نوشته شده توسط سعید رضایی سعید
سعید رضایی سعید: رياكاري روز افزون بارزترين ويژگي تمام ممالك مشرق زمين است.
اگر كره زمين را با خطي از حوالي تركيه به دو نصف تقسيم كنيم هر آنچه در مغرب است بر پايه عمل و تعقل و نظام سود و زيان آشكار بنا نهاده شده و هر آنچه در شرق به وقوع مي پيوندد رنگي از ريا ، متافيزيك و تقدير را بر خود دارد. البته اين نكته را نبايد فراموش كرد كه مشرق زمين مادر تمام اديان جهان است و انگار از روز اول قرار بوده است انتظارات خداجويانه بشر را رفع و رجوع كند .
شرق مبداء طلوع خورشيد است و زاينده معنويت كره خاكي. اما به راستي چرا شرقي بودن با واژه جهان سومي بودن مترادف گشته است ؟ چگونه نيمه كافر زمين كه از معنويت هيچ بويي نبرده اند در قسمت روشن قرار گرفته است ؟ چرا غرب به ستايشگر شرق تبديل شده در حالي كه با زيركي مراقب است كه به زندگي شرقي درنغلتد و همواره غربي بماند؟
آيا بايد حضور مستقيم جنبه هاي عرفان شرقي را در لايه هاي دروني زندگي انسان شرقي دليل اين تضاد متقارن دانست يا سايه گستردن دين بر اين نيمه جهان را؟
زندگي روزمره ما بيشتر و بيشتر با ابزار و لوازم زندگي مدرن و تكنيكي آميخته مي شود و تمام تلاش شبانه روز ي ما اين است كه به جايي برسيم كه اكنون غرب ايستاده است، در همين حال مي خواهيم در منظر جهانيان خداجوي و معنوي باقي بمانيم و نيمي ديگر از نيرويمان را در اين راه صرف مي كنيم.
اين تضاد متقارن كه در روي كره زمين در جريان است كارش به جريان دروني مغز ما كشيده است.
به همين خاطر ذهني دو شقه داريم با ويژگي هاي كاملا متضاد . شقي از ذهن ثناي معنويت مي گويد و دشنام مي دهد به ماديات و مدرنيسم و شق ديگر ذهنمان فحش ناموسي چاق مي كند براي هفت جد و آباد دلايل عقب افتادگي كه همان معنويت_ البته اين معنويت جنبه هاي گوناگوني دارد- باشدو قصيده مي گويد در تقديس فست فود و تكنولوژي و اقتصاد برتر!
اين حكايت هر روزه ماست، باوركنيد!
بگذار پياله به دست ما افتد....

انسانیت؛ فراتر از ایدئولوژی
ای کاش در هر سرزمینی هزاران چه گوارا وجود داشت...
چه گوارا اسطوره ای متعلق به تمام جهان و رقم زننده ی فصلی درخشان از تاریخ مبارزه در راه آزادی و عدالت است. اسطوره ای که هرگز کهنه نخواهد شد و از یاد نخواهد رفت. چهل سال از کشته شدن وی به دست دژخیمان امریکای شمالی و مزدوران ارتش بولیوی می گذرد، اما سال به سال زنده تر می شود و هم چون درختی سترگ و برومند بر سرتاسر زمین سایه می گسترد. زیرا زمین هم چنان همان زمینی است که چه گوارا آن را گرفتار سیطره ی امریکای شمالی می دید و نمی پسندید. آیا اگر چه گوارا در کوبا مانده بود و از سمت های رسمی خود استعفا نمی کرد و به بولیوی نمی رفت، باز هم چنین شأنی داشت؟ گمان نمی برم. احتمالاً این شمایل زنده و بالنده که در تمام جهان مظهر جنگ چریکی و مبارزه ی آزادی بخش و نبرد با امپریالیسم شده است، مدیون همان مرگ مظلومانه در بولیوی است. من سال هاست که به این نکته می اندیشم: «چرا چه گوارا به بولیوی رفت؟» و جز این پاسخی پیدا نمی کنم که: «به بولیوی رفت تا کشته شود و سرمشق جاودانه ای برای تمام انقلابی ها باشد.»
***
چه گوارا انقلابی بود و پیروزی حاصل از انقلاب کوبا را که خود در آن سهم عظیمی داشت، با تمام وجود ادراک کرد و حتی لذت ناشی از پیروزی انقلاب را در موضع قدرت کاملاً چشید و خود را در کسوت وزیر صنایع کوبا یافت، اما ترجیح داد انقلابی بماند و متوقف نشود، زیرا آرمان او نبرد در راه آزادی تمام بشریت بود. چه گوارا پیش از پیروزی انقلاب کوبا، در کنگو علیه امپریالیسم به مبارزه ی مسلحانه کمر بسته بود و بی گمان اگر در بولیوی نیز به پیروزی دست می یافت، پس از سر و سامان دادن به حکومت انقلابی، به یکی دیگر از کشورهای همسایه می رفت و مبارزه ی مسلحانه را از سر می گرفت، زیرا امریکای لاتین را یک پارچه می دید و به آزادی یک یا دو کشور از آن، بسنده نمی کرد و بی گمان اگر می توانست سراسر امریکای لاتین را از قید استعمار و استثمار امپریالیسم آزاد کند، نبرد خود را در آسیا و افریقا از سر می گرفت. چه گوارا می دانست که بولیوی چه گونه کشوری است و مردم آن چگونه مردمی هستند و سران احزاب کمونیست بولیوی را نیز به خوبی می شناخت و به احتمال زیاد می دانست که در بولیوی کشته خواهد شد؛ اما از مواجه شدن با مرگ رو برنگرداند و دلیرانه به قتلگاه شتافت. آیا نمی توانست در سرزمینی دیگر و فی المثل در آرژانتین که زادگاه وی بود، بخت خود را بیازماید و در آن جا آتش جنگ چریکی را برافروزد؟ چرا، می توانست. اما مردی به عظمت چه گوارا، که می داند دیر یا زود کشته خواهد شد، دربند گزینش سرزمینی خاص از میان کشورهای قربانی امپریالیسم، نمی ماند. او می داند که متأسفانه عمر انسان مبارز بسیار کوتاه تر از بلندای آرمان های عدالت خواهانه ی اوست، از همین رو فرصت وی صرف پی افکندن برج و بارویی شود از یاد و نامی جاودانه که تمثیل ابدی مبارزه در راه آزادی بشریت باشد. چنین فرصتی در اختیار بسیاری از مبارزان قرار دارد، اما کمتر کسی جرات می کند که آن را برگزیند و همه ی دستاوردهای خود را در راه آن قربانی کند. پیروزی همیشه نشانه ی سربلندی و گردن فرازی انسان مبارز باقی نمی ماند، بلکه آزمونی می شود که در آن انسان مبارز مورد ارزیابی مجدد قرار می گیرد. آزمونی تلخ و دشوار که غالباً در گوهر وجود مبارزان رخنه می کند و بسیاری از آن ها را رسوا کرده و به دشمنان پیشین ـ دشمنان آزادی و عدالت ـ ملحق می کند. محدود مبارزانی که نخواسته اند به دشمنانِ آرمان های خود ملحق شوند و پس از پیروزی در یک نبرد، بی آن که ناچار باشند، خود را به نبردی تازه ملزم کرده اند، سرآمدی دارند که همانا ارنستو چه گواراست. اگر چه گوارا به بولیوی نمی رفت، این گونه مبارزان به صورت مثالیِ مبارزه ی بی وقفه، مبارزه تا سر حد مرگ، مبارزه برای مبارزه، مبارزه ی نامحدود، دست پیدا نمی کردند. گویی زمان برای این گونه مبارزان در پی ارمغان می گشت و می خواست نمونه ای خدشه ناپذیر به آن ها نشان بدهد و ارنستو را برگزید تا از آن پس، هیچ کس جرات نداشته باشد انسان انقلابی و مبارز را به قدرت طلبی محکوم کند مگر پس از آن که به قدرت برسد و متوقف شود و به کسوت همان ستمگرانی درآید که پیش از این با آن ها مبارزه کرده است. آن چه ارنستو چه گوارای بزرگ را بزرگ تر کرده و روز به روز بر این بزرگی می افزاید، همین عظمت استثنائی اوست که هم در قاعده ی مبارزه، و هم در قاعده ی پیروزی و قدرت یافتن پس از مبارزه، به استثنایی ابدی تبدیل شده است، چندان که از حد و مرز تمام ایدئولوژی ها و احزاب گذشته و به نمونه ی آرمانی انسان مبارز بدل شده است. منش و بینش و کنش ارنستو چه گوارا یکسره استثنایی است و در محدوده ی هیچ یک از ایدئولوژی های پیش و پس از وی نمی گنجد. هرچند به ظاهر مارکسیست می نماید، اما گفتار و کردار وی نشان می دهد که این ایدئولوژی را از آن رو برگزیده است که آئینی ستیزنده تر از آن برای برانگیختن مردم نمی شناسد:
«انقلاب کوبا مارکس را از نقطه ای انتخاب می کند که علم خود را کنار می گذارد و سلاح انقلابی اش را برمی دارد. او را نه در موضع تجدیدنظر طلبی، بلکه در مبارزه با پدیده هایی که پس از مارکس مطرح شد می بینیم، تلاش می کنیم که مارکس خالص را بیرون بکشیم و او را در موضع مبارزه قرار دهیم»(1)
چگونه می توان فیلسوفی را که مدت هاست از جهان رفته، خالص کرد و در موضع مبارزه قرار داد؟ خالص کردن به چه معناست؟ بی گمان چه گوارا به این نتیجه رسیده بود که آثار کارل مارکس و تفاسیر و شروح آن ها به نقطه ی بازدارندگی رسیده اند و باعث شده اند که مدعیان مارکسیسم، مبارزه را از یاد ببرند و به لفاظی و سخن پردازی بسنده کنند. مارکس می گفت که: «تا کنون فیلسوفان جهان را تفسیر کرده اند، اکنون باید آن را تغییر دهند» و چه گوارا تلویحاً می گوید: «تاکنون مارکسیست ها مارکس را تفسیر کرده اند، اکنون باید مارکس را تغییر دهند.» خالص کردن مارکس و در موضع مبارزه قرار دادن وی به معنی تغییر اوست. چه گوارا چه در نظر و چه در عمل پایبند به حدود مارکسیسم نبود و الّا هرگز وارد بولیوی نمی شد. او مبارزه را نتیجه ی غایی مارکسیسم می دانست، از همین رو به نتیجه کار داشت و پیروی و تقلید را در شأن انسان مبارز نمی دید. بی گمان چه گوارا می دانست که کارل مارکس در اندیشه های خود هیچ حسابی برای جنگ چریکی باز نکرده است، بنابراین نمی توانست در این راه خود را به مارکس وابسته بداند یا به تفسیرهای دیگران از مارکسیسم محدود شده و چنان که دلخواه دیگران است، مبارزه کند.
***
این نکته که پس از شکست اغلب احزاب کمونیست و غلبه ی مجدد امریکای شمالی و امپریالیسم بر جهان، چه گوارا هم چنان می درخشد، به چه معناست؟ بسیاری از مارکسیست ها فراموش شده اند و امروز حتی نام و یاد لنین برانگیزاننده نیست، اما چه گوارا فارغ از هرگونه ایدئولوژی برای هر انسان آزاده ای گرامی است. چرا؟ برای این که به بشریت ثابت کرد انسان می تواند نه تنها از حدود ایدئولوژی خود فراتر برود، بلکه محدودیت های بشری خود را نیز پشت سر بگذارد و بر آن ها چیره شود. سوسیالیسم در منظر ارنستو چه گوارا به این معنی بود که انسان از انسان بهره کشی نکند و مبارزه نه برای پیروزی، برای بیدار کردن ملت های ستم دیده بود. من با این که هیچ نسبتی با ایدئولوژی مطرح شده در سخن رانی های چه گوارا ندارم، شخص او را بسیار دوست می دارم. آموزگار مبارزه ی آزادی بخش من حضرت اباعبدالله الحسین علیه السّلام است، اما تردید ندارم که اگر چه گوارا در سال شصت و یک هجری و در میان مسلمانان می زیست، بی درنگ به یاری آموزگار شیعیان می شتافت، زیرا آزاده بود به همان معنایی که مولای ما اباعبدالله مطرح کرده است. به هرحال ارنستو چه گوارا فراموش نخواهد شد و نام و یاد وی معیاری است برای این که انسان خود را ارزیابی کند تا بداند که در کدام جانب ایستاده است؟ در جانب کِنِدی و امپریالیسم و ادامه دهندگان راه کِنِدی (مثلاً جرج بوش) یا در جانب عدالت و آزادگی و مبارزه برای رهاییِ آنسان های ستم دیده؟ من هر بار که چه گوارای شهید را به یاد می آورم، به شدت از امریکای شمالی و هواخواهانش منزجر می شوم. ای کاش در هر سرزمینی هزاران چه گوارا وجود می داشت، انسان هایی که بتوانند برای دفاع از حقوق دیگران خود را به کام مرگ دراندازند. جهان بدون امثال چه گوارا تاریک تر و سردتر از پیش به نظر می رسد، اما بی گمان روزی فرا خواهد رسید که تاریکی و سرمای امپریالیسم برای همیشه از زمین رخت بر بسته باشد. بی گمان چنین خواهد شد و در آن روز نام و یاد چه گوارا درخشش بیشتری خواهد یافت، زیرا یک سره بر مرگ چیره شده است، زیرا به ما آموخت که دیگران را بیش خود دوست بداریم و برای زندگی آن ها مرگ را برگزینیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ایدئولوژی انقلاب کوبا، 15 اکتبر 1960، مجله ی نیروهای مسلّح

منبع: شهروند امروز
من اما افتخارم اين است كه هيچ وقت علاقهمند و هوادار مخملباف و فيلمهايش نبودهام! نه آغاز نوجواني كه بايسيكلران و عروسي خوبان به نمايش درآمد، نه سالهاي دستفروش و بداعتهاي فرمي كه به آن نسبت ميدادند، يا وقتي گبه و سلام سينما، در سالن تاريك نفسام را تنگ كردند و نه بالاخره در دوراني كه محسن مخملباف از مرزهاي مملكت خارج شد و راه سفر به تاجيكستان و افغانستان در پيش گرفت. حتي عاشق ايدههايش هم نبودهام. شايد ايدههاي جالبي بودهاند، اما عميق و وجدانگيز به هيچ وجه. ايدههاي هنري مخملباف، مثل سخنرانيهاي سياستمدارهاي مجرب است: مهم جلوه ميكند، محكم و موثر مينمايد، مخاطبهايش را براي مدتي كوتاه به تحسين واميدارد، اعتقادي پشتاش نيست و زود كهنه ميشود. اينكه ميگويم اعتقادي پشتاش نيست، معنياش اين نيست كه مخملباف آدم دروغگويي است. اما اعتقاد داريم تا اعتقاد. آنچه مخملباف ابراز ميكند، شايد بي اينكه حتي خودش متوجه باشد، تفاوتهايي با آنچه واقعا تجربه كرده و وجودش را فرا گرفته دارد. زود تصميم نگيريد، قرار است در اين مقاله همين ادعا را ثابت كنم ديگر.
×
همه قبول داريم كه محسن مخملباف پديده مهمي است. اين تعبير البته آنقدر كه گفته شده، حالا ديگر ملموس نيست. ولي روزگاري بود كه هر جمله و هر نما از فيلمهاي او، موجي در درياي آرام فرهنگ و هنر آن سالها محسوب ميشد. مخملباف نقش مهمي در به حركت انداختن اين دريا داشت. وقتي به عنوان يك دگمانديش در فضاي روشنفكري مملكت مطرح شد، كسي كه حاضر نبود با فيلمسازهاي معتبري كه قبل از انقلاب هم فيلم ساخته بودند، در يك نماي دور قرار گيرد، كسي كه اعتقاد داشت تا جايي كه ميشود بايد براي زنها كم نقش نوشت تا مجبور به استفاده از آنها براي خلق موقعيتهاي نمايشي نشد، حالا هر نشاني از انعطاف از سوي او، ميتوانست به مثابه هوايي تازه براي تغيير و تحرك در بحثها و اظهار نظرهاي فرهنگي باشد. حتي پيشرفتهاي فرمي و تكنيكياش، بخش ديگري از جلوه سد سنگيني بود كه داشت آب ميشد، به تعبيرها و افكار حريف، راه ميداد و بسياري از چيزها را مجاز ميشمرد و مباح ميساخت. اين بخشي از نقد يكي از خوانندگان مجلات هنري است كه ربع قرن پيش درباره توبه نصوح چاپ شد: «اين فيلم تلاش موفقيتآميزي است در آشتي تماشاگر حزباللهي و خسته از فيلمهاي مبتذل و كثيف، با سينماي متعهد انقلاب اسلامي. از نكات بارز اين فيلم ميتوان به كارگيري خواهران و برادران مومن و حزبالهي دانست كه اين خود گوشزدي است هوشيارانه...» تصورش را بكنيد؛ وقتي كارگردان چنين فيلمي، شش هفت سال بعد، نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود را ميسازد، چه آتشي بر خرمن گروههاي مختلف ميافكند. در فاصله اين شش سال هر حركت و جمله محسن مخملباف، معنايي داشت، سدهايي ايجاد كرد و سدهايي جابهجا كرد. از توبه نصوح به نوبت عاشقي رسيدن، واقعا به نفعمان بود؟ من حرفام را ميزنم، شما نتيجهگيري خودتان را داشته باشيد.
×
در چنين فضايي بود كه راه براي ذوقزدگيهاي بيش از حد هموار شد. كسي كه قرار است از هنر به عنوان يك ابزار استفاده كند، كسي كه ادعا كرده اگر نگذارند فيلم بسازد، ميرود سر كوچه داد ميكشد، كسي كه بر خود فرض ميداند دامن هنر را از همه ننگهاي گذشته پاك كند و مشهور است ميخواسته براي از بين بردن داريوش مهرجويي، نارنجك به كمرش ببندد، حالا دنبال راههاي جذاب تعريف كردن يك داستان ميگردد (بايكوت)، سعي ميكند ايدههاي تازهاي به داستاناش تزريق كند و كاتهاي بهتري بزند و نماهاي بهتري بگيرد (بايسيكلران و عروسي خوبان)، حتي سراغ ايدههاي فلسفي ميرود و ميكوشد تاثيراتاش از فليني و برگمان را در فيلمي مستقيما افشا كند (دستفروش) و بالاخره كه اصلا در خيلي اعتقادهاي گذشتهاش تجديدنظر كند (نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود). طبعا در برابر اين ذوقزدگيها از تماشاي مسير «تكامل يك هنرمند»، معترضاني هم بودند كه همان مخملباف قديمي را ميخواستند و اين تغييرات را نه در جهت تكامل، كه در منحرف شدن از مسير اصلي ميديدند. به اين ترتيب مخملباف به كاتاليزوري تبديل شد كه منازعه بين گروههاي مختلف را شعلهور كرد. روزگاري كه يكي از روزنامههاي اصولگراي داخل كشور، براي اثبات ادعاي انحراف مخملباف، از كيهان چاپ لندن شاهد مثال ميآورد كه نوشته بود: «مخملباف با تراشيدن ريشاش، آخرين ارتباط خود را با حزبا... قطع كرد و در واقع رفيق نيمه راه شد.» ميبينيد؟ نه فقط حرفها و نوشتهها و فيلمها، كه حتي تراشيدن ريشاش هم يك حادثه فرهنگي بود.
