این عشق
قلبش،
نه برای من
که برای هیچ کس دیگری
نمی زند.
از اول می دانستم
نه به حرف گربه سیاه
نه به خاطر نماز باران مردم آبادی
نه به خاطر هیچ چیز دیگری
باران نخواهد بارید
گزارشی درباره کیهان کلهر
سعید رضایی سعید

خبرنگار بيبيسي در گزارش خود از كنسرت گروه استاد شجريان كه آذرماه سال گذشته در تهران برگزار شد، مينويسد: »سالها پيش حسين عليزاده هرگاه روي صحنه ميرفت، در ميان همنوازانش حرف اول را ميزد. اما اين بار تارنوازياش زيرسايه كمانچه نوازي كيهان كلهر جلوه چنداني نداشت.«
در تمام كنسرتهاي اخير محمدرضا شجريان، مردي به نام كيهان كلهر با آن صورت استخواني و نحوهي آرشه كشيدن خاص خود همواره حضور داشته است. كيهان كلهر امروزه جزيي از پازل موسيقي سنتي ايران است، پازلي كه با صداي استاد شجريان، پنجههاي ماهر حسين عليزاده و جواني همايون كامل ميشود.
خيليها عقيده دارند كلهر در نوازندگي كمانچه، احساس را عنصربرتر ميداند. البته به راحتي ميتوان از تصويركلهر با چشمان بسته كه آرشه را سريع روي كمانچه ميكشد، فهميد كه او واقعاً هنگام نواختن كمانچه از خود بيخود ميشود.
به جرأت ميتوان »شب، سكوت، كوير« را برجستهترين اثر زندگي هنري كيهان كلهر ناميد، كه تا مدتها با صداي محمدرضا شجريان در حافظهي موسيقي مردم اين ديار باقي خواهد ماند. اين آلبوم توانايي و نبوغ بالاي كلهر، و همچنين شناخت و بينش او از موسيقي مقامي را نشان ميدهد.
همين تبحر كلهر باعث شده است كه همواره در سطح اول موسيقي ايران باقي بماند و پابه پاي اردشيركامكار ساز كمانچه را به جهان بشناسانند .

هنوز نمی شود گفت تب ((پائولو کوئیلو)) در ایران فروکش کرده است. هم کتابهای قدیمی اش همچنان تجدید چاپ می شود و هم هر سال آثار تازه ای از او به بازار می آید.
این موج های چندساله آفت ادبیات امروز ایران شده اند. کسانی که اندکی حافظه تاریخی دارند، خوب به یاد می آورند که سهراب سپهری روزگاری در این دیار بر مسند ادبیات تکیه کرده بود، فیلمش که سوخت نوبت به فروغ رسید. چند وقت بعد اگر فروغ یا سهراب می خواندی نوعی بی کلاسی محسوب می شد. حالا هم موج تازه پائولو کوئیلو سر تا سر ایران را فرا گرفته است.
به راستی اگر قرار باشد در برابر هر جریان ادبی این چنین سست و بدون مقاومت باشیم، ادبیات ایران تا چند سال دیگر چه وضعی خواهد داشت؟
زندگی ایرانی ها با شعر،عرفان،افسانه و اسطوره گره خورده است. همراه با کلی چاشنی کرامت، خرق عادت و چیزهای عجیب و غریب دیگر. برای همین اگر به یک ایرانی بگویید که فلانی روی آب راه می رود، احتمالا با لبخند ملایمی مواجه خواهید شد. اگر هم با اظهار تعجب و این حرف ها همراه بود، می توانید مطمئن باشید که خیلی از وقت ها برای نشکستن دل شماست، چون به احتمال زیاد چندان هم شگفت زده نشده. به همین راحتی!
دلایل عرفان خیزی این منطقه هر چه که باشد باعث شده از عرفان و متعلقاتش خیلی استقبال کنند و هر از گاهی اپیدمی زودگذر یک نفر یا یک گروه در این سر و صدایی به پا کند. یکی از همین آدم ها پائولو کوئیلوی برزیلی است.
کوئیلو به خوبی آگاه است چگونه نوشته هایش را به دلار تبدیل کند.((کیمیاگر))،((خودسازی))،((عشق)) و((همراهی با روح جهان)) کلماتی هستند که به خودی خود پتانسیل فوف العاده ای برای جلب توج مردم دارد و کوئیلو به این نکته کاملا واقف است.
سیر و سلوک هم در عرفان پائولو کوئیلو ، مانند ادبیاتش ابتدایی و سطحی است. عرفان برزیلی کوئیلو با سفری آغاز می شود که حتی شاید با سفر اول اسفار اربعه ملاصدرای خودمان هم قابل انطباق باشد؛ سفر از خلق به خدا.
اما در عرفان کوئیلو سفر مفهومی است که از اختلاط انواع عرفان های چینی، هندی ، شرقی و غرب و کاتولیک به دست می آید و آش شله قلمکاری است که کوئیلو دارد آن را به همه می خوراند.
سالکان عرفان ایرانی(یا حتی مرتاضان هندی) با روزه،سکوت،تفکر و عبادت، مبارزه با ((خود جسمانی)) را آغاز می کنند تا با نفی همه جانبه خود از جسم فارغ و به روح برسند. اما کوئیلو تلاش می کند به ما یاد بدهد که اگر چیزی را بخواهیم، حتما به آن می رسیم و رسیدن به آن ارزشمند است. این یعنی پرورش یک تقدیرگرای از خود راضی با شهامت!
یعنی کوئلو به هیچ عنوان حاضر نیست خودش را در عرفان چهل تکه اش نفی کند، بلکه به اثبات خود بر می آید.
در این جهان اندیشه و تعقل، که ملل جهان سوم هر روز بدبخت تر می شوند وجود کوئیلو یعنی آفت. عرفانی که به ما کمک می کند که از خود سلب مسئولیت کنیم تا بدبخت تر شویم. بگذریم...
به راستی چرا باید در آمریکا دیوان مولانا چنین سال متوالی بازار کتاب را قبضه کند، آنوقت ما باید حکایات ابوسعید و عطار و خیام را به صورت وارونه و تحریف شده از دهان یک برزیلی بشنویم.
اشکال از کوئیلو نیست؛ اگر امروز بکهام جای رستم را می گیرد و کوئیلو می تواند در بین جوانان ایران از مولانا محبوب تر باشد، اشکال در خودماست، نه در جای دیگری!
نوشته شده توسط سعید رضایی سعید
نوشته شده توسط سعید رضایی سعید
به احترام تو
و آدمهای توی قصه هایت
کلاه از سر برمی دارم
و
۳۶۶ روز ممتد می زنم.
حالا که داستانهایت
شبیه هیچکدام از ما
نیستند
دلخور نشو،
مرد خسته ی قصه گو.
باور بکن
دوستت داریم
به خاطر ژست هایی که نگرفته ای،
لبخندهای فوتوژنیکی که نزده ای
و پیپ هایی که نکشیده ای،
باور بکن!
سعید رضایی سعید

