تبليغاتX
تنهایی های کرگدن و آنی شرلی

 

كار اين روزگار واقعا مدار چرخش ذهن كوچك ما را گير انداخته است و خيال ندارد دست بردارد از اين خيال باطل.

روزگاري كه بر پايه اسطوره كشي و گوشه نشيني مدرن انسان هاي واقعي بنيان نهاده شده است.  روزگاري كه اگر با ضرب شش و هشتش رنگ نگيري و بابا كرم نرقصي ، اوقاتش سگي مي شود و پاچه ات را مي گيرد.

آري!... بايد تاوان همراه نبودن با اين روزگار نادرويش را درويش ترين مردمان اين خاك و بوم پرداخت كنندو به پاس استقامت و انسانيت كرور كرور غرامت بپردازند.

روزگاري كه روشنفكرش با باقالي فروش هيچ توفيري نمي كند و سياستمدارش با چوبدار. ادبياتش دچار تشتت و موتاسيون هاي منفي شده است. هيچ گردن كلفتي در هيچ زمينه اي متولد نمي شود. ستاره هايش  به پاس تبليغات دستگاه هاي تبليغاتي(بخوانيد دستگاه تحميق جمعي) چشمكي مي زنندو توي سياهچاله ها گم مي شوند. نهليسم پا در آورده و يگانه مكتب اين روزگار پوچ است.

روزگاري كه....

 

نوشته شد توسط سعید رضایی سعید

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

 

 

سعید رضایی سعید: خوب یادم هست، در یکی از کارگاه های موسیقی شعر یوسفعلی میرشکاک( کسی که خیلی از اهل ادب روزگار ما از او می ترسند) با همان لحن و لحجه ی همیشگی اش برای همه چیز و همه کس حکم قطعی صادر می کرد.

ما که ان روزها برای شاعر شدن به هر دری می زدیم ، دائما در این محافل پلاس بودیم. در انبوه جملات ستیزه جویانه و تند و تیز میرشکاک ، جمله ای در خاطرم نقش بسته است:« شاملو پرتگاه شعر معاصر ایران است»

به راستی که چنین است. بعد از او هزاران نفر که خود را ادیب می نمودند، راهی نزدیک تر از شاملو شدن برای شاعر شدن نیافتند. انحراف نسل شاعران بعد از شاملو ادبیات ایران را سالهاست که در سطح نگه داشته است.

کارکرد شعر شاملو حتی تا دوستیابی و جفت یابی؟! تقلیل یافت. صدای گرم بامداد با آن قیافه ی فتوژنیکش انبوه مشتاقان را به دنبال خود داشت که او را با ستاره ی سینما اشتباه گرفته بودند.

زبان و تفکر شاملو در انبوه این مدگرایی چنان گم شد که امروزه به جرات می توان گفت بسیاری از دوستداران شاملو و پیروانش جز هاله ای  از او را نیافته اند.

شاملو در مانیفست خود(شعری که زندگی است) تکلیف شعر را یکسره می کند. اما به راستی کدام یک از پیروان خیالی شاملو شعرشان کوچکترین پیوندی با زندگی شان دارد؟

بر این عقیده ام ضربه ای که شاملو از دوستداران و مریدان نا آگاهش خورد بسا سنگین تر از ضربه های حسودان و عنودان و سانسورچی ها و .... است. ریشه های زبان شعری شاملو در ادبیات جهان و هزار سال شعر فارسی است. برخلاف گمان آن هایی که فکر می کنند نوگویی و نوگرایی، عبارت است از رها کردن و بریدن از هر چه ریشه است، شاعر مو سفید اینگونه نمی اندیشد.

شاملو می گوید:« خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی»

هزار و صد سال پیش از شاملو :«بایزید بسطامی به نقل از تذکره الاولیا: وقتی بایزید را از شهر بیرون می کردند. پرسید: چرا مرا بیرون می کنید؟ گفتند : از آن که مردی بدی. گفت: نیکا شهری که بدش بایزید بود.»