×
نميدانم ميشود به ستايشگران آن موقع مخملباف حق داد كه در كوران اين ذوقزدگيها، وقتي به مخملباف نگاه ميكردند و جمال خودشان را ميديدند، سينما و زندگي را فراموش كنند؟ كه حواسشان نباشد آنچه دارند ازش تعريف ميكنند، روي ديگر همان سكهاي است كه پيش از اين در برابرشان موضع گرفته بود؟ مخملباف البته با تيزهوشي (يا شايد هم اعتقاد معصومانه)، شكل ارزيابي به كارش را تعيين كرد. اصالت را به «تغيير» داد. اينكه حرف مرد يكي نيست و آدمها در شرايط مختلف، واكنشهاي متفاوتي نشان ميدهند. آن روزها هم كه اين حرفها خوراك بود. روزگاري كه جماعت در معرض هزار جور سوءظن قرار داشتند و حرفهاي مخملباف ميتوانست در دادگاهي غير رسمي، از زبان فيلمسازي كم و بيش خودي، يك جور حكم برائت به حساب آيد. يك جور ترويج مهرباني مسيحوار، از طرف فردي كه تا چند سال پيش حكم به حذفشان داده بود. دارم دليل ميتراشم براي همه آنهايي كه در برابر اين پديده كوتاه آمدند و اينقدر به «تغيير» فكر كردند كه اصلا يادشان رفت، «چي» دارد تغيير ميكند و به «چي» دارد تبديل ميشود. هيچ كس فكر نكرد كه مشكل ما همين شعارهاي بيرون نيامده از متن تجربه زندگي و احساسات عميق و واقعي است كه يا به صورت فرمان «حذف» مطلق، آشكار ميشود يا يك جور نسبيگرايي بي در و پيكر كه هر گونه تمايز و تفاخر انساني و اخلاقي را انكار ميكند. مخملباف هيچ وقت معتدل زندگي نكرد. هميشه تحت تاثير فشارهاي گوناگون بود. يا فرمانبر خوبي بود يا طغيانگر خوبي و وظيفه روشنفكر ما در تمام اين سالها، به نظرم بايد اين ميبود كه عوض چوب گذاشتن زير اين آتش شعلهور، سراغ حادثههاي واقعي برود. درك درستي از قلابي بودن همه اين واكنشهاي مخملبافاي داشته باشد كه عوض زندگي كردن و درست تجربه كردن، بيشتر واكنش نشان داده بود. فقط درباره ايدههاي مثلا فلسفي و مذهبي آقاي مخملباف در «دوره»هاي گوناگون حرف نميزنم، بحثام درباره خود هنر و سينما هم هست كه اين وسط قرباني شد. (زندگي و سينما البته مگر با هم فرقي هم دارند؟) اينكه تكزدنهاي ناشيانه مخملباف به آثار استادان سينما، حاصلاش خلق آثار خامدستانهاي بود كه كاربردشان در فيلم، حكم همان تك مضرابهاي سياستمدارهاي مجرب را پشت تريبونها داشت. اين وسط هيچ كس حواساش نبود كه چه فاصلهاي از زندگي و عشق واقعي، در دستفروش و شبهاي زايندهرود خوابيده. كه چطور ميشود عقدهها را در پس همان شعارهاي نسبيگرايانه رديابي كرد. روشنفكر ما عوض اينكه درباره يك «قتل كامل» در آثار ژان پير ملويل براي نسل آينده (و البته لذت خودش) صحبت كند، دنبال «عشق نسبي» آقاي مخملباف رفت و متوجه نشد كه فاصله شعارهاي جديد با شعارهاي قبلي، به نازكي يك مو است. حرف سطحي، سطحي است؛ مضموناش واقعا مهم نيست. به هر حال ميتواند يك نسل را تباه كند. اين جمله يوسفعلي ميرشكاك را تا به حال 10 دفعه نقل كردهام، خدا عمر و تريبوني بدهد كه صد بار ديگر هم نقلاش كنم: مخملباف از سطحيت مسلماني، به سطحيت روشنفكري رسيده بود. و راستاش را بخواهيد، اين حكمي است كه درباره بسياري از تصميمها و واكنشهاي ديگرمان هم صادق است. چه وقتي سرگرمي را كنار ميگذاريم و چه وقتي به بدترين شكل سراغاش ميرويم و ترويجاش ميكنيم. چه وقتي... ميترسم هر مثالي بزنم و گرفتاري درست شود. خلاصه نتيجه سطحيت و تندروي در اولي، هميشه شده دومي، كه كاملا قطب مخالفاش است و با اين وجود، هيچ دردي ازمان درمان نميكند. گيرم لباساش عوض شده باشد.
×
حالا كه اما بيشتر فكر ميكنم، ميبينم كه اصلا شايد دليل موفقيت و برد مخملباف، همين شعار دادن و سطحيگرايياش بود. چه در مضمون و چه در اجرا. ذهن منتقد و جامعهشناس و شاعر ما، براي درك و دريافت شعارهاي متني و فرمي، آمادهتر بود. همه يك نماد گلدرشت را سريعتر ميگرفتيم و درك ميكرديم تا ايدهاي كه از دل يك داستان، به ظرافت بيرون كشيده شود. نيمه اول فيلم تجاري «دستمزد» مجيد جوانمرد و سكانس تونل وحشت «ديوانهوار» كامران قدكچيان و حضور بهرام رادان در «ساقي» محمدرضا اعلامي، خيلي واقعيتر از همه اشارات هنرمندانه جعلي و شعارهاي نسبيگرايانه و ايدههاي فانتزي فيلمهاي مخملباف بود. فاصله ميان چيزي كه خوب يا بد، به هر حال وجود دارد و با آدم بزرگ ميشود، چيزي كه الصاق ميشود و اضافه ميشود و چون جاي وصلهاش معلوم است، همه ميتوانند آن را ببينند. پس برايش دست ميزنند و هورا ميكشند. نتيجهاش ميشود «سكس و فلسفه». فيلمي در ستايش عشق و زيبايي كه فضاي بصري و تركيب رنگهايش، گاهي آدم را ياد سليقه بعضي دوستان راننده در تاكسيهاي سطح شهر مياندازد. اين ثمره چنين پيشرفتي است. كسي كه قرار شده زندگي و سينما را دوست داشته باشد، اما فقط قرار شده. پس هنوز بلد نيست از رنگ قرمز و آبي چطور استفاده كند. هنوز چيزي در فيلماش ندارد كه واقعا بتواند قلبمان را با خودش همراه كند. باز بايد عاشق ايدههاي مجردش شويم؛ ايدههايي كه در فاصله دهشتناك با اجرا گم شدهاند و جعليبودنشان آشكار شده است. فكر نميكنم ديگر حتي هواداران قديمي هم حوصلهاش را داشته باشند.