نوشته صادق چوبک
یحیی یازده سال داشت و اولین روزی بود که میخواست روزنامه دیلینیوز بفروشد. در اداره روزنامه متصدی تحویل روزنامه ها و چند تا بچه همسال خودش که آنها هم روزنامه میفروختند چند بار اسم دیلی نیوز را برایش تلفظ کردند و او هم فوری آن را یاد گرفت و به نظرش آن اسم به شکل یک دیزی آمد. چند بار صحیح و بی زحمت پشت سر هم پیش خودش گفت: دیلینیوز ! دیلینیوز! و از اداره روزنامه بیرون آمد.
به کوچه که رسید شروع کرد به دویدن. فریاد میزد: دیلی نیوز! دیلینیوز. به هیچ کس توجه نداشت فقط سرگرم کار خودش بود هر قدر آن اسم را زیاد تر تکرار میکرد و مردم از او روزنامه می خریدند بیشتر از خودش خوشش میآمد و تا چند شماره هم که فروخت هنوز آن اسم یادش بود. اما همین که بقیه پول خرد یک پنج ریالی را تحویل آقایی داد و دهشاهی کسر آورد و آن آقا هم آن دهشاهی را به او بخشید و رفت و او هم ذوق کرد دیگر هرچه فکر کرد اسم روزنامه یادش نیامد. آن را کاملا فراموش کرده بود.
ترس ورش داشت. لحظه ای ایستاد و به کف خیابان خیره نگاه کرد. دومرتبه شروع به دویدن کرد. باز هم بی آنکه صدا کند چند شماره ازش خریدند. اما اسم روزنامه را به کلی فراموش کرده بود.
یحیی به دهن آنهایی که روزنامه میخریدند نگاه میکرد تا شاید اسم روزنامه را از یکی از آنها بشنود اما آنها همه با قیافه های گرفته وجدی و بی آنکه به صورت او نگاه کنند روزنامه را میگرفتند و میرفتند.
بیچاره و دستپاچه شده بود. به اطراف خودش نگاه میکرد شاید یکی از بچههای همقطار خود را پیدا کند و اسم روزنامه را ازش بپرسد اما کسی را ندید. چند بار شکل دیزی جلوش ورجهورجه کرد اما از آن چیزی نفهمید. روی پیادهرو خیابان فوجی از دیزی های متحرک جلوش مشق میکردند و مثل اینکه یکی دو بار هم اسم روزنامه در خاطرش برق زد اما تا خواست آن را بگیرد خاموش شد.
سرش را به زیر انداخته بود و آهسته راه میرفت بسته روزنامه را قایم زیر بلغش گرفته بود و به پهلویش فشار میداد. میترسید چون اسم روزنامه را فراموش کرده روزنامه ها را ازش بگیرند. میخواست گریه کند اما اشکش برون نیامد. میخواست از چند نفر عابر بپرسد اسم روزنامه چیست اما خجالت میکشید و میترسید.
ناگهان قیافه اش عوض شد و نیشش باز شد و از سر و صورتش خنده فروریخت. پا گذاشت به دو و فریاد زد:
پریموس! پریموس!
اسم روزنامه را یافته بود.
نوشته شده توسط کرگدن