،رها شده،فيلسوفانه دُن كيشوت را در جهادهايش دنبال می‌‌كرد،شايد از روی احساس مسئوليت،و تا آخرعمرش تفريحِ بزرگ و آموزنده‌ای برای خود فراهم كرد .
(5)دهكده‌ی بعدی
پدر بزرگم می‌گفت:"زندگی عجيب كوتاه است.همچنان كه حالا به عمر گذشته نگاه می‌كنم به قدری به نظرم كوچك شده می‌آيد كه نمی‌فهمم،مثلا،چطور مردِ جوانی می‌‌تواند تصميم به گيرد كه به دهكده‌ی بعدی اسب براند بی‌‌آنكه بترسد كه ـ حادثه‌های مصيبت آميز به كنارـ حتی طول يك عمر سعادتمندِ عادی برای چنين سفری كم می‌آيد ."
(6)درختها
ما به راستی به تنه‌های درخت در برف می‌مانيم. آنها به ظاهر تخت دراز كشيده‌اند و كمی فشار كافی است تا بغلتاندشان.نه،نمی‌شود چون آنها سفت به زمين چسبيده‌اند. اما ببينيد،حتي آن نيز جز ظاهر نيست.
(7)پنجره‌ی رو به خيابان
هركی در انزوا زندگی می‌كند و با اين همه گاه‌گاه می‌خواهد خودش را به جايی بچسباند،هركی برحسب دگرگونيهای روز،آب و هوا،كارو بارش و جز آن ناگهان دلش می‌خواهد بازويی ببيند تا به آن بياويزد،او نمی‌تواند بدون پنجره‌ای رو به خيابان ديري بپايد. و اگر درحالی نيست كه چيزي را آرزو كند و فقط خسته و مانده دمِ هُره‌ی پنجره‌اش می‌‌رود،با چشمانی كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم می‌‌چرخد،بی آنكه بخواهد بيرون را بنگرد و سرش كمی بالا گرفته،حتی در آن گاه اسبهای پايين او را به درون قطارِگاريها و هياهويشان،و از اين قرار سرانجام به درونِ هماهنگيِ انساني پايين می‌‌كشند .
(8)آرزوی سرخ پوست بودن
اگر سُرخ پوست می‌بوديد،دردم مترصد،و سوار بر اسبی تازان،تكيه داده به باد،لرزان و جُنبان به تاخت بر زمين و جُنبان می‌رفتيد،تا مهميزهايتان را می‌انداختيد، زيرا مهميزی در ميان نبود،عنان را كنار می‌انداختيد،زيرا عنانی در ميان نبود،و بفهمی و نفهمی می‌ديديد كه زمينِ پيش رويتان خلنگزاری از ته تراشيده است. هنگامی كه گردن و سر اسب ديگر رفته بودند .
(9)نگاهی پرت از پنجره
با اين روزهای بهاری كه بزودی از راه می‌رسند چه كنيم؟امروز صبح آسمان خاكستری بود،اما اگر حال دمِ پنجره برويد تعجب می‌كنيد و گونه‌‌تان را به چفتِ پنجره تكيه می‌دهيد .خورشيد ازهم اكنون غروب می‌كند،اما آن پايين می‌‌بينيدش كه چهره‌ی دختركی را روشن می‌‌كند كه قدم می‌‌زند و دورو برش را می‌نگرد،و همان گاه می‌‌بينيدش كه در سايه‌ی مرد پشت سری كه به او می‌رسد فرو می‌رود .و سپس مرد گذشته و چهره‌ی دخترك كاملا روشن است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |



پدر گفت كه نعش مليحه را زير پاهاي درخت بگذارند و با اشاره سر به بگم اشاره كرد كه شروع كند.
بگم بسم الله گفت و خطبه عقد را با صداي بلند خواند. همه به جنازه نگاه كرديم. بگم يكبار ديگر هم خطبه را خواند. صورت مليحه زير كتان بود. بگم خطبه اش را براي دومين بار خواند. پدر گريه اش را قورت داد و روي زمين نشست. كف دست اش را روي كتان جايي كه پيشاني مليحه پنهان شده بود گذاشت. حالا مليحه براي درخت گز عقد شده بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |


بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان 
  در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
  همچون دشنامي برمي‌آيد
 و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
  وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
 مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
    چيزی بگوی
 
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
    رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
 و آسمان
    سرپناهي
 تا به خاک بنشيني و
    بر سرنوشت ِ خويش
   گريه ساز کني.
 
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامُش منشين
    خدا را
 پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
   چيزی بگوی!
 
احمد شاملو
 

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

آقای نویسنده!
کلاهت را از سر بردار،
به احترام بانوی زیبای قصه ها.
شاید
این بار،
ناشرها
نگاهت را با تیراژ بالا منتشر کردند

نوشته شده توسط کرگدن
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |