<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تنهایی های کرگدن و آنی شرلی</title>
<link>http://bash.blogfa.com/</link>
<description>شعر- ادبیات- نقد- یادداشت- تک نگاری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 29 Oct 2009 06:35:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>«لیلا روایت دوم» در «داستان هایی کوتاه از ادبیات کرد»</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;http://450.ir/upload/img/1001/1075-02-23323924i148-779249.jpg&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;سعید رضایی سعید:&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; حدود 3 سال پیش منصور یاقوتی از من خواست اگر داستانی دارم به دست او برسانم، چون که آرش سنجابی دارد داستان های نویسندگان کرمانشاهی را جمع می کند تا در یک مجموعه منتشر سازد.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اطاعت امر کردم و «لیلا، روایت دوم» را که در سال 84 نوشته بودم به دست یاقوتی رساندم. حالا این داستان در کتابی به عنوان«داستان هایی کوتاه از ادبیات کرد» توسط انتشارات مروارید و با مقدمه درویشیان و همراه با داستان های نویسندگانی مانند منصور یاقوتی، درویشیان، اسماعیل زرعی، لاری کرمانشاهی و ... چاپ شده است.&lt;br /&gt;بی انصافی است اگر تلاش صادقانه آرش را خسته نباشید نگویم. اما نکاتی هست که باید گفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- کاش اسم این مجموعه را می گذاشتند«داستان های کرمانشاه». هیچ دلیلی ندارد زیست بوم یک نویسنده یا ریشه های قومی اش ، اثرش را به یک نوع ادبیات با جغرافیای خاص پیوند دهد. خودم را می گویم. من فقط حدود 6 سال است که در کرمانشاه زندگی می کنم و کلی هم در رابطه با فرهنگ مناطق غرب کشور مطالعه داشته ام و مطلب تهیه کرده ام ، اما رابطه داستان «لیلا روایت دوم »با ادبیات کرد را نمی فهمم. حتی همان ریشه های قومی مورد نظر آقای سنجابی بزرگوار را هم ندارم.البته اگر شوخی بی مزه ی «از کجا زن گرفته ای، اهل همان دیاری» را مدنظر قرار دهیم، از همه دوستان کرمانشاهی ترم؟!&lt;br /&gt;2- برای من باعث افتخار است داستانم را در کنار این اسامی و در یک مجموعه می بینم. فکر کنم تنها مجموعه ای است که با تمام اگر و اماهایش توانسته چشم اندازی گسترده از وضعیت داستان نویسی در کرمانشاه ارائه دهد. داستان نویسی در کرمانشاه سابقه ای تقریبا صد ساله دارد و ریشه های اسطوره ای این سرزمین ذهن روایی مردم این منطقه باستانی را  هزاران سال است که شکل داده . تمام این موضوع را خیلی بهتر و کاملتر منصور یاقوتی در مقاله تحقیقی «صد سال داستان نویسی در کرمانشاه»( چاپ شده در هفته نامه آوای کرمانشاه) نوشته است.&lt;br /&gt;3- متاسفانه به دلیل وضعیت نامناسب نشر کتاب در ایران فاصله زیادی بین جمع آوری داستان ها تا چاپ شدن کتاب ایجاد شد. اگر امروز کسی از من داستانی را جهت چاپ در مجموعه ای می خواست، مطمئنا داستان«لیلا روایت دوم» را به او نمی دادم. توی این چهار سال کلی نگاهم به داستان و شیوه ام تعیییر کرده است. تجربه ای است مربوط به گذشته با اشکالات فراوان که با چهار سال تاخیر شانس انتشار را پیدا کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیامبری در اتوبوس</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;اتوبوس&lt;BR&gt;نه، سوار نشو؟!&lt;BR&gt;حالا که سوار شدی،&lt;BR&gt;باشد...&lt;BR&gt;گوش کن:&lt;BR&gt;- وقت نداریم&lt;BR&gt;                زود تمام می شود&lt;BR&gt;«مگه چقدر پول دادی که می خوای...؟»&lt;BR&gt;حالا&lt;BR&gt;(هو، آقا از عقب اتوبوس بیا جلو. اونجا زنونه اس حرومزاده!)&lt;BR&gt;همه،&lt;BR&gt;زود باشید بچه دار شوید،&lt;BR&gt;خجالت نکش خانم&lt;BR&gt;همین آقا کچله خوبه.&lt;BR&gt;همین جا&lt;BR&gt;روی صندلی&lt;BR&gt;بچه دار شوید.&lt;BR&gt;شروع شد،&lt;BR&gt;               یک، دو، سه...&lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;تمام شد&lt;BR&gt;رسیدیم&lt;BR&gt;بچه های نیمه کاره تان را&lt;BR&gt;همانجا&lt;BR&gt;زیر صندلی ها بیندازید&lt;BR&gt;خودشان بزرگ می شوند.&lt;BR&gt;ایستگاه آخر است،&lt;BR&gt;                       پیاده شوید.&lt;BR&gt;(مردتیکه مگه نگفتم تموم شد، بلند شو گورتو گم کن...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;سعید رضایی سعید- ۱۹ بهمن ۱۳۸۳&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 06:54:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به نامه‌های مرتضی حنانه</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P class=ingress align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.harmonytalk.com/images/hanane2.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=person-info&gt;
