ما به دوردست ها می رویم
و دست می کشیم بر پنجره ها
دست می کشیم از این خاک.
حافظ شیراز
مجال تلخ زندگی سگی ام را
به فالی می خندد و
سرگیجه و سقوط
از حرفهای تو
می پاشد روی صورتم.
حالم بد است
حالم بد
حالم
لم نداده ام روی بی خیالی این روزگار!
سرسام پاچه ام را گرفته
لگد می زند
جیغ می کشی توی گوشی که حالا کر است.
سلام،
جوابش این نبود
- هر روز که سنگ به این پنجره ها می انداختی -
ومن در حیاط را بدون نگاهبان
باز می گذاشتم
تا عزرائیل
یواشکی قایم شود
لای این عشق تو در تو.
دستانم بوی قبر می دهد
بوی خاک نمدار
و بیشتر گرسنه ام می شود
آنقدر که می خواهم قورتت بدهم.
دروغ پادرآورده
روی این عشق راه می رود
و شاعری مشکوک
مثل پلیس مخفی
صبح تا شب کشیک می دهد.
- سخنرانی ام تمام نشده حضار محترم، کمی برایم آب
بیاورید -
سرم را
روی همین سنگ
منتظر تیغ
ول کرده ام
و چشمم را
روی همین جاده
به انتظار روسپیان باکره
بازگذاشته ام
***
دست های تو مهربان بودند
و نگاهت
رنگ خاک نداشت
صدای زنده به گوری یک عشق می آید
آهای خلایق!
دوران جاهلیت برای من تکرار می شود
تف به آخر و عاقبتت آقای نویسنده
وقتت تمام شده،
بختت!
بختک روی دلم افتاده
مثل اختاپوسی که از توی مغزم غذا می خورد.
یکی حالی اش کند
می میرم
نه!
نمی خواهم دسته ای امروز خاکم کنند
اختیار دارم
خودم را می کُشم
می کٍشم زیر خاک.
نوشته شده توسط کرگدن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|
در بزرگترین میدان این شهر
دارم بزنید
تا دارکوب
شقیقه هایم را بکوبد
منصور حلاج خر کیست؟
این بار
من می گویم:
انالعشق
انالعشق
انالعشق
نوشته شده توسط کرگدن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید
|