یا در قابوسنامه می خوانیم:«نگر، تا درنگ ساخته، سازنده از دست تو برباید.»

و شاملو هم چنین می گوید:«نگر، تا چشم زرد خورشید، اندر نظر نکنی»

حال نمی دانم این شاعران دو روزه که حتی زحمت خواندن هیچ کدام از این متون قدیمی را به خود نداده اند، چگونه می خواهند دنبال روح شاملو رژه بروند؟

شاملو اشراف عجیبی بر متون قدیمی و به خصوص تاریخ بیهقی داشت که در شکل گیری زبان محکم و بتن آرمه ی شعرش تاثیر آشکاری داشت.پیشنهاد می شود تمام کسانی که می خواهند در وادی شعر حیران نشوند، به مطالعه ی شعر قدما بپردازند. اگر هم حال و حوصله ی درست و حسابی ندارند، لا اقل لیلی و مجنون نظامی را بخوانند که مقادیری هم عشق و عاشقی است!

بیاد به خیلی ها فهماند اندیشیدن به شعریت و تفکر شاملو بسیار مهمتر و موثرتر از ور رفتن با خاطرات عاشقانه ی او یا نحوه غذا خوردنش است.

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |


نگاهی به رمان«از طرف او» نوشته ی «آلبادسس پدس»