&lt;P class=name&gt;محمود خوشنام - کارشناس موسیقی&lt;BR&gt;منبع بی بی سی&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=ingress align=justify&gt;بیست سال از مرگ مرتضی حنانه، موسیقیدان پیشرو ایرانی می‌گذرد و هنوز نام او و نظرات نوآورانه‌اش نقل محافل فرهنگی است. جاذبه‌ای چنین پایا و مستمر را در کم‌تر موسیقیدان دیگری از سرزمین ایران می‌توان پیدا کرد. البته بخشی از این جاذبه را می‌توان ناشی از دستاوردهای موسیقایی او به حساب آورد. ولی نباید از عوامل دیگری که در شکل گیری جاذبه فرهنگی او نقش داشته است غافل ماند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 14:00:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر حکایت رفتن و ماندن خیلی ها</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;- نرگس کلهر فرزند مشاور محمود احمدی نژاد به آلمان پناهنده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- مهدی رستم پور کارشناس و مجری برنامه دایره طلایی بعد از مسابقات کشتی فرنگی قهرمانی جهان در دانمارک به ایران بازنگشت و به اروپا پناهنده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- جعفر پناهی کارگردان ایرانی ممنوع الخروج شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شفیعی کدکنی ایران را به مقصد آمریکا ترک گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهم کن! گیج شده ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 03:09:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«تريسترام شندي» با ترجمه‌ي ابراهيم يونسي دوباره منتشر شد </title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ایسنا:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; رمان قرن هجدهمي «تريسترام شندي» نوشته‌ي لارنس استرن با ترجمه‌ي ابراهيم يونسي تجديد چاپ شد. &lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين رمان براي نخستين‌بار 11 سال پيش با ترجمه‌ي يونسي منتشر شده بود و حالا با تغيير ناشر، از سوي انتشارات نگاه تجديد چاپ شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;در اين رمان، سرگذشت تريسترام شندي و نزديکانش از زبان او با آميزه‌هايي از طنز و مطايبه آمده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;در اين اثر، راوي مي‌خواهد داستان زندگي‌اش را براي خواننده تعريف کند؛ اما تا پايان رمان که نسبتاً حجيم نيز هست، حتا به تولد خودش هم نمي‌رسد. راوي مي‌خواهد فاصله‌ي کوتاه مقدمه‌ي رمان را بپيمايد که در واقع، فاصله‌ي وقايع قبل از تولد تا ماجراي تولد اوست؛ ولي هرچه پيش مي‌رود، به نقطه‌ي آغاز نمي‌رسد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;لارنس استرن سال 1713 در ايرلند متولد شد. در سال 1759 با نوشتن جزوه‌اي با عنوان «يک رمان سياسي» که بعدها به «تاريخچه يک ساعت جيبي گرم و خوب» معروف شد، ذوق ادبي خود را کشف کرد. او سپس كتاب «تريسترام شندي» را نوشت و هدفش از نگارش آن، به دست دادن اثري متضمن بذله و مطايبه و مطالب طنزآميز بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;با انتشار دو جلد نخست «تريسترام شندي» در 1759، لارنس استرن يک‌شبه به شهرت رسيد. بخش‌هاي بعدي «تريسترام شندي» در سال 1761 و سال‌هاي 1765و 1767 منتشر شدند و بخش‌هاي پاياني آن در سال 1769 پس از مرگ نويسنده انتشار يافت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين کتاب در 664 صفحه (مصور) و شمارگان دوهزار نسخه وارد بازار کتاب شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;چندي پيش نيز رمان «خانه‌ي قانون‌زده»ي چارلز ديکنز با ترجمه‌ي يونسي از سوي نشر يادشده وارد بازار کتاب شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 03:00:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی بونه گیر ( داستانی از کتاب قصه های کوچه احمد شاملو)</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احمد شاملو در کتاب قصه های کوچه می نویسد:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; حکایت را ا. امینی با پرداخت شیرینی به عنوان علی بونه‌گیر در کتاب خود داستان‌های امثال نقل کرده اما ابتدای روایت وی در مقایسه با نسخه‌یی که ما در اختیار داریم ناقص است و آخر قصه را هم به نحو ناجوری سرهم بندی کرده. در بخش میانی قصه، یعنی در حوادث فردای عروسی روایتی که می‌آوریم، از پرداخت زنده یاد امینی نیز سود جسته‌‌ایم:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 04:02:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گویی با منصور یاقوتی</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;نویسندگان بزرگ از گرفتاری های بزرگ روزگار خود می
