خوان خوسه آرّئولا-مکزیک 2001_1918
طی ده سال با یک کرگدن مبارزه کردم؛ من همسر مطلقه ی قاضی مک براید هستم.
جاشوا مک براید با خودخواهی سلطه جویانه اش،طی مدت ده سال من را از آن خود کرد. در این مدت با پرخاش ها، ملاطفت های زودگذر و با شهوت سمج و پر قر و فرش در ساعات پس از نیمه شب، آشنا شدم.
پیش از شناخت عشق، از آن دست شستم، چون جاشوا با برهان ها و استدلال های قضایی ثابت کرد که عشق، قصه ای برای سرگرم کردن کلفت های جوان است. و در عوض، سرپرستی اش را به عنوان مردی محترم به من ارزانی داشت. به نظر جاشوا، بالاترین آرزوی هر زنی، بهره مندی از سرپرستی مردی محترم است....
دستش را روی دیوار کشید. کلید برق را پیدا کرد. لامپ روشن شد. همه ی نور یک دفعه توی چشمانش ریخت. سریع لامپ را خاموش کرد.
دوباره امتحان کرد. اما تحمل نور لامپ را نداشت. خیلی سریعتر از بار اول لامپ را خاموش کرد.
آرام آرام مردمک چشمانش با تاریکی اتاق هماهنگ شد. کورمال کورمال راهش را پیدا کرد. وارد اتاق شد و بدن سنگینش را روی تخت ول کرد. تا خوابش برد، خیلی فکر کرد.
ازفکر اینکه عینک آفتابی ندارد و فردا نور آفتاب اذیتش خواهد کرد، زجر می کشید. آرزو کرد که از فردا خورشیدی وجود نداشته باشد.
حالا حدود هفت روز است که دیگر خورشید طلوع نکرده. دانشمندان و منجمان اغلام کرده اند که کسوف عظیمی رخ داده و تا آخرین روز زمین ادامه خواهد داشت.
مرد به آرزویش رسید. اما کاش برای یک لحظه هم که شده از خواب بیدار می شد و برآورده شدن آرزویش را تماشا می کرد.
سعید رضایی سعید
21 اردیبهشت ماه 1384- کرمانشاه
نگاهی به مجموعه داستان « به روایت دوربین روسی» نوشته ی علی الفتی
علی الفتی را بیشتر به عنوان شاعری می شناسم(خاکستری1381، راخ1383، گه رمه شین1387 و هوای هرات1388) شاعری که در مجموعه شعر کردی گه رمه شین توانایی های ظرفیت شعری زبان کردی کلهری و ذوق و قریحه ی بی حدش را نمایان کرد.
به زعم من که نه، به زعم خیلی از آگاهان شعر کردی می توان بدون هیچگونه تعارفی «گه رمه شین» را در کنار شعرهای پیرمرد تنهای کرمانشاهی، علی اشرف نوبتی(پرتو) به عنوان بهترین آثار شعر بومی استان کرمانشاه نام برد.
به هر حال سخن گفتن درباره توانایی های شاعری مانند علی الفتی و کارهایی که تاکنون کرده است ، مجالی دیگر می خواهد.
از همان ابتدا که شنیدم مجموعه داستانی با عنوان « به روایت دوربین روسی» از الفتی به بازار کتاب آمده است، خیلی دوست داشتم بخوانمش و ببینم که الفتی در این وادی چه کرده است...
سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتلعام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کردهست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نماندهست، از عرف جز حرام نماندهست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بیگناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهرابها به خاک غنودند، آرام آنچنانکه نبودند
کو چارهساز نفرت و نفرین، تهمینههای سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنانکه عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسستهست، دیوی بر آن به جبر نشستهست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

بازار موسیقی در این روزها دچار شوک عجیبی شده است. رندان مست آخرین اثر منتشر شده محمدرضا شجریان و گروه شهناز است. این آلبوم ویرایش شده کنسرتی است که پاییز سال گذشته در تهران اجرا شد.
این آلبوم شامل تصنیف هایی از حافظ ، مولانا و ملک الشعرای بهار است.
چند نکته این که:
۱- چند روز است که به فروشگاه های موسیقی سر می زنم، اما ظاهرا استقبال آنقدر زیاد است که به گفته فروشنده مراکز پخش هم تمام کرده اند.
این آلبوم رکورد فروش را در ایران خواهد شکست. جدای از محبوبیت شجریان، ظاهرا معترضان به نتیجه انتخابات.... قرار است در اقدامی گسترده اقدام به خرید این اثر نموده تا به بعضی ها ثابت شود استاد تا چه اندازه جایگاهش نزد ملت ایران تثبیت شده است.