 سعید رضایی سعید: پیش از آنکه رمان «از طرف او » را بخوانم، داستان بلند «عروسک فرنگی» را از پدس خوانده بودم و کم و بیش با افکار و جهان داستانی او آشنایی پیدا کرده بودم.
نویسنده ای ایتالیایی که پدر ش یک دیپلمات پولدار کوبایی بوده که با یکی از اشراف ایتالیا ازدواج می کند و تابعیت ایتالیایی می گیرد. پدس کارش را از نوشتن پاورقی در روزنامه های ایتالیا آغاز می کند.«از طرف او» به زعم منتقدان ایتالیایی شاهکار زندگی هنری پدس خوانده می شود.
«از طرف او» در حقیقت دفترچه خاطرات یک زن است که مراحل مختلف زندگی او را را در بر می گیرد. زنی که به خاطر قتل شوهر خویش در زندان به سر می برد و به گفته ی خود، به خاطر اینکه:«پس از خواندن این نوشته ها هر مردی بهتر بتواند علت عکس العمل مرا درک کند.»(ازطرف او- صفحه ۶۴۸) زندگینامه اش را به رشته تحریر در آورده است.
در تمام این داستان زنان موجوداتیس هستند که پس از کنار زدن لایه های ظاهری شخصیتشان نهادی پاک و درستکار دارند و مهمتر از همه اینها این که «عاشق» هستند. در واقع زوایای فمنیستی افکار پدس در تمام این داستان و در سطر سطرش به چشم می خورد. کمی جسورانه تر می توان گفت که « از طرف او» یک رمان فمنیستی است که پدس آن را در جریان شکل گیری جنبش فمنیسم در اروپا (دهه ۴۰ میلادی) و تحت تاثیر آن فضا نوشته است.
شخصیت اصلی داستان «الساندرا» (راوی) است که با مادرش «الئه نورا» پایه های ابتدایی رمان را شکل می دهند. مادر و دختری که به همراه مستخدمه و  مرد خانواده شان در محله ای فقیر نشین در رم و در محدوده زمانی قبل از جنگ جهانی دوم و به قدرت رسیدن موسولینی زندگی می کنند.
پدر خانواده مردی است سنتی، روستایی زاده و کارمند و مادر(الئه نورا) زنی است خاص، روشنفکر و معلم پیانو. مرد موجودی است سخت و غیر قابل نفوذ و زن قانع و لطیف و عاشق. «الساندرا» از ابتدای داستان از دید خود برای همه چیز و همه کس حکم صادر می کند و با عینک سیاه و سفیدش به جهان پیرامونی می نگرد و شخصیت های داستان را برای ما تشریح می کند. او راوی است و ما باید از دریچه چشم او به جهان بنگریم.
«لیدیا» و دخترش «فولویا» در همسایگی خانواده الساندرا زندگی می کنند. لیدیا مانند بسیاری دیگر از زنانی که در آن محله زندگی می کنند در ظاهر به زندگی ساده زناشویی قناعت کرده است و آداب و رسوم آن را به جا می آورد و تلاش می کند تا شوهرش را راضی نگه دارد، اما عشق های پنهانی را با مردان مورد علاقه اش تجربه می کند.
ابتدای رمان به همین تبیین شخصیت کاراکترها محدود می شود تا اینکه مادر الساندرا(الئه نورا) در جریان تدریس خصوصی اش گرفتار یک ماجرای عشقی می شود. در گیر و دار این ماجرای عاشقانه الساندرا و تمام زنان اطراف مادرش با یکدیگر متحد می شوند تا الئه نورا پیروز این عشق باشد و بر زندگی کلیشه ای و پوسیده ی زناشویی بشورد. الئه نورا نماینده آنها در این شورش همگانی است و به همین خاطر است که همدستی زنانه آنها شکل می گیرد. تلاش فولویا، لیدیا، الساندرا و سیستا(مستخدمه) برای فراهم کردن لباسی آبرومند برای الئه نورا که قرار است در کنار هروی(معشوق خویش) کنسرت کوچکی را برگزار کند، نمونه ای از این اتحادهای زنانه است که در چندین جای داستان تکرار می شود.
مادر السندرا عشقش را آشکار می کند و وقتی می بیند همسرش از مالکیت قانونی او کوتاه نمی آید، خودکشی را برمی گزیند و خود را در رودخانه غرق می کند و بدین ترتیب الساندرا پس از مرگ مادرش به دهکده ای که اقوام پدرش در آنجا زندگی می کنند، فرستاده می شود.
الساندرا آنجا هم علیه زندگی ای که مادربزرگ و عمه هایش برای او پیش بینی کرده اند می شورد و پس از چند سال برای ادامه تحصیل در دانشگاه به رم مراجعه می کند. الساندرا که همواره روح مادرش را در کنار خویش می بیند عاشق فرانچسکو( یک استاد دانشگاه) می شود. سرانجام با فرانچشکو ازدواج می کند، اما بعد از ازدواج رویاهای عاشقانه خود را سراب می یابد، زیرا فرانچسکو از فعالان و روشنفکران چپ ایتالیا محسوب می شود و تمام زندگی اش را صرف مبارزه با حکومت فاشیستی ایتالیا و موسولینی می کند. بدین ترتیب عشق در حاشیه زندگ فرانچسکو قرار می گیرد و سرانجام مبارزه بی وقفه برای رسیدن به آزادی عشق را از زندگی او خارج می کند، به نحوی که الساندرا به طرزی وحشتناک از آن رنج می برد و دچار افکار ویرانگرانه ای می شود.
خلاصه با حمله متفقین و پایان یافتن جنگ مبارزه فرانچسکو پایان می گیرد. اما او تبدیل به آدم معروفی شده که حالا باید به عنوان وزیر و نماینده سنا از آزادی ای که به دست آمده محافظت کند . همین امر بیشترین وقت او را اشغال می کند و الساندرا همچنان زجر می کشد. الساندرا هر چه تلاش می کند توجه فرانچسکو را به عشق معطوف کند ، موفق نمی شود و در یک حرکت سادیستی در حالی که فرانچسکو در کنار او به خواب رفته است ، او را با تپانچه می کشد و راهی زندان می شود و روایتی را می نگارد که ما از ابتدای کتاب به خواندن آن مشغول بودیم.
پدس پایه ی تمام داستان های خود را بر روابط عاشقانه دو نفر بنا می کند و کنش ها و واکنش های عاشق و معشوق را دستمایه داستان پردازی خود می کند. ذات این روایت ها خود به خود جذاب است و مخاطبان زیادی دارد. اما پدس در «از طرف او» از یک راوی صرف عشق به یک فعال جنبش فمنیسم تبدیل می شود و می خواهد روایتگر تمام ظلمهایی باشد که بر زنان می رود. به خاطر همین شعار می دهد و آنقدر دستش را رو می کند که دیگر برای خواننده چیزی باقی نمی ماند تا از کشف آن لذت ببرد.
« از طرف او» حکایت تقابل عشق و تعهد اجتماعی است. داستان عشق هایی است که در راه آزادی فراموش می شوند و در این میان نه می توان از آزادی چشم پوشید و نه از عشق.
« از طرف او» آنقدر به اصطلاح منتقدان رمان«رو»یی است که جای هیچ تحلیلی باقی نمی گذارد.
داستان به لطف ترجمه خوب بهمن فرزانه خواندنی شده است. اما به نظر من فرزانه دارای لحنی خاص است که در تمام آثار داستانی ای که ترجمه می کند به چشم می خورد و این لحن را نمی توان به پای نویسنده گذاشت. البته اشتباهات آشکاری در ترجمه رمان «از طرف او» وجود دارد. به عنوان مثال یک جا بهمن فرزانه ترجمه کرده است:«آن سرو لبنانی را می دیدم که اسبی در آن زندگی می کرد...»
من در رشته کشاورزی درس خوانده ام و به شخصه نه دیده ام و نه شنیده ام هیچ درخت سروی آنقدر بزرگ باشد که اسبی بتواند در  آن زندگی کند! بنده که با زبان ایتالیایی آشنایی ندارم اما احتمالا مراد از اسب یک نوع پرنده بوده است که به اشتباه اسب ترجمه شده است.
اما باید صادقانه اعتراف کرد اگر این رمان را هر کس به غیر از فرزانه ترجمه کرده بود نمی شد این رمان حجیم را تا انتها خواند ، زیرا آنطور هم که ایتالیایی ها می گویند شاهکار نیست. شاید هم ایتالیایی ها نمی گویند و فقط تبلیغ ناشرایرانی است که می خواهد این کتاب را به خورد ما بدهد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط سعید رضایی سعید |


دراز می کشم
کنار کلمات بیکار
و خمیازه ام را
با ویرگول ها تقسیم می کنم
وسط این صفحه ی سفید
کسی
قرار نیست
ما را بسراید!

نوشته شده توسط سعید رضایی سعید
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |


چند شب یش در یک میهمانی دوستانه میزبان به خاطر ما ترانه های ویگن و مرضیه و سوسن و دلکش را گذاشت.
همین ترانه ها بحث را به اینجا کشاند که چرا در این روزگار چنین صداهایی با حس های جادویی به گوش نمی رسد. اتفاقا بحث ارزش موسیقی های قدیمی را از یک نوستالوژی ساده جدا کردیم و به اتفاق قبول کردیم که واقعا در حال حاضر حتی گوشه ای از جادوی آن خداوندان صدا و شعر و موسیقی بر ما نمایان نمی شود.
با خودم که فکر می کنم حتی در داشتن می و مطرب هم نسبت به نسل گذشته خود ، ما هیچ چیز نداریم!
گوش های نسل من با ترانه های سبک انتقام عقیلی و چاووشی و هزار تا شارلاتان دیگر پر شده است و ذوقش کور شده. اگر برایش یک اثر ماندگار را بگذاری سریع قیافه اش را در هم می کند و خودت دستت می آید که نمی خواهد اصیل باشد و ظاهرا هیچ کلاسیکی را بر نمی تابد. دوست دارد توی شلوغی های پاپولار خود ذوق کند و تو را به ریشخند گیرد.
واقعا چرا جامعه ما در این دهه های اخیر اجاقش کور شده؟ کمتر از تعداد انگشتان یک دست کودکان سالم در عرصه ها ی گوناگون به دنیا آورده است و باقی فرزندانش عقب مانده و ناقص الخلقه اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |


پیامبری
سر چهار راه:
« - بهشت از این طرف
     جهنم از آن طرف
سووووووووووووووت...»