نویسند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;strong&gt;سعید رضایی سعید: &lt;/strong&gt;این چندمین باری است که برای گفت و گوی مطبوعاتی رو در روی یاقوتی می نشینم. اما هیچ وقت چنین احساس تلخی بعد از اتمام گفت و گو در ذهنم ته نشین نشده بود. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;منصور یاقوتی تلخ است، کلام اش هم تلخ است و این روزها هم هر جه می نویسد حکایت این تلخی است. باید به او حق داد که اینچنین باشد و از روزگاری مه گرفته و آینده ای مه آلود صحبت کند. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;در ادامه گفتگویی را می خوانید ، سرشار  از نارضایتی ها و گلگی های نویسنده ای که روزگاری داستان هایش آرزوهای نسلی را تصویر می کرد:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 09:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آی نمک! نمک بخرید!  (داستان)</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;بِلا گادور 
نویسنده ی مجاری&lt;br /&gt;Béla Gádor&lt;br /&gt;1906-1961&lt;br /&gt;برگرداننده: حسن واهب 
زاده&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیشب شنیدم که زلنکا « Zelenka » اینها از هم جدا می شوند. نمی خواستم 
به گوشم باور بکنم. مگر این ها دیوانه شده اند؟ شوهر دژو زلنکا « Dezső Zelenka » 
بیش از 60 سال دارد، زنش هم در حدود 55 سال، بزرگ ترین نوه شان یکی دو روز دیگر 
مستقلاً در تئاتر بازی خواهد کرد. آیا چه اتفاقی بینشان افتاده است؟ 35 سال تمام 
است که مثل دو کبوتر زندگی می کردند. در تمام ناحیه ازدواج این ها ضرب المثل شده 
بود. روز بعد طرفهای ظهر از یک دوست مشترکمان اتفاقاً حرف های حیرت انگیزی شنیدم، 
گویا چند روز پیش عصری دژو زالنکا از کولش زنش را، یولان « Yolan » را به زمین پرت 
کرده است، که در نتیجه قوزک پای یولان در رفته است! &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 21:18:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کرگدن(داستان)</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;خوان خوسه آرّئولا-مکزیک 2001_1918&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  طی ده سال با یک کرگدن مبارزه کردم؛ من همسر مطلقه ی قاضی مک براید هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جاشوا مک براید با خودخواهی سلطه جویانه اش،طی مدت ده سال من را از آن خود کرد. در این مدت با پرخاش ها، ملاطفت های زودگذر و با شهوت سمج و پر قر و فرش در ساعات پس از نیمه شب، آشنا شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پیش از شناخت عشق، از آن دست شستم، چون جاشوا با برهان ها و استدلال های قضایی ثابت کرد که عشق، قصه ای برای سرگرم کردن کلفت های جوان است. و در عوض، سرپرستی اش را به عنوان مردی محترم به من ارزانی داشت. به نظر جاشوا، بالاترین آرزوی هر زنی، بهره مندی از سرپرستی مردی محترم است....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 13:27:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کسوف(داستان)</title>
<link>http://bash.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;دستش را روی دیوار کشید. کلید برق را پیدا کرد. لامپ روشن شد. همه ی نور یک دفعه توی چشمانش ریخت. سریع لامپ را خاموش کرد.&lt;BR&gt;دوباره امتحان کرد. اما تحمل نور لامپ را نداشت. خیلی سریعتر از بار اول لامپ را خاموش کرد.&lt;BR&gt;آرام آرام مردمک چشمانش با تاریکی اتاق هماهنگ شد. کورمال کورمال راهش را پیدا کرد. وارد اتاق شد و بدن سنگینش را روی تخت ول کرد. تا خوابش برد، خیلی فکر کرد. &lt;BR&gt;ازفکر اینکه عینک آفتابی ندارد و فردا نور آفتاب اذیتش خواهد کرد، زجر می کشید. آرزو کرد که از فردا خورشیدی وجود نداشته باشد.&lt;BR&gt;حالا حدود هفت روز است که دیگر خورشید طلوع نکرده. دانشمندان و منجمان اغلام کرده اند که کسوف عظیمی رخ داده و تا آخرین روز زمین ادامه خواهد داشت.&lt;BR&gt;مرد به آرزویش رسید. اما کاش برای یک لحظه هم که شده از خواب بیدار می شد و برآورده شدن آرزویش را تماشا می کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;سعید رضایی سعید&lt;BR&gt;21 اردیبهشت ماه 1384- کرمانشاه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 16:22:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bash&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>bash</dc:creator>
<guid>http://bash.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