هنوز طعم تلخ اهانت کارشناس موسیقی!؟ جریده ی کیهان به استاد شجریان از ذهن نرفته است. اما فکر کنم آمار فروش این آلبوم به دوستان نه چندان روزنامه نگار و نه چندان نظیف کیهان معیار درستی از محبوبیت یک وطن فروش (به زعم آنها) در بین مردم بدهد.
۲- این پایان داستان استاد نیست. تصنیفی از او به زبان آتش از او و به آهنگسازی مجید درخشانی در اینترنت منتشر شد که به زعم خیلی ها واکنش صریحی است بر آنچه که طی ماه های اخیر رخ داده است.
نیاز به طول و تفسیر ندارد، متن شعر که از کتاب دریچه ماه فریدون مشیری است خود گویای همه چیز است:
تفنگت را زمين بگذار
كه من بيزارم از ديدار اين خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو يعني زبان آتش و آهن
من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن
ندارم جز زبانِ دل -دلي لبريزِ مهر تو-
تو اي با دوستي دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونريزي ست
زبان قهر چنگيزي ست
بيا، بنشين، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد.
برادر! گر كه مي خواني مرا، بنشين برادروار
تفنگت را زمين بگذار
تفنگت را زمين بگذار تا از جسم تو
اين ديو انسان كش برون آيد.
تو از آيين انساني چه مي داني؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا بايد تو بستاني؟
چرا بايد كه با يك لحظه غفلت، اين برادر را
به خاك و خون بغلطاني؟
گرفتم در همه احوال حق گويي و حق جويي
و حق با توست
ولي حق را -برادر جان-
به زور اين زبان نافهم آتشبار
نبايد جست...
اگر اين بار شد وجدان خواب آلوده ات بيدار
تفنگت را زمين بگذار...
بالاخره صدایی از نویسندگان و شاعران ایرانی در محکومیت وقایع اخیر درآمد. به راستی هنوز نویسندگان توان تاثیر گذاری گسترده بر سطوح مختلف اجتماعی دارند؟
نقشی که بسیاری از نویسندگان آمریکای لاتین در حکومت های دیکتاتوری آن قاره دور افتاده به خوبی ایفا کردند و در تحقیر زور و خشونت کار آمد بودند.
متن نامه ۱۴۸ تن از نویسندگان و شاعران ایران به شرح زیر است:
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت مرا پایانی نیست
احمد شاملو
حقیقت گاهی آنچنان تلخ است که به سختی میتوان با آن روبهرو شد. حقیقت ستمی که در حوادث اخیر بر مردم به ویژه جوانان این مرز و بوم رفته، چنین است. خبر وقایعی که به دنبال اعتراضهای قانونی مردم و جوانان اين سرزمين در بازداشتگاهها و زندانها رخ داد، هرچند بیسابقه نبود، اما به سبب وسعت و شدتی که داشت، اهل فرهنگ و ادب را بيش از پيش متاثر ساخت. تجاوز به شرافت و حیثیت جوانان پرشور این سرزمین تنها نشان از عناد با یک حزب یا گروه خاص ندارد و نمیتوان آن را در لوای درگیری دو جناح سیاسی برای انتخاب شدن یا نشدن در انتخابات توضیح داد، بلکه چنین حادثه ای نشان دهنده دشمنی با مردمی است که سابقه چند هزار سال تمدن و فرهنگ جایگاه والاي ايشان را در جهان مشخص کرده است.
ما شاعران و نویسندگان امضاء کننده این متن از قربانیان این فجایع و خانواده هایشان دلجویی می کنیم و جسارتشان را در بازگویی آنچه بر ایشان رفته، می ستاییم و به کسانی که با اعلام این فجایع و پیگیری آن مصلحت مردم را بر مصلحت خود مقدم دانسته اند آفرین میگوییم و بر سر آنها که با هر مصلحتی در برابر این فجایع سکوت کردهاند فریاد می زنیم که وجدان انسانیتان کجا رفته است؟! کتمان این فاجعه از سوی هر کسی ظلمیست که در حق شرافت انسانی روا میشود و راهیست که برای مرتکبین ،جهت تکرار آن گشوده میشود ،چه بسا کسانی که امروز با سکوت خود مهر خاموشی بر این فجایع میگذارند فردا خود و خانوادههایشان قربانی ارتکاب چنین عمل شنیعی باشند و شک نداریم حتا اگر امروز همه کسانی که دستشان آلودهي اين زشتكاريهاست، با هر ابزاری امکان کتمان این وقایع را فراهم کنند؛ تاریخ و آینده به بهترین شکل پاسخ آنها را خواهد داد .
بكتاش آبتين(شاعر)، شبنم آذر(شاعر)، م.آذرفر(نقاش و شاعر)، سعيد آرمات(شاعر)، محمد آشور(شاعر)، شمس آقاجاني(شاعر)، علي آموختهنژاد(شاعر)، مریم آموسا(شاعر و روزنامهنگار)، ياشار احد صارمي(شاعر)، سوري احمدلو(شاعر)، كبوتر ارشدي(شاعر)، مهدي استعداديشاد(داستاننويس)، علي اشرفدرويشيان(داستاننويس و محقق)، سامان اصفهاني(شاعر)، زهره اكسيري(مترجم)، هوشيار انصاريفر(شاعر و مترجم)، علي باباچاهي(شاعر و منتقد)، عليرضا بابايي(شاعر)، فرهاد بابايي(داستاننويس)، مهناز بديهيان(شاعر)، رضا براهني(شاعر، منتقد و داستاننويس)، كامران بزرگنيا(شاعر)، موسي بندري(شاعر و داستان نویس)، محسن بوالحسني(شاعر)، سيمين بهبهاني(شاعر)، علي بهبهاني( نويسنده و محقق)، عليرضا بهنام(شاعر)، بيژن بيجاري(داستاننويس)، روشنك بيگناه(شاعر)، كوشيار پارسي(داستاننويس)، ناصر پاكدامن(نويسنده و محقق)، يونس تراكمه(داستاننويس)، رويا تفتي(شاعر)، محمد تنگستاني(شاعر)، مليحه تيرهگل(شاعر)، مجید تیموری(شاعر و داستاننویس)، مرتضي ثقفيان(شاعر)، سپيده جديري(شاعر)، نوشين جعفري(روزنامهنگار)، مهري جعفري(شاعر)، شاپور جوركش(شاعر و منتقد)، رضا چايچي(شاعر)، چوکا چکاد(شاعر)، معصومه چوپانی(داستاننویس)، علیاصغر حاجسیدجوادی(نويسنده و محقق)، فرخنده حاجيزاده(شاعر و داستاننويس)،حسن حسام(داستاننويس)، محسن حسام(داستاننويس)، مينا حسني(شاعر)، پرويز خائفي(شاعر)، منصور خاكسار(شاعر)، نسيم خاكسار(داستاننويس)، ابوتراب خسروي(داستاننويس)،اسماعيل خويي(شاعر)، محسن خيمهدوز(منتقد)، شهناز دارابيان(شاعر)، شيريندخت دقيقيان(داستاننويس)، آزاده دواچي(شاعر)، خسرو دوامي(داستاننويس)، حسين دولتآبادي(داستاننويس)، رسول رخشا(شاعر)، فروغ رخشا(شاعر)، آناهيتا رضايي(شاعر)، يدالله رويايي(شاعر)، فريبرز رييسدانا(نويسنده و فعال حقوق بشر)، ايرج زبردست(شاعر)، ناصر زراعتي(داستاننويس)، ناصر زرافشان(نويسنده و حقوقدان)، رويا زرين(شاعر)، علي زرين(شاعر)، محمد زندي(شاعر)، فرامرز سدهي(شاعر)، اكبر سردوزامي(داستاننويس)، سعيد سلطاني طارمي(شاعر)،پیمان سلطانی(شاعر و موزیسین)، بابك سليميزاده(شاعر)، رضا شمسي(شاعر)، ليلا صادقي(داستاننويس)، حميد صدر(نويسنده و محقق)، عباس صفاري(شاعر)، ايرج صفشكن(شاعر)، مهدي صمداني(شاعر)، مسيح طالبيان(شاعر)، رضا عامري(داستاننويس و مترجم)، پويا عزيزي(شاعر)، محسن عمادي(شاعر)، حسين فاضلي(شاعر) ،حسين فاضلي(نانام)(شاعر و سينماگر)، ليلا فرجامي(شاعر)، بهاره فريسآبادي(شاعر)، بنفشه فريسآبادي(شاعر)،رضا قاسمي(داستاننويس)، عزتالله قاسمي(شاعر)، علي قنبري(شاعر)،داريوش كارگر(نويسنده و محقق)، ياسمن كاظمي(شاعر)، زیبا کرباسی(شاعر)، بهزاد كشميريپور(داستاننويس)، شيما كلباسي(شاعر)، منصور كوشان(شاعر)، محمود كوير(شاعر و داستان نویس)، سعدي گلبياني(شاعر)، لیلی گله داران(شاعر)، زهرا گنجي(شاعر)، سجاد گودرزي(شاعر)، شمس لنگرودي(شاعر، داستان نویس و محقق)، جواد مجابي(شاعر، داستاننويس و محقق)، رباب محب(شاعر)، آذر محلوجيان(مترجم)، مهرنوش محمدزاده(روزنامهنگار)، محمد محمدعلی(داستاننويس)،رضا مرادی اسپیلی(مترجم و روزنامهنگار)، محمدحسين مرتجا(شاعر)، مهرنوش مزارعي(داستاننويس)، علي مسعودينيا(شاعر و روزنامهنگار)، وریا مظهر(و.م.آیرو)(شاعر و نویسنده)، اكبر معصومبيگي(نويسنده و محقق)، داريوش معمار(شاعر)، شهاب مقربين(شاعر)، الهام ملکپور(شاعر)، شهریار مندنیپور(داستاننویس)، حسن موذنزاده(داستاننويس)، بهزاد موسايي(نويسنده و محقق)، حافظ موسوي(شاعر)، گراناز موسوي(شاعر)، عليشاه مولوي(شاعر)، باقر مومني(نويسنده و محقق)، داريوش مهبودي(شاعر)،نعمت ميرزازاده(م.آزرم)(شاعر)، افتخار نبوينژاد(مترجم)، امیر نجاتحسینی(شاعر)، مينو نصرت(شاعر)، آرش نصرتاللهي(شاعر)، مجيد نفيسي(شاعر)، علي نگهبان(داستاننويس)، پروين نگهداري(شاعر)، ياسر نوروزي(منتقد و روزنامهنگار)، پرتو نوريعلا(شاعر)، حسين نوشآذر(داستاننويس)، مازيار نيستاني(شاعر)، پيمان وهابزاده(شاعر)، فرزاد هاشمپور(داستاننویس)، افشين هاشمي(شاعر)، گلاله هنري(شاعر)، مهدی یزدانیخرم(داستاننویس وروزنامهنگار)، مهناز يوسفي(شاعر)
ضرغامي در جلسه شوراي عالي انقلاب فرهنگي اعلام کرده مردم ديگر اقبال چنداني به تلويزيون نشان نمي دهند. او در ادامه چنين گفته است؛ «بينندگان تلويزيون بعد از حوادث اخير پس از انتخابات به کمتر از 40 درصد رسيده است.»
عملکرد يکجانبه صدا و سيما در حوادث اخير باعث شده رسانه ملي در روزهاي اخير در برنامه هايي که بر محوريت ميهمان اجرا مي شود با مشکل روبه رو شود چون بسياري از چهره هاي شاخص فرهنگي، اجتماعي و... به دليل عملکرد صدا و سيما در روزهاي انتخابات و پس از آن حضور در اين رسانه را تحريم کرده اند.
اين موضوع تا جايي پيش رفت که برنامه «دو قدم مانده به صبح » محمد صالح علا که محوريت ميهمان به اوج رسيد و پاي چهره هايي چون شمس لنگرودي، احمدرضا احمدي، احمد پوري، سيدعلي صالحي، مسعود کيميايي و... را که چند وقتي بود مناسبات خوبي با صدا و سيما نداشتند به تلويزيون باز کرد، هفته گذشته در حالي برنامه ادبياتش را درباره اخوان ثالث برگزار کرد که کاکاوند مجري کارشناس بخش ادبيات روبه روي محمد صالح علا مجري برنامه نشست و از او درباره اخوان ثالث شنيد.
تحريم صدا و سيما از جانب چهره هاي ناآشنا در حالي به صورت اخبار غيررسمي شنيده مي شود که چندي پيش سايت هاي خبري از ممنوع التصوير شدن 100 چهره فرهنگي، اجتماعي و سياسي در تلويزيون خبر دادند و مسوولان صداوسيما درباره تاييد و تکذيب اين خبر هيچ واکنشي نشان ندادند
/ شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه بینالمللی امام، نميدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت، مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود.
خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آبها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاسهاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح میکند و از دانشجویان ميخواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط ميشود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامهها مطرح ميکند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگها منتشر شد، ولی کسی جدیاش نگرفت. رسانهها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ ميدانستند از طرفی دیگر نميتوانستند به راحتی از کنارش بگذرند.
حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همینگونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي ميکرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگیاش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد.
او اولین استاد برجستهای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهمترین استاد دانشگاههاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنجشنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمیاش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانوادهاش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سالهاي بیشتری را در آمریکا بگذراند.
جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمیترین چهرههایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتونهاي رودبار ميگذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاهها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز میشود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبهرو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز میشود و خیلیها تنها ميایستند و زمزمه ميکنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، / برسان سلام ما را»
سعید رضایی سعید