×
از اين به بعد بود كه مخملباف جهان وطن شد. مثل دفعههاي قبل چند تا ايده و شعار در باب الكي بودن مرزها و نامحدود بودن جان انساني و اينترناسيوناليسم صادر كرد و از ايران رفت. رفت تا در افغانستان كارهاي بشردوستانه انجام دهد و در تاجيكستان فيلم بسازد. به همان سادگي كه دست از عقايد قبلياش شست و مهربان و نسبيگرا شد و تنفرش از زندگي در اين دنيا، تبديل به عشق شد، به همان سادگي هم توانست از كشورش برود. مردم هم خيلي زود فراموشاش كردند. انگار نه خاني آمده و نه خانه رفته. مشكل اما اينجاست كه جايگاه مخملباف در خارج از مرزهاي كشور هم جاي درست و مطمئني نيست. شرمنده، من آدم نسبيگرايي نيستم، پس ميتوانم نظرم را درباره فيلم «تخته سياه» سميرا مخملباف بگويم و ادعا كنم كه هيچ فيلم خوبي نيست. خيلي دوست دارم هواداران فيلم بنشينند و بي اينكه پاي ايدههاي انساندوستانه و چه ميدانم ضدجنگاش را وسط بكشند، برايم بگويند كه چرا فكر ميكنند اين محصول آماتوري، فيلم خوبي است؟ نمابهنما و كاتبهكات. دو زانو مينشينم و گوش ميكنم. اين فيلمي است كه شخصيت كارگرداناش را به آن وصل كردهاند. يك دختر جهان سومي كه اين مدلي لباس ميپوشد و انگليسي حرف ميزند و شوق زندگي كردن از ميان كبوديها، در چشمهايش ديده ميشود. به هر حال ما آدمهاي غير نسبيگرا هم آدميم. هم اپيزود اتفاقا به شديدترين شكل، متعهدانه كن لوچ را در فيلم چند اپيزودي كه درباره حادثه 11 سپتامبر ساخته شد ميبينيم – فيلمي كه درك كارگردان از ريتم، به وجدمان ميآورد – و هم اپيزود خانم سميرا مخملباف را. محسن مخملباف و خانوادهاش حالا در زمان و مكاني ديگر، باز در سطح زندگي ميكنند. زماني خوراك خبرنگارهاي ايراني بودند و حالا در جشنوارههاي خارجي تحويلشان ميگيرند. طبق معمول مخملبافها را به همان وصلههاي درشت روي لباسهايشان ميشناسند. ارزشها باز از جاي ديگري آمدهاند. ذاتي نيستند. هيچ وقت ذاتي نبودهاند.
پس عجيب نيست اگر اين روزها كار به جايي برسد كه مخملبافها تصاوير انفجاري سر صحنه يكي از پروژههايشان را بين جماعت خبرنگار پخش كنند كه: ببينيد، نميخواهند بگذارند ما فيلم بسازيم. كه مخملباف در كن راه بيفتد و درباره سوءقصد به جان خانوادهاش حرف بزند. كه در سايت اينترنتياش، توقيف يكي دو ساله بعضي فيلمهايش در ايران را مثل مدال افتخار به سينهاش آويزان كند. حالا هم كه حرف بر سر مليت فرانسوي است كه ميخواهند به او اعطا كنند. مايهها براي مطرح شدن و مطرح ماندن دارند ته ميكشند. مخملباف هم از اصل حرفهاش كه فيلمسازي باشد، دور ميشود و حواشي را ميچسبد. شايد هم مشكل ماست كه حرفه اصلي را از اول اشتباه گرفتهايم.
×
هر بار كه ميخواهم درباره مخملباف بنويسم، ياد اين شعار تبليغاتي فيلم روزي كه زن شدم، ميافتم. فيلمي كه همسر مخملباف كارگرداني كرده بود. درباره ستمي كه به زنان در ايران ميرود. بعد شعار تبليغاتياش اين بود: اگر براي تفنن به سينما ميرويد، به تماشاي اين فيلم نرويد. داشتم ديوانه ميشدم. فكرش را بكنيد، خانواده محترم هنوز فكر ميكنند ميشود بين سرگرمي و تعهد، جذابيت و پيام، تفنن و انتقال يك حرف مهم خط كشيد. آنها تا آخر عمر هم متوجه نخواهند شد كه در لحظه آفرينش، و در لحظه درست درك و تحسين هنر، همه اينها يكي ميشوند. و خلاصه اينكه اگر بين عشق و وظيفه بخواهيم يكي را انتخاب كنيم، پس يا عشق دروغ است يا وظيفه، اگر بخواهيم بين سرگرمي و جذابيت و تعهد هم يكي را انتخاب كنيم، همين طور. پس باز رسيديم به همان بحث اصلي. اينكه براي مخملباف، از همان ابتدا تا به حال، هميشه پيامي كه ميخواسته منتقل كند، با آنچه عميقا از آن لذت ميبرده و باهاش سرگرم ميشده، در دو مسير گوناگون قرار داشتهاند. او هيچ وقت مزه خود بودن كامل را نچشيده است. اين«مسووليت»، از زماني كه ميخواست همكاران پليد و كثيفاش را در كار سينما از بين ببرد تا بعدا كه در حمايت از آوارگان افغان فيلم ميساخت، برايش چيزي جدا و باري سنگين بوده، نسبت به آنچه واقعا از آن لذت ميبرد. اين همان احساس مسووليتي است كه به كمال نرسيده و به لذت تبديل نشده. اين تفاوت همان دو نوع اعتقادي است كه ابتداي مقاله دربارهاش صحبت كرديم. اين بخش از نقد پيروز كلانتري كه زمان اكران عروسي خوبان در مجله فيلم نوشت و در هياهوي همه آن تشويقهاي كوركورانهاي كه از پيشرفت مخملباف به وجد آمده بودند، اما حواسشان نبود كه در «اصل» چيزي تغيير نكرده است، گم شد؛ هنوز كاربرد دارد: «من بر خلاف مخملباف تصور نميكنم كه شادي لحظهاي يك مادر مذموم باشد. معتقد نيستم كه ازدواج كردن و بچهدارشدن و در كنار آدمهاي ديگر در زندگي روزمره حضور داشتن، به معناي حل شدن در يك زندگي طعنشده و روزمرگي باشد. نميپذيرم كه عكس گرفتن از دو نوجوان «پانكي» و حتي صرف رابطه آنها نشانه «قرمساقي» باشد. و خود را دور از آن ذهنيتي ميبينم كه چنين بيترديد و قاطع به چيزها مينگرد. معتقدم اگر بدون واسطه و شعار و درازگويي و تعارف و تظاهر، به دل داريم كه «براي مردم كار كنيم»... در نگاه و مكث اول، بايد از مهر و شفقت مردم بهره داشته باشيم. آن وقت شايد بتوانيم شادي آن مادر، خواست ازدواج مهري، تناقضهاي شخصيت مهرداد و در پي مد بودن آن دو نوجوان را... بيواسطه ببينيم و آن را حس و تجربه كنيم، پيش از آنكه پس بزنيم.» وقتي در اوج دوران زن آزادخواهي، باز با چنين شعاري روي بيلبوردهاي تبليغاتي فيلم مواجه ميشويم، وقتي هنوز بين آموزش و لذت خط كشيده ميشود، تازه متوجه ميشويم كه در طول اين سالها ماجرا هيچ تغييري نكرده است. كه باز همه چيز عرضي است. كه اين قسمت از نقد پيروز كلانتري را هنوز ميشود به مخملباف و خانوادهاش توصيه كرد.
