تبليغاتX
تنهایی های کرگدن و آنی شرلی

مشكلات پيچيده ي بانكي


حالا من يك حساب بانكي دارم ، چون كه ديگر هم از چال كردن پول هايم توي حياط خلوت خسته شده بودم و هم اينكه ماجراي ديگري اتفاق افتاد. چند سال پيش داشتم يك خرده پول چال مي كردم كه يك اسكلت آدم پيدا كردم.
اسكلت توي يك دستش ته مانده هايي از يك بيل و توي دست ديگرش يك قوطي قهوه بود كه ديگر چيزي ازش نمانده بود. قوطي پُر از پودر يك جور فلز ِ زنگ زده بود كه غلط نكنم زماني پول بوده ، و اين شد كه حالا من حساب بانكي دارم.
اما بيشتر وقت ها اصلا گره اي از كارم وا نمي كند. توي صف ، هميشه ي خدا آدم هايي جلوي من هستند كه مشكلات پيچيده ي بانكي دارند و من ِ بدبخت مجبورم همانجا بايستم و اين چارميخ كشيده شدن ِ مضحك مالي در آمريكا را تحمل كنم.
بعضي وقت ها اين طوري است كه سه نفر جلوي من اند. من يك چك ِ ناقابل دارم كه مي خواهم نقد كنم. كارم يك دقيقه هم طول نمي كشد. چكم را پشت نويسي هم كرده ام و توي دستم به طرف متصدي ِ باجه نشانه گرفته ام.
كسي كه الان دارند به حسابش مي رسند ؛ يك زن پنجاه ساله است. توي اين گرما يك كت سياه بلند پوشيده. انگار توي اين كت خيلي راحت است و بوي عجيبي مي دهد. چند لحظه درباره ي بو فكر مي كنم و شستم خبردار مي شود كه اين اولين علامت يك مشكل پيجيده ي بانكي است.
بعد پيرزن دستش را فرو مي كند لاي چين هاي كتش و سايه ي يك يخچال پُر از شير ترشيده و هويج هاي يك سال مانده را مي كشد بيرون. مي خواهد سايه را بگذارد توي حساب پس اندازش. تازه برگه را هم پُر كرده است.
من نگاهي مي اندازم به سقف و وانمود مي كنم كه سقف ِ " نماز خانه ي سيستين " است.
پيرزن دعواي اساسي راه مي اندازد و بعد مي برندش بيرون. زمين را خون برداشته. گوش يكي از نگهبان ها را هم با دندان كنده است. فكر مي كنم بايد مرحبا گفت به اين دل و جرات.
چك من ده دلاري است.
دو نفر بعدي كه توي صف اند در واقع يك نفرند. يك جفت دو قلوي به هم چسبيده اند اما هر كدام براي خودش دفترچه حساب جداگانه دارد. يكي هشتاد و دو دلار مي گذارد توي حساب پس اندازش و آن يكي مي خواهد حسابش را ببندد. مسئول باجه برايش دانه دانه 3574 دلار مي شمرد و او پول را مي گذارد توي جيب شلوار طرف خودش.
همه ي اين ها وقت مي گيرد. دوباره سقف بانك را نگاه مي كنم اما ديگر نمي توانم وانمود كنم كه " نماز خانه ي سيستين " است. چك ام اين قدر عرق كرده كه انگار آن را سال 1929 نوشته اند.
آخرين كسي كه بين من و مسئول باجه مانده آدم كاملا بي نام و نشاني است. آن قدر بي نام و نشان است كه تقريبا اصلا نيست. او 237 تا چك مي ريزد روي پيشخوان كه بايد واريز شود به حساب جاري اش. سر جمع مي شود 489000 دلار. 611 تا چك ديگر هم دارد كه مي خواهد بريزد توي حساب پس اندازش. سر جمع مي شود 1754961 دلار.
چك هايش طوري پيشخوان را مي پوشانند كه انگاري كولاك موفقيت شده است. زني كه مسئول باجه است مثل يك دونده ي استقامت ، عمليات بانكي را شروع مي كند و من همان جا مي ايستم و فكر مي كنم كه از همه ي اين ها گذشته ، اسكلت ِ حياط خلوت خوب عقلش رسيده چكار كند.

نمازخانه ي سيستين ( Sistin Chapel ) : نام نمازخانه ي اختصاصي پاپ ها كه در زمان پاپ سيكستوس چهارم ساخته شد. سراسر سقف با نقاشي هاي ميكلانژ آراسته شده است.

                                                         مترجم: عليرضا طاهري
                                                                        از كتاب اتوبوس پير ، نشر مركز

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

 

مردار ِ خوابیده با دو کاسه ی خون

- چشم های اَش را می گویم -

گلو گاه، چرکآبه ی فریاد های نزده

در اعماق زمین

سه قدم جلو تر

به فاصله ی نفس ِ چهار اُم

دیدمش!

 

زهر ِ آخرین در  حنجره اَم

شکسته در گلو

من،  تجسد ِ مبهم ِ زنده گان اَم

او

مرده!

 

در غسال خانه یی همین نزدیکی ها

پشت پلک هامان

زیر چنبره ی قیلوله ی قرنی بی خبری

 

فاصله ی من و مرگ

یک نفر

!

 

لحظه یی که هیچ اَم نبود به مفهوم ذهن

شکلی دور

از ژرفنای سکوت ِ گنگ آلوده ی تکرار ِ  عادت پیشه ی روز هامان

صدا زد:

نفر ِ بعد!

 

نفر ِ

بعد ... !

 

                                                               س. خورشید

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

nazeri

چندی پیش مصاحبه ای انجام داده بودم با شهرام ناظری. متن کامل این مصاحبه که در روزنامه اعتماد ملی چاپ شده است را اینجا بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |