سعید رضایی سعید: حکایت نوعی دیگر دیدنِ فردوسی و شاهنامه اش است. روایت کنکاش گونه با عینکی مدرن به مفاهیم و اسطوره های شاهنامه. شاید کمی عجیب به نظر برسد کسی شاهنامه را روایت می کند اما به تکنیک های مدرن داستان نویسی ، رئالیست و ... اشاره کند. عادت کرده ایم این واژه ها و اصطلاحات را برای آثاری که معاصر می نمایند به کار ببریم.
«فردوسی، اسطوره و رئالیسم» نام کتابی است که با وقفه ای یکساله وارد بازار نشر شد. این کتاب را «منصور یاقوتی » نوشته است. نویسنده ای که پیش از این بیشتر او را به عنوان یک داستان نویس با آثاری مانند«چراغی بر فراز مادیان کوه»، «دهقانان» ، «سال کورپه» ،«افسانه سیرنگ»، «توشای ، پرنده غریب زاگرس»و.... می شناختیم.
در یک نگاه «فردوسی، اسطوره و رئالیسم» تلنگری است به مخاطب که تویِ همین شاهنامه که سالهاست کنج طاقچه ها و کتابخانه ها و حافظه ی ایرانی ما خاک می خورد باید به دنبال مفاهیم مدرن گشت و تاویل کرد که شاهنامه یکی از عظیم ترین و بزرگترین متون هرمنوتیک حهان است.
«فردوسی، اسطوره و رئالیسم» می تواند سرآغاز حرکت دسته جمعی روشنفکران و اهالی ادبیات سرزمین ما به سوی شاهنامه تلقی شود. جبران مافات ظلمی است که در این صد سال اخیر از طرف روشنفکران به شاهنامه و فردوسی روا شده است.
از زمانی که شاملو با یک سخنرانی نه چندان مستدل فردوسی را به بورژوازی متهم کرد و سر و ته فردوسی را هم آورد، روشنفکران هم عصر ما هیچ وقت با یک نگاه دقیق و امروزی به نقد و بررسی شاهنامه نپرداخته اند.
یاقوتی کتاب مورد اشاره می نویسد:« در شاهنامه فردوسی، زنان با شخصیت های متفاوت ایفای نقش می نمایند. پرخلاف پندار زنده یاد احمد شاملو که انگشت بر این بیت شاهنامه نهاد:
زن و اژدها هر دو در خاک به
و همچنان یک عده ساده لوحِ تبلیغاتچی هم به تبعیت از شاملو آوازه گری کردند که نگاه فردوسی نسبت به زن چنین و چنان است! هر کسی فقط یک بار از سر حوصله تمام شاهنامه فردوسی را خوانده باشد، خواهد فهمید که زنان بسیار متفاوت و نیک سرشت و خردمند و دادگر در داستان های کهن ایرانی نقش آفرینی می کنند...»
یاقوتی می خواهد بگوید فردوسی قصه ای را روایت می کند و این قصه شامل شخصیت های متنوعی است. نمی شود زوایای شخصیتی کاراکترهای شاهنامه را به جهان ذهنی فردوسی مرتبط دانست. اما ما به همین راحتی بدون اینکه زحمت خواندن شاهنامه را به خودمان بدهیم، شعار دادیم و در یک حرکت غیر روشنفکری چنان از شاهنامه فاصله گرفتیم که گویا پرداختن به فردوسی و شاهنامه ما در انظار عمومی مرتجع نشان خواهد داد!
فردوسی را در همهمه ی این سالها فراموش کردیم و هلهله کنان امثال کوئیلو و هزار تا شارلاتان دیگر را تشویق کردیم که برایمان روایت کنند. غافل از اینکه شاهنامه فردوسی از خیلی از این رمان ها و داستان هایی که هر روز چاپ می شوند «معاصر » تر است.
یاقوتی در این باره به وجود شخصیت های گوناگون و کاراکتر پردازی قوی فردوسی در شاهنامه اشاره می کند و می پرسد:«منتقدین برجسته جهانی یکی از ویژگی های رمان «جنگ و صلح» تولستوی را وفور شخصیت های زیاد در آن کتاب دانسته و معلوم نیست چرا در ایران، منتقدین ایرانی بر همین ویژگی اثر فردوسی انگشت نمی گذارند؟»
یاقوتی با توجه به رشته اصلی فعالیتش در ادبیات که داستان است به خوبی جهان داستانی شاهنامه فردوسی را لمس کرده است و تکنیک ها و قدرت های داستان گویی فردوسی را برای ما فهرست کرده است.
«فردوسی، اسطوره و رئالیسم» قرار است به ما بفهماند باید مرز بین افسانه و اسطوره را پر رنگ تر کرد و رابطه ی بین اسطوره- که ریشه های ژرفی در واقعیت دارد – را با رئالیسم بیشتر از پیش به مخاطب امروزی نشان داد.
یادم هست روزی یکی از من پرسید اگر به تو بگویند ضحاک را در کوه دماوند به زنجیر کشیده اند تا آخرالزمان برسد و او فتنه آغازد، باور می کنی؟
خندیدم و گفتم اینها افسانه است.
گفت که اینها اسطوره است. نشانه است نه افسانه. هر طور که می توانی و قدرت ذهنی ات اجازه می دهد تاویل کن. فی المثل ضحاک ماردوش امروز که آخرالزمان است تبدیل شده است به تلویزیون و به جای دو مار ، میلیون ها مار روی شانه هایش دارد و به جای یک مغز روزانه میلیاردها مغز را می جود. چون آگاهی منجمد می دهد و...
آری می شود اینطور هم به قضایا نگاه کرد. فقط باید ژست های صد من یک غازمان را کنار بگذاریم و با کلید های جدیدی به کشف جهان بیکران شاهنامه بپردازیم.
به نظر من «فردوسی، اسطوره و رئالیسم» هنوز آغاز راه است. شاید تلنگری که ما را به سوی مقصدی بزرگتر راهی کند. مقصدی به نام مدرن زیستن. مدرن شدن با علم و آگاهی به اینکه از دیرباز پیشینیان ما مدرن می زیسته اند. ما امروز زیستن مدرن را گم کرده ایم و فقط تصویر مبهمی از آن در ذهن می پرورانیم.
راهی برای «ما»ی جهان سومی باقی نمانده است جز اینکه برای مدرن شدن و گذر از دوران سنت مولفه های مدرنیسم را در خودمان جستجو کنیم.
................................................................................................................
فردوسی ، اسطوره و رئالیسم/منصور یاقوتی/ انتشارات نگیما-۱۳۸۶
نگاهی به سریال«چهل سرباز»
پخش سریال «چهل سرباز» به کارگردانی محمد نوری زاد و تهیه کنندگی موسسه شهید آوینی به پایان رسید. سریالی که شنیده ها حکایت از آن دارد که 4 میلیارد تومان بابت ساختش هزینه شده است.
«چهل سرباز» بیشتر به یک افتضاح تلویزیونی می ماند، تا اثری فاخر که می خواست خون ایرانی-اسلامی! ما را به جوش بیاورد. ملغمه ای که به آش شله قلمکاری تبدیل شد که خود آشپز (رسانه ملی) در دیگ افتاد.
این سریال قهرمانان اساطیری ایران باستان، شخصیت های مذهبی صدر اسلام، فرماندهان شاخص هشت سال جنگ ایران و عراق، فردوسی و خیلی های دیگر را باهم قاطی کرد که نتیجه اش همین افتضاحی شد که تماشای نیم ساعتش هم برای مخاطب عادی ای که از سینما هم هیچ چیز نمی داند، غیر قابل تحمل است.
پشتوانه تئوریک این سریال به گفته مجری طرح آن، تلفیق هویت ایرانی و هویت اسلامی است. همان اشتباه دیرین، ایدئولوژی پنداشتن یک فرهنگ و یک مذهب. و اشتباه سهمناک تر مخلوط کردن این دو ایدئولوژی با یکدیگر. دو وجه گوناگون که هیچ شباهت تئوریکی با هم ندارند و به زور ده مَن سریش هم نمی توان آنها را به هم چسباند.
مطمئنم اگر آوینی زنده بود، با آن نگاه تیز و موشکافانه و دغدغه های فرهنگی و عقیدتی اش، اجازه نمی داد اسمش حتی پشت یکی از سکانس های این سریال باشد. اما حالا که نیست و دکانی ساخته اند و توی آن دکان هر کاری با نام او می کنند. کسی که در روزگار حیاتش یکی از سر سخت ترین و سمج ترین و صریح ترین منتقدان عصر خود بود و از لحاظ تکنیکی سینما را بسیار خوب می شناخت، حالا با توسل به نامش پروژه های میلیاردی ای ساخته می شود که ذره ای از اندیشه های آن خدابیامرز در ان راهی ندارد.
کسانی که می خواهند به گفته خودشان بزرگان ایران زمین را برای نسل امروز ملموس کنند، باید بدانند با این شامورتی بازی ها و سر هم بندی ها کاری نمی کنند جز اینکه برادر 10 ساله ی من از دیدن شمایل رستم و درگیری اش با نیرو های آمریکایی خنده اش می گیرد و ایمان می اورد که هرکول و اسپایدرمنی که می شناسد برتر از این غول های بی شاخ و دم خنده دار است!
اساطیری برایمان سر هم کرده اند که همه سبیل های ناصرالدین شاهی قجری دارند و در چادر هایی زندگی می کنند مثل خیمه عربهای دوران جاهلیت. پدر بیامرزها نکرده اند ذره ای مطالعه کنند و در مورد پوشش و آرایش مردمان عصر اساطیری به نتیجه مشخصی برسند، قبل از اینکه دست به چنین کاری ببرند. رستم که غول دیو صورتی است که گویا همین الان از وسط جنگل های آمازون کشفش کرده اند. هیبتی که ظاهرا می خواهد عظیم باشد، اما بیشتر عجیب است و مضحک.
بعد هم همین آقایان سازنده این مزخرفات پشت تریبون رسانه ملی می گویند:«هیچ ضعفی در این سریال مشاهده نشد» ، زهی گستاخی!
دانه دانه جد و آباد اساطیری ما را می فرستند جلوی سربازهای آمریکایی و وقتی به آنها شلیک می شود، تیرها اثر خود را از دست می دهند و آمریکایی ها پا به فرار می گذارند!
یکی پیدا شود بگوید کدام احمقی در سرتاسر جهان یافت می شود که بزرگان اساطیری و پشتوانه های فرهنگی مملکتش را در چنین موقعیت کمیکی قرار دهد و به لجن بکشد؟
شاهنامه یکی از تاویل پذیرترین متون ادبی ایران زمین است، اما وقتی به دست کسانی بیفتد که صرفا کار می کنند که کاری کرده باشند ، اثر چنان سطحی و سخیف می شود که به نظر می رسد اگر اهدافشان را در قالب شعار و در یک تظاهرات سازماندهی شده ابراز می کردند، اثرگذاری ای به مراتب بیشتر از این سریال داشت.
در برنامه ای که به پشت صحنه سریال«چهل سرباز» پرداخت به ادعای خود عوامل، میزانسن ها در جا و فی البداهه سر صحنه طراحی می شده، درست مانند سریال های 90 قسمتی طنز!
چه دارم می گویم؟ عجب انتظاری داریم از این جماعت...
...شعر از نیما به این طرف فرم و شکلش را از دست داده، از ریخت افتاده، مثله شده و تکه پاره است. غزل یک شعر اندام وار است، دست دارد، سر دارد، چشم دارد، همه چیزش سر جایش است. اما شعر نیما و پیروانش لت و پار است. مرحوم اخوان سعی کرد این را تمهید کند، چاره ای برایش بیندیشد و فکری برایش بکند. شفیعی کدکنی تلاش هایی کرد. خیلی ها تکاپو کردند که به این شعر، شکلی بدهند و آن را از حالت شلختگی درآورند، اما نشد. این یعنی آزادی بی در و پیکر و بی حساب کتاب.
یک شکل بی شکل.چیزی که مرا گریزان می کرد این بود که در عالم شعر آزاد وحدت نیست.یعنی از شعرهای نیمایی به بعد لااقل از حیث صورت دنبال وحدت گشتن سخت است. اجزایش با هم کنار نمی آیند. یعنی به تعبیر مرحوم «دکتر فردید» شعر گسسته. این گسستگی همواره من را می رماند تا الان که به هر حال ریش کار در آمده و ما هم ریشمان را در آسیاب سفید کرده ایم می بینم که باید این عالم – یعنی همین گستگی – را جدی تر می گرفتم. جهانِ کنونی ، واقعا یک جهان گسسته است.
تمام مناسبات بشری ، مناسبات اخلاقی، فکری، همه مناسبات گسسته است. این است که بشر شاید به شاعر گسسته و شعر گسسته احتیاج داشته باشد. شاید هم هر وقت خواست به عالم وحدت رجوع کند حافظ و مولوی و بیدل بس باشد و نیازی به این نباشد که ما هم تعلق خودمان را به عالم وحدانی ، با شعرمان نشان بدهیم.
من شعر آزاد را نوعی روضه خوانی می دانم.نیما را روضه خوان می دانم. شاملو را روضه خوان می دانم. همه اینها روضه خوان بودند. فروغ تنها کسی بود که روضه نمی خواند که البته او روضه هایش را در «اسیر» و «دیوار» و «عصیان»، خوانده بود. به «تولدی دیگر» که رسید، دیگر روضه نخواند، شعر گفت. و هنوز هم من بزرگترین شاعر مدرنمان را فروغ می دانم. نیما از حیث شکل مدرن است، از حیث عالم، آدم مدرنی نیست. شاملو از حیث شکل مدرن است اما از حیث عالم نه. ولی فروغ در «تولدی دیگر» از هر حیث مدرن است. یعنی هم در صورت و هم در معنا مدرن است.
... ایمان به عالم مدرن کافی نیست. مدرن بودن از بنیان ظهور می کند. نیما مثل من آدمی دهاتی بود. دوست داشت روستایی زندگی کند اما گرفتار شهر بود و این تردید باعث شد که هیچ گاه نتواند به زیر ساخت های مدرن نفوذ کند و ذات مدرن داشته باشد. شعر مدرن شعر شهری است
... شکل شعر شاملو مدرن است. خودش مدرن نیست. حتی گاهی اوقات مرتجع است. او حتی به اندازه رویایی مدرن نیست. یک دهم رویایی مدرن نیست. نفوذ به زیر ساخت مهم است. ببینید:
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
اصلا کل مجموعه مدرن است. یعنی فضا ، فضای مدرن است و مفردات، ترکیبات، معماری شعر، حسی که القا می کند، معانی ای که از درونش می شود استخراج کرد یا به آنها راه برد، همگی مدرن اند. ولی:
آی عشق آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست
و از این حرفها، اینها همه شکل گرایی بود. شاملو اسیر شکل بود. می خواست بازی کند. شعر را نوعی نقاشی می دانست. شعر برایش نوعی موسیقی بود ولی معنا نبود، ادراک نبود.
برای فروغ شعر تبدیل به ادراک و معنا شد. تبدیل به پرسپکتیو شد. شاملو پرسپکتیو نداشت یعنی منظر نداشت. صاحب نظر نبود ولی از سال 1345 تا الان، روز به روز نفوذ فروغ و قدرت و تصرفش در زبان فارسی و در افکار و اندیشه ها و ذوات و بواطن بیشتر می شود. بویژه نفوذ او در بواطن از همه بیشتر است.
برگرفته از زخم بی بهبود/ 1385
متاسفانه امروزه توجه به خرده فرهنگ ها یا به عبارتی دیگر فرهنگ های بومی در دیدگاه های نظریه پردازان فرهنگ جایگاه شایسته خود را نیافته است.
بله! این قبول که در این سالهای اخیر انبوهی فیلم در مورد فرهنگ های بومی این سرزمین ساخته شده است و سخن های فراوانی در باب زیبایی های فرهنگ بومی رفته است، اما این نوع پرداختن به فرهنگ های بومی که آبشخور مدرنیسم وپست مدرنیسم محسوب می شوند، صحیح است؟
نگاهی اگزوتیک(توریستی) ، گذرا، سطحی و مقطعی گفتمان غالب بر حوزه ی فرهنگ های بومی است و نتیجه اش این می شود که مدرنیسم ایرانی بدون پی و پایه می شود ، درست مثل مترسک 3 متری ای که با یک باد تومارش پیچیده است.
چند سال پیش نگاهی به فرهنگ های بومی ایران در داخل و خارج کشور مطرح شد. این نگاه در حوزه سینما پر رنگ تر بود. ساخت فیلم هایی با موضوعیت و محوریت قوم های کمتر شناخته شده ایرانی، مثل کردها مُد شد. بعد از فیلم تخته سیاهِ سمیرا مخملباف، تماشاگر به این نگاه توریستی علاقه مند شد و پشت سر آن شاهد ساخت فیلم هایی با مضمون اینچنینی بودیم: فیلم های بهمن قبادی مانند زمانی برای مستی اسب ها و...
اما به راستی فیلمی مثل تخته سیاه تا چه حد زوایای پنهان یک فرهنگ بومی را روشن می سازد. کسانی که این فیلم را دیده اند تصدیق می کنند شاش بند شدن یک پیرمرد و معلمی که می خواهد هر جا که توانست تخته سیاهش را علم کند و درس بدهد ، سر و ته این فیلم است. اگر کمی خوشبینانه نگاه کنیم این فیلم فقط اشارتی بود به آوارگی تاریخی کردها و ربطی به فرهنگ بومی نداشت، اما بعد از اقبال تخته سیاه در جشنواره کن ، دهان همه منتقدان گل گرفته شد و هیچکس حتی جیک هم نزد که این خزعبلات ربطی به فرهنگ بومی ندارد.
نمونه های موفق بنیان نهادن مدرنیسم بر پایه فرهنگ های بومی را می توان در ادبیات آمریکای لاتین جست. جایی که توانست با تکیه بر مولفه های بومی اش سایه اش را بر ادبیات داستانی جهان بیفکند و از نزدیک به 300 قبل تا به حال هر روز بر غنای ادبیات داستانی آن سرزمین افزوده شده است.
فی المثل چندین و چند سال است که ما در زمینه موسیقی شاهد نوآوری های ماندگاری نبوده ایم. خُب پدر بیامرز دلیلش این است که ما هنوز با ظرفیت های سازی مثل تنبور( ساز بومی مناطق کرمانشاهان) و دو تار خراسانی آشنا نیستیم. می دانیم یک چیز ارزشمندی وجود دارد اما نمی دانم چه دردی است که به طفش نمی رویم و فقط از دور یواشکی سرک می کشیم و منتظریم حاج قربان سلیمانی ، سید خلیل عالی نژاد و درویش علی حیاتی راهی دیار باقی شوند و ما هم اشک بریزیم، بی آنکه بهره ای برده باشیم از هنرشان...
خلاصه سخن این که ما تا ظرفیت های فرهنگ های بومی ایران را نشناسیم و بر آنها اشراف نداشته باشیم ، فعالیت هایمان در تمام حوزه های فرهنگ و وجوه هنری عقیم می ماند، نه مخاطبی در داخل پیدا می کند و نه جهانی می شویم.
جاده
جاده های این دور و اطراف به مقصدهای دور و نزدیکی می رسند. یک بار کودکی راستِ یکی از همین جاده ها را گرفت و از ماه سر در آورد.
یادم هست،یک بار دیگر هم عموی پدرم که ساعت فروش بود در پیچ و خم های یکی از این جاده ها گم شد و هیچ وقت برنگشت.
حالا خودم را در حالی می یابم که روی یکی از همین جاده ها دراز کشیده ام و بدون اینکه بدانم این جاده به کجا خواهد رسید ، سوت می کشم و آواز می خوانم . به ماه نگاه می کنم که ردپاهای کودک روی صورت روشنش، جا مانده است. به تیک تاک ساعت هایی گوش می کنم که از جیب عموی پدرم در حاشیه جاده ها پراکنده شده اند، همین!