×
اين حرفها را چرا داريم ميزنيم؟ اينجا جلسه محاكمه محسن مخملباف است؟ نه رفقا. اتفاقا حالا لحظهاي رسيده كه بايد خودمان را محاكمه كنيم. اين پديده را خود ما ساختهايم. درست مثل زودياكي كه در فيلم ديويد فينچر، رسانهها ميسازندش، چون تفاوت چنداني با اين قاتل زنجيرهاي ندارند. چون از خبر قاتل، تغذيه ميكنند. گناه هواداران مخملباف در هر دورهاي اين بود كه هيچ وقت متوجه تفاوت چيز واقعي و عنصر جعلي نشدند. چون اصلا به خاطر جعلي بودن، توجهشان بهش جلب شد. ما هنوز سليقه انتخاب يك چهره، كنار هم گذاشتن متناسب دو رنگ، القاي يك ايده ظريف در مسير پيشرفت يك داستان، بياينكه حواسي پرت كنيم و جلب توجهاي كنيم، نداريم. آدمها محتواي خودشان را هميشه در فرم نشان ميدهند، از من بشنويد. و فرم ما اين مدلي است. كلاه زن را در فيلم «سكس و فلسفه» ديدهايد؟ واي...
اينجاست كه واژههاي فراموششدهاي مثل «اصالت» خودشان را نشان ميدهند. مخملبافي كه يك بار تعريف ميكرد يكي از دوستانش در ايام نوجواني، خودش را گم و گور كرده بوده، چون نتوانسته خودش را كنترل كند و رفته سينما و به همين خاطر ديگر لياقت نداشته با جمع آنها بچرخد، مخملبافي كه زماني فيلمي ساخته به اسم دستفروش كه در آن، تولد يك كودك، مساوي بدبختشدناش است، حالا قرار است فيلمهايي بسازد در ستايش زندگي و پختگي كه نتيجهاش ميشود «سكوت» و «سكس و فلسفه». و خب، اين وسط سليقه و درك و تجربهاي كه قرار است به كار تصوير كردن زندگي بيايد، شكل نگرفته است. پس باز به يك شعار ديگر ميرسيم، نه تصوير جذابي از زندگي واقعي. از اين شعار به آن شعار، تكهتكه و پارهپاره و هميشه كساني هستند كه دست بزنند. در فيلم تعقيب آرتور پن، مردم، شهر را شلوغ كردهاند تا مظنوني را به قتل برسانند. مارلون براندو نقش كلانتر شهر را بازي ميكند كه وظيفهاش حفظ جان مظنون است، تا اينكه بالاخره يك روز برميگردد و فرياد ميزند: «اين مردم بايد برن تو خونههاشون بشينن كتاب بخونن.» و راستاش فكر ميكنم، نه كتاب، كه حالا هر چيز ديگري كه دركمان را از زندگي عميقتر كند تا فرزندانمان محيط اصيلتري را تجربه كنند. از ما ديگر گذشته است؛ حالا چه مخملباف اوايل دهه 1360 باشيم، چه مخملباف اواخرش.
آقایان!
خانم ها!
مدرن شده ام،
دیگر با هیچ کلاسیکی
سر یک میز
غذا نمی خورم،
و عشق را
با سرعت ۳۰۰ هزار کیلومتر در ثانیه
پست کنم
به هر جا که دلم خواست.
گریه هایم
توی فیبرهای نوری
به همه به موبایل هایتان می رسد
باور کنید
مدرن شده ام،
مدرن تر از همیشه!
نوشته شده توسط سعید رضایی سعید
سعید رضایی سعید: استاد كيخسرو پورناظري يكي از مفاخر موسيقي كرمانشاه است. وي سال 1323 در كرمانشاه در خانوادهاي هنردوست به دنيا آمد. پدرش(حاجي خان ناظري) تار مينواخت و آموزشهاي اوليه را زير نظر او فرا گرفت.
پورناظري با دوستان خود، مانند مجتبي ميرزاده، كنسرتهاي زيادي را در سطح دبيرستانهاي شهر به اجرا درآورد ودر سال 1351 با گذراندن دوره آموزشي در شوراي عالي موسيقي وزارت فرهنگ و هنر، كارشناس موسيقي كرمانشاه گرديد ودر طي آن سالها به جمعآوري آهنگهاي كردي پرداخت . در اين زمينه هر آنچه را كه نميدانست از استاد حشمتالله مسنن آهنگسازي ترانههاي كردي كرمانشاهي را آموخت. استاد كيخسرو پورناظري اولين كسي بود كه از كرمانشاه وارد دانشكدهي هنرهاي زيبا شد و آموختههاي خويش را با فراگيري رديف نزد نورعلي برومند غناي بيشتري بخشيده . در سال 1354 وارد دانشكدهي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران شد و تا سال 1357 به تحصيل علم و موسيقي پرداخت. از ديگر اساتيدي كه مستقيم و غيرمستقيم بر روي ساز كيخسرو پورناظري تأثير گذاشتهاند، ميتوان به درويش حسن خراباتي، درويش نعمتعلي خراباتي و شيخ حسن داودي اشاره كرد كه هر سه نفر از خوانندگان صاحب سبك كرمانشاه بودند.
پورناظري در سال 1356 در اداره فرهنگ و هنر كرمانشاه به تدريس تار و سهتارپرداخت و در سال 1352 توسط علياكبر مرادي نوازندهي چيرهدست تنبور با اين ساز آشنا شد وبه طور جدي به تمرين اين ساز پرداخت، تا اينكه در سال 1359 ،گروه تنبور شمس را تشكيل داد.