***
-ایمان نیاورید!
به خدا
آدرس را عوضی گرفته است
بهشت همین جاست
توی کله های پوکمان
و
جهنم تر از این،
مگر می شود؟
ایمان نیاورید!

نوشته شده توسط سعید رضایی سعید

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |


این تکه های کوتاه را از کتاب یادداشت های شهر شلوغ نوشته فریدون تنکابنی انتخاب کرده ام:

چه روزگار حقیری است!
مردم به بوق شیپوری اتوموبیل شان افتخار می کنند.
***
چیزی هست بین خشکی و سردی، و چاپلوسی و بادمجان دور قاب چینی، و آن سخن مهر آمیزی است که کسی را شاد می کند.
***
ببینید حرف زدن چه چیز وحشتناکی است که بزرگ ترین احترام به هر کس این است که برایش یک دقیقه سکوت کنند.
***
یک بدبختی شاعر و نویسنده ایرانی، این است که مردم«کار»ش را به رسمیت نمی شناسند. مردم سرودن شعر و نوشتن داستان و مقاله را کار حساب نمی کنند. به نظر آنها کار فقط رفتن به اداره یا ملاقات با مقامات رسمی است.
بنابراین شاعر یا نویسنده ایرانی نمی تواند به مردم بگوید:
« - لطفا مزاحم نشوید. کار دارم.»
***
وقتی پایش در لجن فرو رفت، تازه نگاه کرد ببیند زیر پایش چیست!
***
چهار نفر داشتند توی پیاده رو شوخی می کردند. و ما از پشت شیشه اتوبوس تماشاشان کردیم.
دوتاشان دست و پای یکی دیگر را که روی چهار پایه ای نشسته بود، می گرفتند و بلندش می کردند، و چهارمی او را غلغلک می داد.
وقتی به زمینش گذاشتند، برگشتند و به مسافران خندیدند.
موی هر چهارتاشان سفید سفید بود.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |

 

نمی دانم کی می خواهد این نحوه دید و قضاوت  ما در مورد شخصیت های اطرافمان تغییر کند. همه ی ما عادت کرده ایم ، این قضیه ربطی به بیسواد و باسوادمان ندارد، عوام و روشنفکر هم نمی شناسد . مثل یک بیماری مسری گریبانگیر همه ی ما شده است.

قضاوت در مورد هر شخص و به خصوص آثارش باید در «همانجا» صورت گیرد . منظور از«همانجا» موقعیت و افکار و کردار فعلی اوست ، به دور از هر پیش زمینه ذهنی و تاریخی.

یک فرد به خاطر شرایط زندگی اش در یک دوره خاص همواره محکوم نیست. یک روشنفکر شاید در روزگاری نه چندان دور تفکرات تاریک و زشتی داشته است و چه بسا آدمی که همه او را گناهکار می دانند، فی الحال بزرگترین سالم ترین انسان روزگار خود باشد.

نمی شود با یک عینک که از قبل زاویه و درجه نور دید ما را  تعیین می کند به سراغ افراد رفت و تمام حالات و کردار و آثار او را از آن منشور نگریست.

باور کنید اگر نحوه قضاوت ودیدمان را در مورد شرایط و افراد و اطرافمان تغییر ندهیم در همین جایی که هستیم باقی خواهیم ماند و اندکی به سوی وضعیت موعود حرکت نخواهیم کرد.

به قول حضرت حافظ:

هیچ کافر را به خواری منگرید

که به مسلمان مردنش باشد امید

 

نوشته شده توسط سعید رضایی سعید

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط سعید رضایی سعید |