كيخسرو پورناظري در ساختن آهنگ براي تنبور به بيان خاصي رسيد. »صداي سخن عشق« ،»حيراني« و »مطرب مهتاب رو« نمونههاي موفقي از آهنگسازي تنبور توسط كيخسرو پورناظري است، كه با صداي پسرعمويش شهرام ناظري به آثار ماندگاري در موسيقي ايران تبديل شدند.
استاد پورناظري در مورد انزواي موسيقي ملي در ايران، ميگويد:» ما خطر »انزواي موسيقي« را خيلي قبلتر حس كردهايم، ما كاري از عهدهمان برنميآيد. به طوركلي حمايت رسانههاي گروهي از موسيقيهاي مبتذل به جاي موسيقيهاي هنري مهمترين عامل اين موضوع است. البته گروههاي موسيقي نيز ميبايست با ارائه كارهاي درخشان مردم را دوباره به اين سبك از موسيقي علاقمند كنند. تكرار و تقليد از كارهاي گذشتگان، لطمه بسيار سنگيني به موسيقي ما وارد آورده است كه عدم انجام اين عمل خود منجر به رونق موسيقي خواهد شد.«(شرق ـ سال اول ـ شماره 136)
كيخسرو پورناظري كه تاكنون با حفظ گروه شمس يكي از استوارترين حافظان موسيقي ايران زمين محسوب ميشود، نسبت به مرگ موسيقي ملي هشدار ميدهد و ميافزايد:هر هنري»ذايقه پرورش« ميخواهد. اگر رسانههاي گروهي آگاهي هنري به شنونده ندهند،»مرگ« چيز بعيدي نيست. پخش كارهاي اصيل ميتواند منجر به آفرينش»خاطره« شود و از طرف مردم مورد حمايت قرار گيرد.
ما مسئوليت اين امر را به گردن رسانهها مياندازيم. البته نبايد فراموش كرد كه هيچ وقت چيز اصيل از بين نخواهد رفت. موسيقي ما با معنويتمان گره خورده و تا معنويت هست موسيقي ملي هم مهم است. البته يورش رسانههاي جهاني منجر به دگرديسي موجودات معنوي به موجوداتي عوام شده، با اين شرايط عدهاي همچنان اين فضايل را حفظ كرده اند . «شرق ـ سال اول ـ شماره 136
هشدار به نوازندگي غيرتنبوري
پورناظري خردادماه سال گذشته هشدار داد كه متداول شدن شيوههاي نوازندگي غيرتنبوري در سالهاي اخير نگران كننده است. كيخسرو پورناظري خواهان ارائه كارهاي اصيل كه سبك و سياق فرهنگ تنبور را دارند، از سوي نوازندگان و گروههاي تنبور شد.
كيخسرو پورناظري در اين باره ميگويد:»در سال 59 كه فعاليت خود را با گروه شمس در زمينه تنبور آغاز كرديم، هيچ گروه ديگري كه تنبور بنوازد وجود نداشت حال آنكه »الان شاهد گروههايي در اين حوزه موسيقي هستيم. اين در حالي است كه برخي گروهها بيشتر به ارائه كارهاي ضعيف و سطحي ميپردازند كه به اعتقاد من اگر اين گروهها كار نكنند به مراتب بهتر از كاركردن آنهاست. نوازندگان تنبور بايد با دقت در اصالت تنبور و شيوههاي نوازندگي آن نگرانيهاي غيرتنبورنوازي را كاهش دهند.«
وي درباره اينكه تنبور در فرهنگ ايران و اساطير جزء سازهاي عرفاني محسوب ميشود،گفت:»دليل اين امر به قدمت و مداومت موسيقي تنبور بازميگردد.«
پورناظري افزود:»تنبور از قديم جزء سازهاي آييني بوده ودر مقطعي طولاني از سازمانهاي رايج دنياي باستان به شمار ميآمده كه عليرغم اضافه شدن سازهاي ديگر به موسيقي در برهههاي زماني، كماكان به حيات خود به عنوان يك ساز آييني ادامه داده است. به همين دليل در طول قرنها و سدهها از تنبور، نواي عرفان به گوش رسيده است.«
فرهنگ شنيداري مهمترين مسئله موسيقي ايران:
پورناظري با بيان اين مطلب كه مخاطبان موسيقي در ايران بيشتر به كلام توجه ميكنند، افزود:»شنوندههاي ساير كشورها، بيشتر روي موسيقي و ذات آن تكيه دادند، نه كلام در حالي كه متأسفانه در ايران تنها در صورتي ما با موسيقي با كلام ،يك كشور ديگر ميتوانيم ارتباط برقرار كنيم، كه معني آن كلام را بفهميم، يعني در نهايت اهميت را به شعر و كلام دادهايم.«
اين هنرمند كرمانشاهي عقيده دارد كه فرهنگ شنيداري موسيقي در ايران هنوز جانيفتاده است. او ميگويد:»ما هنوز با اجراي قطعات بيكلام مشكل داريم. در واقع بهتر است بگويم نميتوانيم به طور آزادانه و پرتوان كارمان را اجرا كنيم وگاه مجبور و ناگزير به گنجاندن موسيقي با كلام هستيم.
در كشورهاي ديگر به اين شكل نيست كه در مورد موسيقي ملي كشورشان تا اين حد در مضيقه شعر و كلام باشند چون آن موسيقي با روح و پوست و جهان آنها ارتباط دارد و رگ و ريشهشان جاري است از اين رو موسيقي لزوماً با شعر بيان نميشود.«
***
حالا كه كارم تمام شده است،»مطرب مهتابرو« را توي ضبط ميگذارم، دراز ميكشم،چشمهايم را ميبندم و حالاتنبور با روياي من ميآميزد:»سگي بگذار ماهم مردمانيم...«

- بسه ديگه! اعصابمو سگي نكن. خب بگو چه مرگته.
- گفتم كه، هيچيم نيست. فقط ميخوام تنها باشم، همين. به آرامش نياز دارم. به خاطر خدا راحتم بذار…
صداي بوق كه نشانه قطع يك ارتباط تلفني – و شايد هم يك ارتباط عاشقانه – است ، گوش را پر ميكند.
***
به زور از توي رختخواب بيرون اومدم. همهي بدنم درد ميكنه. نه كه به او معتاد شده باشم، اصلا اين كه حالم خوب نيست به او ربطي نداره. اينها به شرايط فيزيولوژيك بدنم مربوط ميشه.
***
مردي با قدم هاي كوچك و سريع طول پياده رو منتهي به خيابان اصلي را طي مي كند. حواسش به هيچ جا نيست. شانهاش به شانه هاي عابران گير مي كند.. حال و روز اين مرد اصلا به قضاياي عاشقانه مربوط نمي شود. براي هر آدمي امكان دارد كه به خاطر هزار و يك دليل حواسش پرت باشد.
***
يك خودكشي تيتر روزنامه هاي شهر مي شود. اين خودكشي كه در اين سطور از آن صحبت مي كنيم به هيچ قضيه عاشقانه اي مربوط نمي شود، صرفا يك اتفاق است، يك اتفاق ساده.
سعید رضایی سعید: «تار در آغوش استاد، مانند كودكي آرام ميگيرد و دستان نوازشگر او مانند كسي كه با موهاي معشوقهاش بازي ميكند، نواختن تار را آغاز ميكند. صداي ساز در فضا ميپيچيد و....»
اين جملات روايتي بود از اسماعيل مسقطي،پيرمردي كه به «شيرين پنجه» بودن شهرت دارد و با سازش مانند يك انسان برخورد ميكند. از پلههاي يكي از سفرهخانههاي سنتي در خيابان مدرس كرمانشاه پايين ميروم. صداي آشنايي به گوش ميرسد كه به خاطر آن قدمهايم را تندتر ميكنم. مسقطي در ميانهي سفرهخانه نشسته و با نوايي محزون»تاتي مارگستم« را ميخواند. پنجهاش سريع روي تار بالا و پايين ميرود و زن و مردي جوان بيتوجه به اطرافشان از آينده صحبت ميكند ترانه به پايان رسيده است و بعضيها كه ميدانند اسماعيل مسقطي كيست،در حالي كه سعي ميكنند نگاهشان با نگاه استاد تلاقي نكند،جلو ميروند و پولي را بابت دستخوش، روي تختي كه استاد نشسته است ميگذارند و آرام آرام دور ميشوند.
خيليها موسيقي كرمانشاه را با اسماعيل مسقطي ميشناسند، اما او تا به امروز به حق خود نرسيده است. برخورد جامعه با هنرمند، در تعيين جايگاه هنرمند بسيار مهم است. اما گاهي هنرمند در مقابل ناسپاسي مردم و بيمهري مسئولاني كه قرار است به فرهنگ سر و ساماني دهند، راهي به جز عزلت و گوشهنشيني نمييابد.
داستان زندگي اسماعيل مسقطي، اين استاد بزرگ تار قرار نبود اينطور ادامه پيدا كند، اما اينطورشد. اسماعيل مسقطي در سال 1301 در شهر كرمانشاه به دنيا آمد. پدرش«محمد ابراهيم پسر مصطفي خان وكيل» از شاگردان ميرزا آقاخان پدر بوده است.اسماعيل كه درآن زمان خردسال بود با آوردن يك تخته نوازندگي پدر را تقليد ميكرد. از 12 سالگي بانواختن ضرب وارد دنياي بزرگ موسيقي شده ودر 18 سالگي به تار روي آورد. در مدتي كه «استاد مرتضي نيداوود» و «استاد يحيي زرينچه» در كرمانشاه اقامت داشتند ازآنها استفادههاي كافي برد و از راهنماييهاي مرحوم«استاد ابوالحسن صبا» بهرهي فراواني برد.
مسقطي در اين باره ميگويد:«خدمت استاد ابوالحسن صبا كه رسيدم، در حين درس دادن به شاگردانش بود. ايشان به بنده خيلي لطف داشتند و در تمام ترانههاي كردي را كه خودم ساخته بودم، ايشان به خط نت درميآوردند. بعداز آن به كرمانشاه برگشتم و نت تمام آهنگها را در راديو كرمانشاه گذاشتم. به مدت 18 سال از زمان تأسيس تا 2 سال بعد ازانقلاب با اركسترهاي مختلف همكاري داشتم. درآن زمان گروهي داشتيم كه با هم كار ميكرديم. «عبدالصمدي» و «مجتبي ميرزاده»، «محمود مرآتي»،«اكبر ايزدي»،«بهمن پولكي»، «حسن زيرك»، «محمود بلوري»،«حشمتاله لرنژاد»و «سيد اسماعيل پير خدري» بودند. پس از انقلاب تا 2 سال با راديو همكاري داشتم و بعد از آن به همراه خيليهاي ديگر از راديو كناره گرفتيم.»
اسماعيل مسقطي ميگويد:«تمام آهنگهايي كه با كمك مرحوم صبا نوشته بود، از بين رفته است و تنها اين آهنگها در حافظهي استاد باقي مانده است» اما همچنان با قدرت دست و پنجهاش آنها را مينوازد. مسقطي ميافزايد:»دو ترانهي «كچهكچه» و «نازنينه» را از همه بيشتر دوست دارم.اسماعيل مسقطي را بايد اعجوبهي بداههنوازي ناميد، چرا كه در مضراب مضراب ازكارهايش، بداههنوازي كه يكي از اركان موسيقي ايراني است قابل مشاهده است.
وي آثار و آهنگهاي زيادي را ساخته است. از اين آثار ميتوانند به «كچهكچه»،«به و به و»،«په پوسليماني» و «جميل جميله» اشاره كرد. شيوهي تارنوازي استاد اسماعيل مسقطي را ميتوان منحصر به خود او دانست. افراد زيادي مانند«حميدرضا طاهرزاده» تحت تأثير شيوهي تارنوازي اسماعيل مسقطي قرار گيرند.
مسقطي هيچگاه در تارنوازي مقلد نبوده است. او براي اهالي كرمانشاه نويدبخش شادي و سرور است. كساني كه صداي ساز استاد را شنيدهاند، اعتراف ميكنند كه از دردها و سياهيهاي جامعه لحظاتي دور شدهاند.
مسقطي كه به شيرين پنجه ملقب است، هيچ گاه موسيقي را در سراپردهي دل مستور نساخته است. چرا كه از نهاد اين مردم بوده و براي آنها نغمههايي از عمق روح و دل مينوازد. مسقطي در نوازندگي تار، سهتار، عود، ويولن، ضرب، دف، دايره و جاز مهارت كافي دارد.
در زماني كه شهر كرمانشاه زيرباران بمب و گلوله به سختي نفس ميكشيد، همانند يك نويسنده چيرهدست فضاي آن روزها را با نغمهي تار به تصوير ميكشيد. مسقطي جزيي از موسيقي فولكلور كردي است و شهرت و آوازهي فراوان در كردستان عراق دارد.
استاد به هر كس ميرسد ميگويد:«صفاي وجود شما»
اما من اين بار ميخواهم به احترام اين مرد بزرگ كلاهم را از سر بردارم و بگويم:«سلام آقاي مسقطي».